وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

تفاوت خلقت زن و مرد و عدل الهی/ چرا زنان سختی زیادی را باید تحمل کنند؟!

تفاوت خلقت زن و مرد و عدل الهی/ چرا زنان سختی زیادی را باید تحمل کنند؟!

 

سوال:

آيا تفاوت خلقت زن و مرد كه منشا تفاوتهاى بسيارى در احكام نيز شده و به دست خداوند صورت پذيرفته با عدل خداوند سازگار است؟

به خصوص آنكه‏ خلقت زن مشقات بسيارى را به او تحميل نموده كه به خودى خود هيچ كمال يا منشا و عامل سعادت و كمال محسوب نمى شود و زن نيز مانند مرد مكلف به وظايفى است كه در صورت عدم اتمام آنها سعادت اخروى او تامين نمى شود. غم انگيز تر از همه آنكه كه در متون روايى به وفور به مطالبى بر مى خوريم كه زن را مخلوق درجه دو به نفسه بى مقدار و طفيلى وجود مرد و اصلا آفريده شده براى رفع نيازهاى مردمعرفى مى كند و حتى مقتضيات خلقتش كه به دست خداوند بوده علت نقص او معرفى مى شود (ر.ك: نهج البلاغه كه زنان را علاوه بر نقصان عقل به دليل قاعدگى و محروميت از نماز و روزه‏در دين و ايمان هم ناقص و كمتر از مرد تلقى مى كند كانه كه نعوذ بالله زن خودش خود را آفريده و علم كافى به طراحى صحيح نداشته و چنين اشكال بزرگى به بار آورده حالا چشمش … از خيلى كمالات معنوى محروم شود)و در همين راستا حضرت صديقه طاهره(س) كه به قولى ورژن عالى و اصلاح شده زن در ديدگاه ماست از اين نقص مبرا دانسته مى شود سوال اين است كه اگر اين مقتضاى خلقت زن(به طور مثال) مسبب كسر او است(همانطور كه در روايات مربوط به اين مسئله آمده) چرا خداوند آن را ايجاد كرد ؟ آيا در علم و قدرت خداوند نمى گنجيد كه مسير خلقت و آفرينش بدون چنين مقتضياتى طى شود؟ همانطور كه از فاطمه زهرا و يا حضرت مريم (سلام الله عليهما) چنين نقل كرده اند؟كه بدون قاعدگى صاحب فرزند شده اند.(اين مورد صرفا يك مثال است)قرآن تا جايى كه من مى دانم مى توان گفت رويكرد منصفانه و بى تبعيضى را نشان مى دهد هرچند براى زن و مرداحكام متفاوتى دارد و حتى در ذكر پاداش اخروى مومنين تفصيلاتى دارد كه ظاهرا شامل مومنات نمى شود(ر.ك به توصيفات بهشت در قرآن و بعضا در ادعيه ما)ولى آنرا به حساب توجيهات مختلف گذاشته و به همان وعده هاى كلى و سر بسته قرآن به مومنات در اين مورد اكتفا مى كنيم. اين سوال را به عنوان كسى مى پرسم كه اصلا نمى تواند ظلم را درباره خداوند رحمن و رحيم عادل و عالم و قادر بپذيرد در حاليكه عمده رنجهاى دنيوى بر گردن زن است ولى در اجر و پاداش همان شروط مرد را دارد(ظاهرا بابت اين همه ضعف در خلقت نسبت به مرد كه اصلا به دست او نبوده هيچ گونه آوانسى به او نداده اند

هيچ بسيارى سختيهاى مضاعف نيز در احكام به او تحميل مى شود(از طهارت گرفته تا ازدواج) و مخلوق درجه دو هم به حساب مى آيد عوايد معنوى اش نيز به پاى مرد نمى رسد. اگر اين طور بدانيم كه زن در دنيا و آخرت صرفا به دليل جنسيتش نسبت به مرد متضرر تر است. حال اگر ظلمى كه در دنياى انسانها و توسط انسانها همواره به بسيارى از زنان تنها به خاطر جنسيتشان روا داشته شده بيافزاييم واقعا ديگر نمى دانم پرودگار خالق چه جوابى براى اين طور

زنان دارد؟ (اين را بگويم كه در زندگى شخصى هرگز به خاطر زن بودن محروميت و ظلمى تجربه نكردم حداقل اينطور احساس نكردم) اين سوال بى حد و اندازه مرا مى آزارد و امروز واقعا آتش گرفتم وقتى چشمم به مطلبى نوشته يك مرد جوان خورد كه مالامال از توهين به جنس زن بوده و گفته بود:… خوشحالم كه زن نيستم چون موجودات منفور و بدبختى هستند.. و بعد به ذكر اين بدبختيها پرداخته و از ضعفشان در رابطه جنسى و دوران قاعدگى و مشكلاتش و حتى باردارى‏

و زايمان و نگاه صرفا مادى وجنسى و منتفعانه مردان به آنها… با تحقير آميز ترين و زشت ترين كلمات صحبت كرده بود و اينكه در هر صورت به دليل ضعفهايشان مورد سوء استفاده اند.البته اولين بار نيست كه چنين حرفهايى(مخصوصا از مردان)مى شنوم. نمى خواهم ديدگاه امثال او را تاييد كنم ولى حرفهايش با وجود تلخى متاسفانه عين واقعيت بود با وجود اينها آيا كسى حق ندارد كه از داشتن دختر و يا دختر بودن متنفر باشد؟استدعا دارم كمكم كنيد(متذكر مى شوم كه آدم بى اعتقادى نيستم و خداوند به من توفيق حفظ تمام قرآن را داده است.)

پاسخ:

۱ در اين كه بين زن و مرد تفاوتهايى وجود دارد شكّ نيست كما اينكه بين دو مرد و بين دو زن نيز تفاوتهاى فراوانى مى توان يافت از تفاوتهاى جسمانى گرفته تا تفاوتهاى استعدادى و روانى و…. كما اينكه بين انسان و تك تك حيوانات و موجودات نيز تفاوتهاى فاحشى است. بلكه اساساً در عالم خلقت، هيچ دو موجودِ از همه جهت شبيه هم يافت نمى شود. چرا كه وجود، حقيقتى است واحد ولى داراى مراتب كه هر مرتبه از آن تنها و تنها به صورت يك موجود، ظاهر گشته است. لذا همانگونه كه تفاوت مراتب اعداد، ذاتى آنها و لازمه ى عدد بودن آنهاست تفاوت مراتب وجود نيز ذاتى آن و لازمه ى مرتبه داشتن وجود است. توجّه شود كه خداوند كسى را در مرتبه اى از وجود نمى آفريند بلكه خداوند، وجود واحدى افاضه نموده كه آن وجود واحد، در ذات خويش داراى مراتب است و فرض وجود، بدون مرتبه داشتن، مثل فرض عدد است بدون مرتبه داشتن. هر مرتبه از وجود نيز خودش يكى از موجودات است نه اينكه خدا هر كسى را در يك مرتبه قرار داده باشد. همان گونه كه عدد چهار بودن عين در مرتبه ى چهارم عدد بودن است و چنين نيست كه خدا عدد چهار را در مرتبه ى چهارم عدد قرار داده باشد چون خارج از مراتب وجود چيزى نيست تا در اين مراتب قرار گيرد. با اين بيان ملاحظه مى فرماييد كه فرض يك موجود به جاى موجود ديگر نيز معنا ندارد يعنى نمى توان پرسيد كه چرا من به جاى على (ع) خلق نشدم؟ چون اين سوال مثل اين است كه بپرسيم: چرا عدد چهار در عين چهار بودن به جاى عدد سه قرار نگرفت؟ البته توجّه شود كه صحبت سر حقيقت اعداد است نه علائم قراردادى آنها.

