وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

حكمت چيست؟

0

حكمت چيست؟

واژه حكمت در قرآن كريم

واژه حكمت، چنان كه در فرهنگ ‏نامه‏ ها از جمله «مفردات راغب» آمده، به معناى رسيدن به حقيقت به وسيله علم و عقل است.

علامه طباطبايى درباره معناى واژه حكمت مى گويد: حكمت [به اصطلاح نحوى‏] بناء نوع است يعنى نوعى از محكم كارى يا كار محكمى كه سستى و رخنه ‏اى در آن راه ندارد و غالبا در معلومات عقلى واقعى كه ابدا قابل بطلان و كذب نيست استعمال مى‏شود،(1).

علامه طبرسى نيز مى‏ گويد: حكمت آن است كه تو را بر امر حق كه باطلى در آن نيست واقف كند،(2)

بنابراين مى‏ توان گفت مفهوم حكمت يعنى يافتن حقيقت و آنچه كه مطابق با واقع است.

2- به گفته محققين، واژه حكمت در قرآن بيست بار به كار رفته و در بيشتر موارد با كتاب توأم است. در بعضى آيات به تكاليف نيز حكمت گفته شده است مانند آيه 39 اسراء و آيه 34 احزاب و آيه 63 زخرف و هم‏چنين در آيه 12 سوره لقمان به شكر الهى نمودن نيز حكمت اطلاق شده است. شايد علت اطلاق حكمت بر تكاليف بدان جهت باشد كه رعايت آنها سبب حكمت‏ اند و سبب اطلاق آن بر شكر، به اين لحاظ باشد كه شكر نتيجه حكمت مى‏باشد،(3).

3- منظور از حكمتى كه در قرآن به كار رفته، مجموعه علوم و معارفى است كه انسان را به حقيقت رهنمون مى ‏شود به طورى كه هيچ شك و ابهامى در آن نماند. زيرا مجموعه عقايد و آموزه ‏هايى كه قرآن بيانگر آنها است، همه با مقتضاى فطرت بشر همسو است و مقتضاي فطرت، آن بخش از علم و عمل را شامل مى‏شود كه كمال واقعى و سعادت حقيقى او را تأمين بكند. ازاين‏رو، مى‏شود گفت دين با واقعيت و حقيقت مطابقت دارد، اصول و قواعدى كه با دين آمده، در واقع حكمت‏اند پيامبر مأمور است اين حكمت را، به مردم بياموزد،(4).

4- برخى نيز مى‏ گويند: با مراجعه به اصل معناى حكمت مى‏توان به دست آورد كه حكمت يك حالت و خصيصه درك و تشخيص است كه شخص به وسيله آن مى‏تواند حق و واقعيت را درك كند و مانع از فساد شود و كار را متقن و محكم انجام دهد، بنابراين حكمت نوعى حالت نفسانى و صفت روحى است نه شى‏ء خارجى، بلكه شى‏ء محكم خارجى از نتايج حكمت است،(5).

خلاصه، چنان كه بيان شد، حكمت در زبان قرآن عبارت است از علم و معرفت داشتن به مجموعه اصولى كه موافق با فطرت انسانى و مطابق با واقع هستند.

اما حكمتى كه در علوم بشرى از آن ياد مى‏ شود در مقابل علوم تجربى به كار رفته و بيشتر مباحث نظرى و عقلى صرف را شامل مى ‏شود. ازاين ‏رو به نظر مى‏رسد شباهت اين دو فقط در عقلى و نظرى بودن باشد و لكن در دو جهت تفاوت دارند يكى اين كه تمامى حكمت قرآن موافق با مقتضاى فطرت است و ديگر اين كه با واقع مطابقت دارد،(6)

در كافى از حضرت صادق (ع) روايتى در ذيل آيه، 269 بقره «يؤتى الحكمه من يشاء و من يؤت الحكمه فقد اوتى خيرا كثيرا» نقل شده كه حضرت فرمود: مراد از حكمت در اين آيه اطاعت خداوند و معرفت و شناختن امام است و اين روايت را عياشى در تفسير خود و برقى در محاسن ذكر نموده اند و نيز به نقل ديگرى از امام صادق (ع) آمده است كه حضرت فرمود: حكمت روشنى و چراغ معرفت است و سبب پرهيزكارى است و نتيجه درستى است و اگر بگوييم خداوند نعمتى بزرگ تر و بهتر و بالاتر از نعمت حكمت به بندگانش عطا نفرموده همانا راست گفتيم.