بر اين اساس، انسانها هر كدام، مرتبه اى از وجودند امّا چنين نيست كه مردها مرتبه ى بالاتر از زنها را داشته باشند بلكه چه بسا زنى كه رتبه ى وجودى او برتر از رتبه ى وجودى يك مرد است. براى نمونه رتبه ى وجودى آسيه همسر فرعون و هاجر و ساره، همسران حضرت ابراهيم (ع) چنان بود كه مورد افاضات خاصّ الهى قرار گرفتند و يقيناً از بسيارى مردان سر بودند.

از اين نگاه، ابداً نمى توان مرد را برتر از زن دانست بلكه در اين نگاه چه بسيار زنان كه برتر از مردانند و چه بسيار انسانها كه رتبه ى وجودى آنها كمتر از سگ اصحاب كهف و الاغ بلعم باعور است. چرا كه اينها از كف رتبه ى وجودى خودشان بالاتر نيامده و به سقف وجودى خود نائل نگشته اند.

اگر كسى ادّعا نمايد كه در اصل خلقت، رتبه ى وجودى زن پايين تر از رتبه ى وجودى مرد مى باشد آنگاه لازم مى آيد كه زنان برگزيده ى خدا را در رتبه ى پايين ترى از مردان فاسق بداند. حال آنكه يقيناً چنين نيست. برخى از زنان، مثل حضرت فاطمه زهرا (س) و حضرت مريم (س)، يقيناً معصوم به دنيا آمده اند و عصمت آنها اكتسابى نيست يعنى رتبه ى وجودى اينها در اصل خلقتشان، در منطقه ى معصومانه ى مراتب وجود بوده است. حال آنكه شكّ نداريم كه بسيارى مردان، در چنين رتبه اى خلق نشده اند. لذا برخى زنان در اصل خلقتشان، برتر از برخى مردانند و بالعكس. بر اين اساس نمى توان حكم كلّى نمود كه مردان در اصل خلقتشان، برتر از زنان مى باشند.

آنچه خدا آفريده اين است و آنچه حقيقت است همين مى باشد. باقىِ امورات اعتبارى اند كه احكام ويژه ى خود را دارند. آنچه ملاك خداوند در حساب رسى روز قيامت مى باشد همين رتبه ى وجودى اشخاص مى باشد نه مرد و زن بودن آنها. چرا كه حقيقت تكليف هر كسى متناسب با همين رتبه ى وجودى اوست لذا فرمود: «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها» يعنى تكليف هر كسى متناسب با سعه و گستره ى وجودى اوست. البته شكّ نيست كه شكل تكليف نه حقيقت و عمق آن متناسب با امكانات و ابزارهاى موجود براى شخص مى باشد. آنكه پا ندارد، طبيعى است كه هنگام وضو، مسح پا هم برايش واجب نيست. آنكه روزه برايش مضرّ است، روزه بر او واجب نيست كه هيچ، حرام نيز مى باشد. زنى كه حيض نمى بيند، احكام حيض را هم نخواهد داشت زنى كه بچّه دار نمى شود، احكام نفاس نخواهد داشت. و البته تكاليفى نيز براى اين گونه افراد است كه ديگران ندارند مثلاً آنكه بچّه دار نمى شود، تكليف دارد كه در اين باب راضى به قضاى الهى باشد و بر خداى حكيم، خرده نگيرد. به همين صورت، آن انسانى كه بدن مردانه دارد، شكل تكليفش با آنكه بدن زنانه دارد فرق خواهد كرد. امّا فرق در شكل تكليف است، نه در حقيقت و عمق تكليف.

حقيقت تكليف، مرد و زن و بيمار و سالم و غنىّ و فقير و… نمى شناسد حقيقت تكليف براى انسان است و انسان نه مرد است نه زن، نه ثروتمند است نه فقير، نه بيمار است نه سالم. اگر انسان، زن بود، مردها انسان نبودند و بالعكس. مرد انسان است، زن هم انسان است، امّا انسان، نه مرد است و نه زن. زن و مرد بودن، امورى هستند غير از انسان بودن و هيچ مرد و زنى نيز مكلّف نيست بلكه انسان است كه تكليف دارد و زن بودن و مرد بودن، مثل فقير بودن و غنى بودن، بيمار بودن و سالم بودن و زيبا بودن و نازيبا بودن، با استعداد بودن و كم استعداد بودن و…، جزء ابزارهاى امتحان الهى اند و شكل تكليف و فُرم سوالات امتحانى، تابع اين امور ابزارى و به اصطلاح، امكانات موجود است. لذا خداوند متعال فرمود: «… لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها خداوند تكليف نمى كند كسى را مگر به تناسب آنچه به او داده است» (الطلاق: ۷) اگر ثروت داده، تكليفى متناسب با آن خواسته اگر فقر داده، تكليفى مرتبط به آن طلب نموده اگر سلامتى و زيبايى داده، تكاليف مربوط به آنها را خواسته و به همين نحو، اگر به انسانى بدن مردانه داده، تكليف متناسب با آن را خواستار است و اگر به انسانى بدن زنانه داده، تكليفى در ارتباط آن طلب نموده. امّا عميق تكليفى كه از شخص خواسته، تنها و تنها متناسب با رتبه ى وجودى شخص، در اصل خلقتش مى باشد يعنى با توجّه به سقف وجودى كه او مى توانست بدان راه يابد. بر همين اساس، چه بسا كسى هزاران گناه مى كند و مورد آمرزش خدا واقع مى شود ولى ديگرى به خاطر يك گناه، در قعر جهنّم سقوط مى نمايد. خداوند در حساب روز قيامت، به كميّت و شكل اعمال نظر ندارند بلكه كيفيّت و حقيقت يك عمل را با رتبه ى صاحب عمل مى سنجد.

لذا ميزان هر كسى در روز قيامت، اوج رتبه ى خود اوست همان اوجى كه مى توانست به آن برسد. و البته از آنجا كه انسان كامل، صاحب تمام مراتب وجودى است، لذا او ختم المراتب و ميزان الموازين مى باشد.

پس در اين وادى اساساً فرض ظلم براى خدا معنى ندارد. او از باب احسان، كه فوق عدل مى باشد، وجود مى دهد حال آنكه بدهكار كسى نيست تا به سبب ندادن، ظالم دانسته شود. و آنگاه به تناسبِ سعه ى وجودى تكليف مى خواهد و بساط امتحان را مى گستراند و با راحتى ها و سختى ها، با زيبايى ها و زشتى ها، با ثروت و فقر، يا زن بودن و مرد بودن، با سلامتى و بيمارى و… انسانها را آزمايش مى نمايد تا استعدادهاى انسانى نه استعدادهاى مردانه و زنانه ى خود را شكوفا سازند.

لذا نه مرد بودن براى كسى كمال حقيقى است نه زن بودن نه فقر كمال است نه ثروت، نه بيمارى كمال است نه سلامتى، نه زيبايى دنيايى كمال است نه زشتى دنيايى بلكه همه ى اينها، فقط و فقط وسيله امتحانند. دنيا فقط و فقط مزرعه است و جاى پاداش نيست. حتّى اگر پاداشى ظاهرى يا عذابى ظاهرى هم به كسى بدهند، خود همان پاداش و عذاب نيز براى امتحان مى باشد. و امتحان نيز فقط براى شكوفا نمودن استعدادهاى انسانى است.

۲ فرموده ايد: نوع خلقت زنها مشقّاتى براى آنها دارد.