البته علم و حكمت صفت و كمالى است كه خداى تعالى به هر يك از بندگانش كه بخواهد عطا مى نمايد (يؤتى الحكمه من يشاء) ولى تلاش بنده در زمينه دستيابى به آن زمينه ساز عطاى الهى است و بايد براى دستيابى به صفت حكمت علاوه بر آشنايى با مبانى حكمت نظرى، منازل سير و سلوك را بايد طى كرد كه مقامات آن از يقظه و توبه شروع مى شود تا به مرتبه فنا فى الله مى رسد.

مرحوم علامه طباطبايى در ذيل آيه، 269 بقره علامه طباطبايى (ره) در تعريف حكمت مى‏ فرمايد:

«حكمت قضاياى مطابق با واقع است. قضايايى كه به گونه اى سعادت انسانى را در بر مى گيرد مثل معارف الهى مربوط به مبداء و معاد.» مثلا معارف حقه الهيه درباره مبدأ و معاد باشد و يا اگر مشتمل بر معارفى از حقايق عالم طبيعى است معارفى باشد كه باز با سعادت انسان سر و كار داشته باشد. مانند حقايق فطرى كه اساس تشريعات دينى را تشكيل مى دهد.

در تفسير نمونه: براى حكمت معانى زيادى از قبيل معرفت و شناخت اسرار جهان هستى و آگاهى از حقايق قرآن و رسيدن به حق از نظر گفتار و عمل و بالاخره معرفت و شناسايى خدا ذكر شده است كه همه آنها در يك معنى وسيع جمع است.

حكمت از جمله بخشش‏ هاى خداوند در دنيا به صالحان است. خداوند به برخى از بندگان كه تشنه معرفت و جوياى حقيقت ‏اند، به پاس عبوديت‏شان، حكمت مى‏ بخشد و آنان را سيراب مى‏كند. هيچ سرمايه‏اى به ارزش و بزرگى حكمت نيست.

خداوند متعال دنيا را «متاع قليل» (كالايى كم‏ارزش) مى‏داند در حالى كه حكمت را «خير كثير» مى‏ داند. در آيه 269 سوره بقره چنين آمده است: «من يوت الحكمه فقد اوتى خيراً كثيراً» (هر كس از حكمت برخوردار شود، از خير كثير برخوردار گشته است.)

لقمان حكيم از آن جهت حكيم بود و به آن حكيم گفته مى شد كه حقايق ناب مطابق با واقع در ابعاد مختلف اعتقادى، اخلاقى، عملى، با جان او عجين و در عملش متبلور بود. تفسير الميزان ج 2، آيه 269 بقره

تعريف حكما از حكمت

تعريفى كه معمولاً حكماى ما از حكمت كرده اند در واقع گفتند كه حكمت : علم به حقايق اشياء به قدر طاقت بشر است .

بنابراين علم به حقيقت اشياست آن طور كه هست به قدر طاقت بشرى را آورده اند حالا من در اين باره يك توضيح بدهم سؤال اين است كه آيا علم به حقايق اشيا ممكن است و چگونگى ممكن است يك نكته اى بايد به آن توجه داشت و غالباً كمتر به آن توجه شده در بدبين اين مسأله و آن اين است كه بايد خيلى دقت كنيم و معمولاً در فلسفه هاى امروز كمتر به آن توجه مى شود در قديم بسيار مورد توجه بوده و بر اين مبنا بوده كه علم و حكمت را تعريف كرده و آن اين است كه اصلاً وجود با علم با هم يكى است يعنى به طورى با هم آميخته شده كه جدا كردن يكى از ديگر اصلاً امكان ندارد يعنى وجود همان علم است حالا يعنى چه؟

ببيند مقام چيزهايى كه محصول كار انسان است مثلاً همين روى ميز هر چه گرفته از كتاب تا قندان و ليوان و كاغذ و… در وجودش حاصل يك علم و آگاهى است يعنى يك علمى بوده كه اين كاغذ را كاغذ كرده نه تنها علم يك كس، علم يك عده كثيرى كه كار كردند و آن را وجود دارند به اين صورت، اين در ساختمان هاى دست بشرى كاملاً پبداست كه فرض كنيد اين صندلى و ميز و اجزا تا ريزترين چيزى كه به اصطلاح توجه كنيد وجودش پديد آمده از يك آگاهى و يك علم است پس در حيطه فكر و كار و صناعت انسان مى توانيم بگوييم وجود با علم يكى است و اين اختصاص به مصنوعات ما ندارد كه وجود ما با علم است كار هستى اصلاً همين طور است هستى از علم است و قدما به اين مسأله توجه داشتند مثلاً فرض كن اگر شما به نظريه ارسطو توجه كنيد كه قائل به ماده و صورت است.