عرض مى شود كه اين پندار زنهاست كه تنها آنها مشقّت دارند و الّا مردها نيز مشقّات خاصّ خودشان را دارند ولى مثل زنها مدام آنها را به رخ نمى كشند. زنان مومن چون بايد مسائل خونهاى سه گانه را مراعات نمايند لذا خيال مى كنند كه با تكليف سنگينى مواجه هستند. امّا اگر زنى در بند احكام دينى نباشد، چنين خونى را براى خودش دردسر بزرگى نيز نمى داند و خون حيض براى او با خلط بينى فرق چندانى ندارد. مردان مومن نيز با توجّه به ايمانشان سختى هايى را دارند كه براى نمونه به مواردى از مشقّات مردان اشاره مى كنيم تا ملاحظه فرماييد كه اينها نيز بى مشقّت نيستند. البته قبل از اين بيان باز شما بزرگوار را متوجّه مطالب فوق مى كنيم كه، اساساً تكليف هر شخص انسانى منحصر به فرد است و خداوند از هر كسى تنها همان تكليفى را مى خواهد كه شكوفا كننده ى خود اوست. لذا اگر تكليف شخص الف را از شخص ب بخواهد، محال است تكاملى براى حاصل شود.

مردها از نظر تمايلات جنسى، اكثر اوقات نيازمند برآورده شدن هستند به نحوى كه اگر متديّن نباشند، روزى نخواهد بود كه در صدد برآوردن نياز جنسى خود نباشند حال يا از طريق همسرشان يا با شيوه هاى نامشروع. اين صرف ادّعا نيست بلكه حسّ شخصى خودمان به عنوان يك مرد از يك طرف، و تحقيقات روانشنانسان از طرف ديگر، نشان مى دهد كه مردها هر روز محتاج آنند كه نياز جنسى آنها برآورده شود. افراد غيرمتديّن از اين بابت مشكلى ندارند و با هر روش مشروع و نامشرعى شده نياز خود را برآورده مى سازند همان گونه كه زنان غير مومن، مشكل چندانى با عادت ماهانه ندارند. امّا افراد متديّن، چون نمى توانند از راههاى نامشروع مثل خودارضايى استفاده نمايند لذا تا زمان ازدواج، همواره مانند گرسنه اى هستند كه غذايى به چنگ نمى آورند. و آنگاه كه ازدواج نمودند، تماماً وابسته به همسرشان هستند و بدبختانه اكثر زنان نيز متوجّه غليان شهوت مردان نيستند و از طرف ديگر، مردان مومن نيز نمى خواهند زياد مزاحم همسرانشان شوند. لذا مجبورند تا جايى كه امكان تحمّل دارند صبورى پيشه نمايند. البته تجربه نشان داده كه هر اندازه نيز اين مطلب را به زنها توضيح دهند متوجّه مشكل حادّ مردان نمى شوند. اين مشكل براى مردها به قدرى جدّى است و زنها چنان از اين مشكل مردها بى خبرند كه خداوند متعال از راه وجوب اطاعت زن از مرد در امور زناشويى به داد مردها رسيده است. البته اگر زنهاى مومن اين تكليف را جدّى بگيرند.

حتماً توجّه داريد كه تكاليف الهى، حكايت از حقايق بيرونى مى كنند و با عالم تكوين، تطابق دارند. خداوند متعال اگر يك بار به والدين امر كند كه فرزندان خود را محترم داريد، دهها بار فرزندان را امر مى كند كه والدين را احترام نماييد. چرا؟ چون والدين در اين خصوص، نيازى به توصيه ندارند. والدين به طور طبيعى خود را وقف فرزندانشان مى كنند امّا فرزندان نسبت به والدين، چنين نيستند. لذا لازم است كه مدام و به صورت جدّى مورد امر قرار گيرند. از اين جهت است كه خداوند متعال، اطاعت از والدين را فرزندان، واجب نموده است. در روابط بين زن و مرد نيز همين قاعده حاكم است. اگر خداوند متعال زن را امر نموده كه خواستهاى جنسى شوهر را بى معطّلى برآورده سازد و اين امر را مهمّترين وظيفه ى زن نسبت به شوهر دانسته، بيانگر واقعيتى بيرونى است يعنى نياز جنسى مرد، چنان جدّى است كه اگر زن، آن را ناديده بگيرد، عوارض ناگوارى براى مرد و خانواده خواهد داشت. آمارها نيز نشان مى دهند كه يكى از بزرگترين عوامل طلاق، نارضايتى مردان از زنان است، در امور زناشويى. البته اين عامل، معمولاً خود در قالب يك بهانه ى ديگر نمودار مى سازد. بسيارى از بداخلاقى هاى مردان و افسردگى هاى آنها نيز ريشه در همين گرسنگى جنسى آنها دارد.

حال اگر به اين حكم الهى در باب روابط زناشويى نظر نماييد و آن قاعده ى تطابق تشريع با تكوين را مورد ملاحظه قرار دهيد، خواهيد يافت كه اكثر مردان مومن، از اين ناحيه، چه فشارهاى روانى بزرگى را تحمّل مى نمايند.

مردان مومن، هم به صورت سرشتى و طبيعى، هم به دستور شرع، بر خود واجب مى دانند كه صبح تا شب، جان بكنند تا بتوانند مسكن و پوشاك و خوراك همسر و فرزندانشان را تهيّه نمايند حال آنكه شرعاً بر زن واجب نيست كه كار كند. خودِ كار كردن در چلّه ى زمستان و كوره ى تابستان، مشقّت كمى نيست. امّا مشقّت بزرگتر اين است كه صبح تا شب زير بار هر كس و ناكس بروى و هر روز از اين و آن دستور بشنوى و بله قربان بگويى. كسى از ظريفى پرسيد: آيا مردها هم حيض مى بينند؟ گفت: بلى آنگاه كه صاحبخانه جوابت كرده، عائله نان مى خواهد، زن شماتت مى كند، فرزند اخم كرده كه چرا فلان چيز را نخريدى و صاحبكار مزدتت را نمى دهد، حتماً دچار حيض خواهى شد. از جمله دعاهايى كه از مردها زياد شنيده مى شود، اين دعاهاست: «خدايا هيچ مردى را شرمنده ى اهل و عيال نكن» «خدايا هيچكس را متجاج كس و ناكس نكن». وقتى زن و فرزند از مرد چيزى مى خواهند و مرد توان تهيّه ندارد، شايد ندانيد كه چه مى كشد. چنان دردى روانش را مى آزارد كه صدبار از درد زايمان بدتر است. و با تمام اين احوال ناچار است درد خود را پنهان نمايد. اين گونه دعاها، كه از مردان شنيده مى شود، در حقيقت بازگويه ى آن درد درونى است.

به همان اندازه كه زنها به طور طبيعى راحت مى توانند مشكلاتشان را بازگو كنند و شكايت نمايند، به همان اندازه نيز مردها نمى توانند چنين كنند. براى زنها خيلى راحت است كه خود را بدبخت جلوه دهند و به اندك مشكلى ناله نمايند امّا مرد حتّى زمانى كه گرفتار مصائب بزرگ هم مى شود، نمى تواند به اين راحتى اظهار بدبختى كند. چون احساس مى كند كه فروريختن او مساوى است با فروريختن خانواده اش. البته اين احساسى ناخودآگاه و سرشته شده در طبيعت اوست. لذا ناله نكردن مردها را به حساب بى درد بودنشان نگذاريم.

به عنوان يك مرد، حرف براى گفتن از مشكلات مردان زياد دارم امّا به همين اندك بسنده مى كنم و فقط توصيه مى نمايم كه زنها خيال نكنند كه مردها مشكلات ندارند. ما انسانها عادت كرده ايم كه خود را دردمند و ديگران را بى درد بدانيم. حال آنكه همگان مشكلات دارند.

۳ فرموده ايد: «خلقت زن، مشقات بسيارى را به او تحميل نموده كه به خودى خود هيچ كمال يا منشا و عامل سعادت و كمال، محسوب نمى شود»

عرض مى شود اين گونه نيست. بشر هيچ مشقّتى را تحمّل نمى كند مگر اينكه اجر دارد به شرط آنكه خداوند متعال را متّهم ننمايد. بيمارى اجر دارد و كفّاره ى گناهان محسوب مى شود. در روايات تصريح شده كه هنگام زايمان، گناهان زن فرو مى ريزند چنان كه در پاييز برگ از درختان فرو مى ريزد. البته حقّ الناس و آن قسم حقّ الله كه قضا و كفّاره دارد، حسابش جداست. باز روايت است كه اگر زنى در حال زايمان بميرد، اجر شهيد فى سبيل الله دارد. شير دادن به فرزند، احسان است و رعايت مسائل خونهاى سه گانه فرمانبردارى خداست و عبادت محسوب مى شود. برخى عوام خيال مى كنند تكليفِ افزونتر ظلم است حال آنكه تكليف افزون، كمال افزون در پى مى آورد. لذا برخى از امور كه بر ما مستحبّ هستند براى اهل بيت (ع) واجب بودند نظير نماز شب. در روايات، تصريح شده كه اگر كسى نقص عضو دارد يا ضعفى دارد يا بيمارى دارد، روز قيامت در برابر آن عوض دريافت خواهد نمود. پس نفرماييد كه مشقّات ناشى از نوع خلقت، هيچ كمالى در پى ندارد.

البته به اين نكته نيز اشاره كنيم كه اكثر مشقّت خونهاى سه گانه، ناشى از وسواس افراد است. بسيارى از مردم متديّن، عادت دارند امورى را بر خود واجب نمايند و سختگيرى هايى در حقّ خود بكنند كه خداوند متعال نخواسته است. در امور طهارات و امثال آن، افراد حسّاس به احكام شرع، بايد مثل افراد مومن ولى غير حسّاس به اين امور، رفتار نمايند. شخصى از شاگردان شيخ عبدالكريم حائرى مى گويد: روزى در حمّام عمومى مردى را ديدم كه هنگام خروج از صحن حمّام، پاهاى خود را در آب دم در، آب نكشيد و همينجور از صحن حمّام وارد قسمت رختكن شد. پيش رفتم تا به او گوشزد كنم كه كف حمّام عمومى احتمال نجاست دارد. جلو كه رفتم ديدم آن مرد، شيخ عبدالكريم حائرى است. گفتم: استاد مثل اينكه يادتان رفت هنگام خروج از صحن حمّام، پاهاى شريفتان را آب بكشيد. فرمودند: مگر صحن حمّام نجس است؟ گفتم: چه عرض كنم. فرمودند: هر چه مى خواهى عرض كن يعنى ما به اين گونه احتمالات اهمّيّت نمى دهيم و اين گونه مسائل، مثل عوام رفتار مى كنيم.

۴ فرموده ايد: «غم انگيز تر از همه آنكه كه در متون روايى به وفور به مطالبى بر مى خوريم كه زن را مخلوق درجه دو، به نفسه بى مقدار، و طفيلى وجود مرد و اصلا آفريده شده براى رفع نيازهاى مرد، معرفى مى كند»

توجّه نماييد كه:

اوّلاً هر روايتى سند صحيح ندارد.

ثانياً تك تك جملات و كلمات هر روايت صحيحى نيز قطعى الصدور از جانب معصوم نيست. اهل فنّ مى دانند كه گاه راويان حديث، معنا را از معصوم گرفته و در كلمات، دخل و تصرّف مى كنند. به اصطلاح، كلام را نقل به معنا مى كنند و چه بسا در اين نقل به معنا، دچار اشتباه شده و برداشت شخصى خودشان را نقل مى نمايند. البته تشخصيص اينكه آيا چنين اتّفاقى براى يك حديث افتاده يا نه؟ در موارد زيادى براى اهل فنّ، امكان پذير مى باشد. بر همين اساس است كه ما را امر نموده اند به ارائه احاديث به قرآن كريم و عقل سليم.

ثالثاً آيا شما بزرگوار يقين داريد كه چنين رواياتى را با فرض صحيح بودن سندشان و صدور قطعى كلماتشان درست تفسير مى نماييد؟ چه بسا آنچه شما مى پنداريد، تفسير درست چنان احاديثى نباشد. كما اينكه مواردى را سراغ داريم كه اكثر مردم و حتّى گاه علما، نادرست تفسير مى كنند.

هيچ مسلمانى حقّ ندارد سرخود، روايات فقهى را بگذارد جلويش و به معانى ظاهرى آنها عمل نمايد. بلكه فهم اين روايات بر عهده ى فقيه است و غير فقيه بايد به فتواى فقيه رفتار كند. در جوامع روايى ما احاديثى نيز وجود دارند كه مربوط مى شوند به علم كلام (عقائد). اين روايات نيز بايد توسّط متكلّمين، مورد مداقّه قرار گيرند و مردم غير متخصّص در علم كلام نمى توانند بدون داشتن علم لازم، دست به تفسير اين گونه احاديث بگشايند.

پاره اى از روايات نيز مربوط هستند به روانشناسى، جامعه شناسى، مردم شناسى، اقتصاد، سياست، طبّ و بهداشت و…. حال چگونه است كه در احاديث فقهى و كلامى بايد اهل تخصّص دست به تفسير بگشايند، ولى در روايات مربوط به اين علوم، هر غيرمتخصّصى نيز حقّ اظهار نظر و تفسير دارد؟ آيا اين گونه علوم تا اين اندازه پيش پا افتاده اند؟ مشكل اينجاست كه متأسفانه مسلمين، بر اساس آيات و احاديث، مدل اسلامى اين علوم را تدوين نكرده اند و همين است كه باعث شده هر كسى به خودش اجازه تفسير اين گونه احاديث را بدهد.

در روايات اهل بيت (ع) آمده كه زنان ناقص العقل و ناقص الايمان هستند. اين كلام، از گهربارترين جملاتى است كه در وادى روانشناسى گفته شده ولى متأسفانه به خاطر تأسيس نشدن علم روانشناسى اسلامى، اين جملات افتاده است دست افراد عادى جامعه، تا هر گونه كه خواستند، كلام معصوم را تفسير نمايند. آن هم كلام كسى را كه همسرى چون فاطمه زهرا (س) دارد و دخترى چون زينب كبرى (س) تربيت نموده است. كسى كه كنيز خانه اش، جناب فضّه، قادر بود هزاران عالم برجسته را درس بگويد و حدود بيست سال سخن نگفت مگر با آيات قرآن كريم. اگر مردى اين سخنان را مى گفت كه زنى نانجيب در خانه داشت، محملى براى اين گونه تفسيرها وجود داشت. امّا وقتى على بن ابى طالب (ع) اين سخنان را مى گويد، كه همسرش برتر از انبياست، و دخترش عالمه ى غير معلّمه مى باشد، به حكم عقل بايد در تفسير كلامش محتاط بود. چگونه ممكن است چنين مردى با دارا بودن چنان همسر و دخترى، آن معنا را در مورد زنان لحاظ نمايد، كه شما بزرگوار تصوّر نموده ايد؟ پس به جاى آنكه گوينده را اين اندازه پايين آوريم، آيا سزا نيست كه در فهم خودمان از كلام او تجديد نظر نماييم؟

با اين مقدّمه مى پردازيم به تفسير كلام حضرتش:

امام (ع) بعد از ختم جريان جنگ جمل، كه فرماندهى لشكر مخالف را در اين جنگ، عايشه، همسر رسول خدا (ص)، بر عهده داشت، در مقام مذمّت بازماندگان لشكر مخالفين و ارشاد لشكر خودش فرمودند: «معاشر النَّاس، أنَّ النِّساء نواقص الأيمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول. فأمَّا نقصان ايمانهنَّ فقعودهنَّ عن الصَّلوه و الصِّيام فى أيَّام حيضهنَّ و أمّا نقصان عقولهنَّ فشهاده امرأتين كشهاده الرَّجل الواحد و أمَّا نقصان حظوظهنَّ فمواريثهنَّ على الأنصاف من مواريث الرِّجال فاتَّقوا شرار النِّساء و كونوا من خيارهنَّ على حذر و لا تطيعوهنَّ فى المعروف حتّى لا يطمعن فى المنكر. اى مردم، ايمان زنها ناقص است و نصيب و سهم آنان ناقص است و عقول آنان ناقص است. اما دليل نقص ايمان آنان، محروم گشتن آنان از نماز و روزه در روزهاى حيض است. نقصان عقول آنان بدانجهت است كه شهادت دو زن مساوى شهادت يك مرد است و نقصان نصيب و سهم آنان مربوط به حق الارث است كه زن نصف حق الارث مرد را مى‏برد. از اشرار زنها بترسيد و نيكان زنان را مورد دقّت و احتياط قرار بدهيد و در نيكى‏ها اطاعتشان نكنيد تا در بدى‏ها به طمع نيفتند».

محور جنگ جمل عايشه بود كه مردان عرب به تبعيّت از او با على (ع) جنگيدند. عايشه ادّعا داشت كه خونخواه خون عثمان مى باشد و به خاطر اين ادّعا مردم بصره را قتل عام نمود و استاندار بصره جناب عثمان بن حنيف، صحابى مخلص امير مومنان (ع)، را با وضع فجيعى به شهادت رساند. عرب جاهل از او تصوير يك قدّيسه را درست كرده بودند تا آنجا كه حتّى شتر او را هم مقدّس مى دانستند و مدفوع شترش را براى تبرّك برمى داشتند. لذا اميرمومنان (ع) در اين جنگ، تنها با عايشه نجنگيد بلكه سعى داشت اين گوساله ى سامرى و بت تازه درست شده را نيز بشكند. لذا فرمان داد كه پاهاى جمل (شتر عايشه) را قطع كنند و آنگاه كه شتر مرد، فرمان داد تا آن را آتش زدند و خاكسترش را به باد دادند تا حتّى استخوان و پشمى نيز از آن باقى نماند تا جهل عرب آن را براى خودش بت نسازد.

پس از اين واقعه، حضرتش به روشنگرى پرداخت و مردان عرب را مورد مذمّت قرار داد كه در پى زنى راه افتاده و جامعه را به آشوب كشانده اند حال آنكه خود عرب از ديرباز ابا داشت كه از زنان، فرمان برد و اين حقّ است كه در مسائل قضاوت و جنگ و سياست، مردان نبايد تابع زنان باشند. چرا كه زنان براى اين امور آفريده نشده اند. عايشه قضاوت نمود و على (ع) را در خون عثمان مقصّر شناخت حال آنكه به حكم شرع، زنان حقّ قضاوت ندارند. آنگاه لشكرى فراهم نمود و فرمانده آن لشكر شد حال آنكه زنان حقّ امامت و پيشوايى بر مردان را ندارند. امّا چرا؟ و آيا اينها تحقير زن است؟

نقص بر دو گونه است نقص طبيعى و نقص ارزشى. نقص طبيعى، دست خود شخص نيست و اساساً نقص نيست بلكه در قياس است كه نقص تلقّى مى شود. مثلاً زنان نقص قدرت دارند يعنى در قياس با مردان، قدرت كمترى دارند در عوض، مردان نيز نقص عاطفه دارند چون در قياس با زنها، عاطفه مردها خيلى كمتر است. امّا نه اندكى قدرت براى زن، نقص حقيقى است نه اندكى عاطفه براى مردان. چرا كه نه زن به چنان قدرتى نياز دارد نه مرد به چنان عاطفه اى. هر كدام از اين دو موجود، براى امرى آفريده شده اند و متناسب با آن هدف، امكاناتى نيز در اختيار دارند. البته توجّه شود كه هدف از خلقت مرد و زن، غير از هدف از خلقت انسان مى باشد. پيشتر گفتيم كه مرد بودن و زن بودن، غير از انسان بودن است. انسان مرد و انسان زن، در هدف انسانى، اشتراك دارند امّا هدف خلقت زن، غير از هدف خلقت مرد مى باشد.

امّا نقص ارزشى، نبود آن كمالى است كه شخص مى تواند كسب نمايد و بايد كسب نمايد، ولى كسب نكرده است. مثلاً جهل، يك نقص ارزشى است بداخلاقى يك نقص ارزشى است.

بر اين اساس، عرض مى شود: نقص عقل و نقص ايمان و نقص حظّ نيز بر دو گونه اند يعنى هم نوع ارزشى دارند هم نوع طبيعى.

از طرف ديگر، عقل و ايمان نيز استعمالات گوناگونى دارند. عقل به معناى آن قوّه اى كه با آن خدا شناخته و مورد عبادت قرار مى گيرد و با آن بهشت كسب مى شود، ربطى به زن يا مرد ندارد بلكه حتّى چنين عقلى صفت خاصّ انسان هم نيست چرا كه اكثر موجودات عالم، واجد چنين عقلى مى باشند. جنّها كه يقيناً واجد اين عقلند لذا مكلّف به تكاليف الهى اند. ملائك هم كه سر تا پاى وجودشان از اين سنخ عقل مى باشد. با توجّه به آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت (ع) و نظرات دانشمندان بزرگوارى چون علّامه طباطبايى، حتّى حيوانات نيز از چنين عقلى برخوردار مى باشند. شاهد روشن اين ادّعا، جريان هدد در سوره ى نمل مى باشد كه فهم توحيدى او يقيناً از بسيارى از افراد بشر بيشتر مى باشد. بر همين اساس است كه طبق روايات، حيوانات نيز بهشت و جهنّم مخصوص خودشان را خواهند داشت.

امّا عقل به معناى آن قوّه اى كه مصالح و فايده هاى دنيوى را تشخيص مى دهد و معادلات زندگى جمعى را حلّ مى كند، اساساً ربطى به عقل فوق الذّكر ندارد بلكه از باب ضيق تعبير، اسم كچل را گذاشته اند زلفعلى. اين عقل، كه عقل معاش يا عقل ابزارى ناميده مى شود، در مواردى ارزش است و در مواردى يگر ضدّ ارزش. اگر اين صفت در مردان زياد باشد، ارزش است (ارزش دنيوى) ولى اگر در زنان زياد باشد، ضدّ ارزش خواهد بود (ضدّ ارزش دنيوى). چون مرد چنان آفريده شده كه كسب معاش نمايد يعنى كار كند، با مردم سر و كلّه بزند، سياست ورزد، از كيان خانواده و جامعه دفاع نمايد و به جنگ بپردازد و…. و روشن است كه براى چنين رسالت طبيعى، وجود زيادى چنين عقلى، مطلوب مى باشد. در مقابل، چنين كسى ناقص العاطفه نيز بايد باشد. چون عواطف، دقيقاً در مقابل چنين عقلى قرار دارند حال آنكه عواطف با عقل سابق الذّكر منافاتى ندارند. اگر كسى در جريان سياست، جنگ، تجارت و كار اقتصادى و امثال آن، عواطف به خرج دهد، به قول معروف، كلاهش پس معركه مى باشد. امّا زنها براى اين امور آفريده نشده اند. رسالت طبيعى زن، تربيت انسان، حفظ وحدت خانواده و به عَرَض آن حفظ وحدت جامعه، انتقال فرهنگ به نسل بعدى و امثال اين گونه امور مى باشد. براى اين گونه امور نيز نه قدرت بدنى بالايى لازم است، نه عقل ابزارى به آن معنا كه گفته شد. بلكه ابزار چنين رسالتى، عاطفه ى غليظ و عشق وافر است. اگر مرد عاقل را مأمور بچّه دارى كنند، يا دچار ضعف اعصاب شده و روانى مى شود يا بچّه را از پنجره بيرون مى اندازد. حال آنكه مادر به طور طبيعى، چنان است كه براى كودكش مى ميرد. تجربه هاى روانشناسانه نيز نشان داده كه زنان عاقل، ميل طبيعى به حفظ خانواده ندارند.