صورت علم است و هيچ چيزى در عالم هستى بدون صورت اصلاً امكان وجود ندارد خوب پس هم دستى در واقع بين اين دو عنصر وجود و علم وحدت وجود دارد و اصلاً نمى توان آن ها را جدا كرد و به همين جهت است كه علم، چون هستى برآورده از علم است به انسان اين قدرت داده شده كه اين اشياء را بشناسد و علم پيدا كند منتهى گفته اند كه حكمت را تعريف كرده اند علم به حقايق اشياست على ماهى ا ليه به قدر طاقت بشرى خوب على ماهى ا ليه ببيند حيوانات هم علم دارند اما علم حيوان پديدارى است به ظاهر است و آن مقدارى است كه حواس آن هاى نشان مى دهد يعنى فقط به پديدار و ظواهر اشياء به آن حقيقت در آن ظاهر شده برسد، رسوخ كند و اين كار عقل و به اصلاح مدارج معرفت انسان است پس اين على ماهى عليه اين طور كه است نه تنها علم به صورت پديدارى و ظاهرى بلكه حقيقت علم به قدر طاقت بشرى اين قيد به طاقت بشرى به اين معنى است كه انسان خدا نيست خداوند آفريننده هر چه علم است ولى علم نامتناهى است به همه چيز علم دارد اما علم آن نامتناهى است علم انسان هم علم است متناهى بين علم خدا و ما تفاوت در علم بودن نيست يعنى مشترك لفظى نيست اگر مشترك لفظى باشد نبايد اصلاً لفظ علم را به كار ببريم علم ما و علم خدا مثل همه صفات ما و صفات او مشترك لفظى نيست من تكرار مى كنم اينكه اگر مشترك لفظى بود ما حق نداريم كه آن را اطاق مى كنيم. بايد اين اسم هاى را عوض كنيم و يك چيز ديگر به كار ببريم همين كه مى گوئيم علم ما علم الهى يا علم صفات ديگر مثل قدرت و حكمت دلالت دارد كه اين ها مشترك لفظى نيستند اين ها مشترك معنوى اند اما به هر جهت در عين حال كه مشترك نيستند، اشتراك معنوى دارند، با اين وجود علم خدا، علم نا متناهى است و علم ما متناهى است و اين قيد، به طاقت بشرى يعنى به قدر وسع علم انسانى، بدون اينكه آن را از علم بودن خارج كنيم اين تعريف حكمت است، ديگر گفته اند در تعريف حكمت عبارت است از تشبه به خداوند يعنى انسان تا آن جايى كه ممكن است صفات الهى پيدا كند واين از مزاياى وجود انسانى است كه اين قدرت را دارد كه بتواند اين صفات الهى را به آن متخلق بشود حكمت هم البته نظرى است و عملى، عملى آن چيزى است كه مربوط به عمل انسان و نظرى آن چيزى است كه دو حيطه نظر است اين دو تعريف كه قدماى ما از حكمت كرده اند.

براى آگاهى بيشتر ر. ك:

– سوره بقره، آيه 269 تفسير ابن كثير، ج، 1 ص 480

– تفسير كبير، ج، 7 ص 72

– تفسير پرتوى، ج، 2 ص 241

– مجمع البيان، ج، 2 ص 659

– التبيان، ج، 2 ص 348

– المنير، ج، 3 ص 62

– آيه 125 سوره نحل، تفسير التحرير، ج، 14 ص 327

– آيه 31 سور بقره، تفسير كبير، ج، 2 ص 178

براى توضيح بيشتر ر. ك: محمد حقيقى، كريم، آداب و مراحل سلوك الهى، انتشارات فلاح.

براى آشنايى با كلام و حكمت و فلسفه اسلامى مى‏توانيد از كتب ذيل استفاده نماييد.

1- بدايه‏الحكمه، علامه محمد حسين طباطبايى

2- آموزش فلسفه، محمد تقى مصباح يزدى

3- آموزش كلام اسلامى، ج 1 و 2، محمد سعيدى‏مهر

4- آموزش عقايد، محمد تقى مصباح يزدى

منابع :
(1) (علامه طباطبايى، تفسير الميزان، ج 3، ص 395)
(2) (طبرسى، مجمع‏البيان، ج 2، ص 155، نشر بيروت، مؤسسه اعلمى)
(3) (قرشى، سيد على‏اكبر، قاموس قرآن، ج 2، ص 160، نشر دارالكتب الاسلاميه)
(4) (ترجمه الميزان، ج 12، ص 571)
(5) (قاموس قرآن، ج 2، ص 163)(6) (ترجمه الميزان، ج 19، ص 543).

پرسمان/

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.