اين گونه زنها بيشتر به تجارت و سياست و پليس بازى و امثال اين امور تمايل دارند و اغلب نيز زندگى زناشويى موفّقى ندارند.

حاصل كلام آنكه يقيناً در اكثر زنها، عقل ابزارى ضعيف مى باشد و عواطف انسانى قوى و در اكثر مردها، عقل ابزارى قويتر است و عواطف انسانى ضعيفتر. و البته موارد استثنا در امور روانشناختى همواره وجود دارد. و اين است آن نقص عقلى كه اميرمومنان (ع) به زنها نسبت دادند.

آن عقلى كه در قضاوت به درد مى خورد، همين عقل است كه عاطفه را كنار مى زند و آنجا كه بايد، حكم به قصاص مى دهد يا آنجا كه انسان شديداً از كسى تنفّر دارد، ولى مدركى بر ضدّ او ندارد، حكم به تبرئه مى دهد. اگر بنا شود زنها وارد قضاوت شوند، به خاطر غليان عاطفه، يقيناً بسيارى اوقات، پايشان به شدّت خواهد لغزيد. البته مرد نيز كاملاً بى عاطفه نيست لذا احتمال لغزش دارد امّا اين احتمال در قياس با لغزش زنها، اندك است. عايشه كه بهانه ى سخنان اميرمومنان (ع) بود در جنگ جمل قضاوت نمود و كسى را مجرم دانست كه هيچ جرمى نداشت فقط به اين سبب كه از گذشته با على (ع) ضدّيّت داشت. و به خاطر همين تبعيّت از احساسات، هزاران نفر را به كشتن داد. اينكه اميرمومنان (ع) در استدلال بر نقص عقل زنها فرمودند: «و أمّا نقصان عقولهنَّ فشهاده امرأتين كشهاده الرَّجل الواحد» گواه همين تفسير است. چرا كه زنها بيش از آن كه با عقل ابزارى ببينند، با چشم احساس و عاطفه مشاهده مى كنند در نتيجه شهادت آنها ارزش اثباتى بالايى ندارد. از اينرو شهادت دو زن در حكم شهادت يك مرد قرار گرفته است. در قرآن كريم نيز فرمود: «… وَ اسْتَشْهِدُوا شَهيدَيْنِ مِنْ رِجالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى… و دو نفر از مردان خود را (بر اين حقّ) شاهد بگيريد و اگر دو مرد نبودند، يك مرد و دو زن، از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما هستند، انتخاب كنيد (و اين دو زن، بايد با هم شاهد قرار گيرند،) تا اگر يكى انحرافى يافت، ديگرى به او يادآورى كند» (البقره: ۲۸۲) ملاحظه مى فرماييد كه سرّ قرار دادن دو شاهد زن به جاى يك شاهد مرد را خداوند متعال اين امر بيان نموده، كه زنان در امر شهادت، دچار لغزش طبيعى مى شوند، لذا بايد دو نفر باشند تا لغزشهاى طبيعى ناشى از غلبه ى احساسات را همپوشانى نمايند.

پس عقل زن ناقص است و اين نقص، نقص طبيعى است نه نقص ارزشى و آن عقل نيز عقل ابزارى است نه آن عقل كه به درد بندگى و آخرت مى خورد. و چنين نقصى نيز براى زنان، زشت نيست بلكه لازمه ى زن بودن و رسالت زنانه ى آنهاست. امّا امر زشت در اين ميان آن است كه زنان همانند عايشه در امورى وارد شوند كه نيازمند چنين عقلى مى باشد. و زشتتر آنكه مردان در اين گونه امور، تابع زنان باشند كما اينكه زشت است كه زنان، در امور خانه دارى و تربيت كودك، تابع مردان باشند. رسول خدا (ص) قبل از اينكه به جهاد رود، با زنان مشورت مى نمود و برخلاف نظر آنها رفتار مى كرد. چون مى دانست كه اغلب زنها در اين گونه امور، نه بر اساس عقل فايده جو، بلكه بر اساس احساس و ترس فتوا مى دهند. كما اينكه در اين گونه امور، نظر جوانان را بر نظر پيران ترجيح مى داد. چون مى دانست كه عقل پيران، عافيت جوست و عقل جوانان، ميل به شجاعت دارد.

اينها نكات روانشناسانه اى است كه شگفتى آنها را اهلش مى فهمند امّا حيف و صد حيف كه كالايى به اين گرانى افتاده است به دست ما گوهرناشناسان.

امّا ايمان.

ايمان بر دو گونه است ايمان اعتقادى و قلبى كه اصل است و ايمان روانشناختى كه فرع مى باشد. زن مومن، چه در حال حيض و چه در حال عادى، اعتقاد قلبى اش تفاوتى نمى كند. اگر در حالت عادى نماز مى خواند، به خاطر ايمان به خدا و اجراى دستور اوست و اگر در حال حيض، نماز نمى خواند، باز به خاطر ايمان به خدا و اجراى دستور اوست. آنچه شرط ايمان مى باشد، اجراى دستور خداست. لذا اگر گفت: نماز بخوان بايد خواند و اگر فرمود: نماز نخوان بايد نخواند. پس در اين ايمان، فرقى بين مرد و زن نيست.

امّا امر ديگرى است با عنوان احساس ايمان. ايمان، امر قلبى است امّا ظهوراتى نيز دارد. وقتى كسى نماز مى خواند، ايمان قلبى خودش، براى خودش ظاهر مى شود وقتى به جهاد مى رود، ايمانش برايش ظاهر مى شود كما اينكه وقتى گناه مى كند، ضعف ايمانش برايش ظهور مى يابد. پس عمل، ايمان نيست بلكه ايمان قلبى ما را براى خودمان ظاهر مى سازد. اينجاست كه در ما حالتى نمودار مى شود با عنوان «احساس ايمان» اينكه احساس مى كنيم كه مومن هستيم. اگر كسى نماز بخواند، چنين احساسى را خواهد داشت حال اگر نماز شب هم بخواند، اين احساس، قويتر خواهد شد و اگر خمس دهد بازهم قويتر خواهد شد. از طرف ديگر، اگر عمل خيرى را ترك نمايد، مثلاً نماز شب مى خواند و حالا نخواند، احساس سقوط از مراتب ايمان به او دست مى دهد. زنها در حال حيض، با اينكه ايمان قلبى دارند و اين ايمان كم هم نمى شود، ولى باز احساس كم شدن ايمان مى نمايند نوعى حالت روانى در آنها ايجاد مى شود شبيه حالت آن كسى كه عمدتاً ترك نماز نموده البته با شدّت كمتر. اين همان نقص ايمانى است كه اميرمومنان (ع) به زنها نسبت دادند.

اين حالت وقتى با حالتهاى ديگر مثل حالت زودرنجى و حالت عصبى مزاجى كه در زنهاى حائض ديده مى شوند تركيب مى شود، نمود روشنترى مى يابد. اين حالت، در حقيقت نقص نيست بلكه نوعى حالت تدافعى روانى است كه زن را وا مى دارد تا برخى ملاحظات پرهيزكارانه را كنار گذارد و مراقب خود باشد. چرا كه در اين حالت، زن نياز به مراقب بيشترى از خود دارد. بايد بيشتر بخورد، بهتر بخورد، بيشتر استراحت نمايد، روابط جنسى نداشته باشد و…. لذا به طور طبيعى و متناسب با اين امور، خُلق و خوى مخصوصى در زن ظاهر مى شود. و روشن است كه احساس ايمان نيز تا حدودى با اين گونه مراقبتها منافات دارد. چون احساس ايمان، انسان را مى كشاند به سمت از خودگذشتگى و ايثار در حالى كه زن در اين حالت نيازمند عدم از خودگذشتگى است. اگر بنا شود كه زن در اين حالت نيز مثل حالت عادى، از شكم خود بزند و به شوهر و بچّه بدهد، يا مطيع خواستهاى جنسى شوهر باشد، يا به خاطر آنها از استراحت خود بزند، طبيعى است كه دچار ضعف مى شود.

پس اين حالت در زنان، يك نوع حالت تدافعى طبيعى است. امّا بايد دانست كه در اين حالت، ميل زنان به عصيان و گردنكشى نيز بيشتر مى شود چرا كه احساس ايمان، كه در مقابل عصيانگرى است، تضعيف شده است. لذا زنان در اين حالت، چندان قابل اعتماد نيستند يعنى نه خود زن بايد به خودش اعتماد نمايد نه ديگران. بخصوص آنجا كه پاى كينه و تنفّر و امثال آن نيز در ميان باشد كه امورى مثل قضاوت، جنگ و سياست، مملوّ از اين كينه ها و تنفّرها هستند.

پس اميرمومنان (ع) به مردان آن دو لشكر هشدار داد كه مواظب باشيد كه زنان به خاطر حيض، نوعى احساس روانى كسر ايمان دارند و در اين حالت ممكن است دست به كارهاى نامعقولى بزنند. لذا وظيفه ى مرد آن است كه در اين حالت، مطيع محض زن نباشد. و بر حذر باشد از آفات طبيعى اين دوره حتّى اگر آن زن، زن خوب و با ايمانى است.

حاصل سخن آنكه: حيض، موجب كاهش ايمان حقيقى نمى شود بلكه احساس ايمان، در اين حالت فروكش مى كند و اين امر خطراتى را در پى دارد لذا مراقبتهايى را مى طلبد.

۵ فرموده ايد: «در همين راستا حضرت صديقه طاهره (س) كه به قولى، ورژن عالى و اصلاح شده زن در ديدگاه ماست، از اين نقص مبرا دانسته مى شود سوال اين است كه اگر اين مقتضاى خلقت زن (به طور مثال) مسبب كسر او است (همانطور كه در روايات مربوط به اين مسئله آمده) چرا خداوند آن را ايجاد كرد؟ آيا در علم و قدرت خداوند نمى گنجيد كه مسير خلقت و آفرينش بدون چنين مقتضياتى طى شود؟ همانطور كه از فاطمه زهرا و يا حضرت مريم (سلام الله عليهما) چنين نقل كرده اند؟ كه بدون قاعدگى صاحب فرزند شده اند.»

اوّلاً حضرت فاطمه زهرا (س) را با زنان ديگر مقايسه نفرماييد كما اينكه مردان اهل بيت (ع) نيز با ديگر مردان مقايسه نمى شوند. لذا فرمودند: «لايقاس بنا احد كسى با ما مقايسه نمى شود». معصوم، بشر است، امّا تنها بشر نيست همان گونه كه در تعريف انسان مى گوييم: «الانسان حيوان الناطق انسان حيوان ناطق است» بلى انسان، حيوان (موجود زنده) است ولى تنها حيوان نيست بلكه حيوانى است كه نفس ناطقه دارد. معصوم نيز بشر است امّا بشرى كه نفس قدسيّه دارد. يعنى او «حيوانٌ ناطقٌ قدسىٌّ» است نه فقط «حيوانٌ ناطقٌ». حكم غالب هر نوعى نيز به فصل اوست نه به جنسش. اين بحث، مبانى عميقى دارد كه اين مقال را مجال ورود در آن نيست.

ثانياً كار خداوند متعال چرا برنمى دارد؟ چرا يعنى هدفش چيست؟ و هدف براى موجودى است كه كامل نيست و با رسيدن به هدف، كامل مى شود حال آنكه خداوند متعال، كامل محض مى باشد. خداوند متعال مى آفريند، چون آفرينش، اقتضاى ذات فيّاض و خلّاق اوست.

خدا چرا آفريد؟ و چرا اين گونه آفريد؟

خواستگاه اين گونه سوالات، در حقيقت اين پندار عمومى بشرى است كه خدا نيز موجودى است مثل ديگر موجودات و بخصوص موجودى است مثل انسان. ما انسانها به خود نگاه كرده و هر چه را كه كمال خود مى پنداريم، خيال مى كنيم، آن امر در خدا نيز بايد وجود داشته باشد حال آنكه بسيارى از امور كه ما آنها را امورى كمالى مى پنداريم، در حقيقت، نمود نقصهاى وجودى مخلوقات مى باشند نه نمود كمالاتشان. براى مثال ما عقل داريم و آن را كمال انسان نسبت به حيوانات مى دانيم، لذا انتظار داريم كه خداى ما نيز عقل كلّ باشد يا ما در خود حسّ عطوفت و مهربانى مى يابيم و خيال مى كنيم كه خدا نيز به همين معنا بايد مهربان و عطوف باشد يا چون علم ما مى تواند در مقام عمل ظاهر شود يا ظاهر نشود، لذا خيال مى كنيم كه علم ازلى خدا نيز مى تواند ظهور عينى نيابد. همينطور ما خود را چنين مى يابيم كه اگر بخواهيم، كارى را انجام مى دهيم و اگر نخواهيم انجام نمى دهيم يعنى امكان فعل و ترك در ما وجود دارد كه آن را اختيار مى ناميم پس انتظار داريم كه خدا نيز مثل ما چنين صفتى داشته باشد. منشاء انحراف از اديان الهى و گرايش به بت پرستى نيز همين حسّ بشرى است كه نمونه ى بارز آن در مسيحيّت ديده مى شود كه عيسى مسيح را خداى مجسّم مى پندارند.

پس لازم است ابتدا شناختى درست از خدا پيدا كنيم تا معلوم شود كه خالقيّت به چه معناست و آيا خلق نكردن آنچه در علم خداست، يا خلق نمودن يك موجود به گونه اى ديگر، براى خدا معنى دارد يا نه؟

خدا يعنى وجود محض، يعنى وجودى كه هيچ قيد و حدّى براى آن نيست امّا غير خدا، در حدّ ذاتشان، نه وجودند و نه عدم، بلكه ماهيّاتند يعنى در حدّ ذاتشان نسبت به وجود و عدم در حال تساوى هستند. براى مثال، انسان بودن، كه يكى از ماهيّات مى باشد، نه مساوى با وجود داشتن است و نه مساوى با عدم بودن چون اگر مساوى با وجود داشتن بود همواره بايد موجود مى بود چرا كه وجود نقيض عدم بوده، عدم بردار نيست و اگر مساوى با معدوميّت بود در آن صورت هر گز نبايد موجود مى شد چرا كه عدم، نقض وجود بوده، وجود بردار نيست. از چنين موجودى كه در حدّ ذاتش نه وجود است و نه عدم و در عين حال، هم امكان موجودشدن در ذاتش نهفه است هم امكان معدوم شدن، تعبير مى شود به ممكن الوجود كه اگر به او وجود داده شود موجود مى شود و اگر به او وجود داده نشود معدوم مى گردد. امّا خودِ وجود (وجود محض)، نقيض عدم بوده، عدم را برنمى تابد، لذا همواره بوده، هست و خواهد بود و فرض عدم براى آن محال است. از اينرو به حضرت وجود، كه خداوند متعال باشد، گفته مى شود واجب الوجود يعنى موجودى كه عين وجود بوده عدم بردار نيست. و البته روشن است كه وجود دهنده به ماهيّات نيز خود حضرت وجود است چون غير وجود، كسى نيست كه بتواند وجود دهد. همچنين بديهى است كه خود وجود بى نياز از وجود دهنده مى باشد چرا كه وجود دادن به وجود معنى ندارد وجود به چيزى داده مى شود كه عين وجود نباشد. لذا اگر گفته شود انسان و درخت و فرشته و… وجودند، مجاز است پس بايد گفت: انسان و درخت و فرشته و… وجود دارند. همين طور اگر گفته شود: خدا وجود دارد، باز مجاز است چون معنى اين جمله آن است كه، وجود وجود دارد در حالى بايد گفت:

وجود، وجود است يعنى وجود، خودش است.

پس خدا موجودى است كه بر خلاف ديگر موجودات، در ذات او امكان (نسبت به وجود و عدم و ديگر معانى متقابل بى اقتضاء بودن) راه ندارد چرا كه امكان صفت نقص است نه صفت كمال. لذا نمى توان گفت: براى خدا اين امكان بود كه فلان انسان را خلق بكند يا خلق نكند يا براى خدا اين امكان بود كه فلان شخص را كه به فلان گونه است به گونه ى ديگرى بيافريند. چون لازمه ى اين سخن آن است كه ذات خدا نسبت به خلقت و عدم خلقت فلان انسان بى اقتضاء باشد و آنگاه از حالت تساوىِ نسبت، خارج شده خلقت او را برگزيند. و اين يعنى راه يابى امكان در ذات خدا، كه با واجب الوجود بودن او منافات دارد. پس هر چه آفريده شده و مى شود با تمام مشخّصاتى كه دارد به اين معناست كه ذات خدا اقتضاى وجود آن شى‏ء را با آن مشخّصات دارد و اگر چيزى خلق شدنى نيست به اين معناست كه در ذات خدا اقتضائى نسبت به آن وجود ندارد. پس هر چه خلق شده و مى شود لازمه ى ذات خداست يعنى خدايى خدا، اقتضاى وجود آن مخلوقات را دارد و فرض خلق نشدن آن موجود يا فرض جور ديگر خلق شدن آن، مساوى با فرض نبود خدا يا فرض جور ديگر بودن خداست. از اينجا معلوم مى شود كه اختيار خدا به معنى قرار گرفتن بين دو امر (فعل و ترك) نيست، بلكه اختيار او نيز وجوبى بوده يك طرفه مى باشد برخلاف اختيار انسانى كه به تبع ذات انسان، امرى ممكن الوجود بوده نسبتش به فعل و ترك يكسان است.

به تعبير روشنتر چنين مى توان گفت كه، هر آنچه در عالم خلقت پديدار مى شود، كمال وجودى او قبل از خلقتش، در علم ازلى خدا وجود داشته است و علم ذاتى خدا، عين ذاتش مى باشد. پس فرض تحقّق نداشتن يكى از موجودات عالم يا جور ديگر بودن آن، به اين معنى است كه علم خدا معاذ الله باطل گردد و علم خدا هم كه عين ذات اوست پس فرض عدم تحقّق يكى از موجودات، يا فرض جور ديگر بودن آن، مساوى است با فرض عدم خدا، يا فرض جور ديگر بودن خدا كه آن هم ذاتاً محال است چرا كه خدا يعنى وجود محض و وجود محض، تغيير و عدم بردار نيست. بر همين اساس حكما فرموده اند: عالم موجود، تنها عالم ممكن و نظام احسن است و غير از اين عالم، فرض ندارد. چرا كه عالم، لازمه ى ذات خدا و علم اوست و فرض هر عالمى غير از اين عالم موجود، مساوى است با فرض تغيير در ذات و علم خدا، كه ذاتاً محال است.

پس خدا آفريد و اينگونه آفريد، چون عالِم بود و عالَم خلقت چيزى نيست جز ظهور علم ازلى و تغيير ناپذير او.

۶ فرموده ايد: «عمده رنجهاى دنيوى بر گردن زن است ولى در اجر و پاداش همان شروط مرد را دارد (ظاهرا بابت اين همه ضعف در خلقت نسبت به مرد كه اصلا به دست او نبوده، هيچ گونه آوانسى به او نداده اند هيچ، بسيارى سختيهاى مضاعف نيز در احكام به او تحميل مى شود (از طهارت گرفته تا ازدواج) و مخلوق درجه دو هم به حساب مى آيد عوايد معنوى اش نيز به پاى مرد نمى رسد. اگر اين طور بدانيم كه زن در دنيا و آخرت صرفا به دليل جنسيتش، نسبت به مرد، متضرر تر است. حال اگر ظلمى كه در دنياى انسانها و توسط انسانها همواره به بسيارى از زنان، تنها به خاطر جنسيتشان روا داشته شده بيافزاييم، واقعا ديگر نمى دانم پرودگار خالق چه جوابى براى اين طور زنان دارد؟»

الف اينكه عمده رنجهاى دنيوى بر گردن زن است، پندار حضرت عالى است. اگر منظورتان حيض است اگر وسواسى نباشيد، رنج بزرگى نيست. در اين دنيا كيست كه از اين رنجها نداشته باشد؟ يكى ميگرن دارد ديگرى زخم معده ى مزمن دارد آن ديگرى دندانهايش را از دست داده چهارمى تكرر ادرار دارد و…. و البته كشفيّات پزشكان نيز ثابت نموده كه خانمها به خاطر داشتن عادات ماهانه، از گزند بسيارى از بيماريها در امانند. ميانگين عمر زنان نيز از مردان بيشتر مى باشد. افزون بر اينها مردان مومن، تا زمان ازدواج پدرشان در مى آيد تا بتوانند شهوتشان را كنترل نمايند و اگر كنترل هم نكنند، گناه كبيره مرتكب شده حال آنكه دختر خانمها اگر عامل تحريك كننده اى در كار نباشد و رفيق بد، ياد ندانى ها را زودتر از موعدش ياد ندهد، چيزى از اين امور متوجّه نمى شوند و اگر هم متوجّه شوند، بسيار خفيف خواهد بود. بعد از ازدواج نيز مثل گداها بايد دست التماس پيش همسرشان دراز نمايند و ناز ايشان را بكشند.

امّا اگر مرداتان رنجهاى برون ذاتى است، كيست كه خود را رنج كشيده تر نداند؟ آيا اينكه يك عمر زنى را تحمّل نمايى كه مدام تو را ظالم مى خواند و خود را مظلوم، كم رنجى است؟ آيا اينكه دائماً مورد سوء ظنّ باشى كه نكند يك وقت شلوارت دو تا شود، كم رنجى است؟ اينكه از يك عمر زندگى، نصفش را نوكرى اين و آن كنى و به اين رئيس و آن رئيس گردن خم كنى و منّت ارباب رجوع و مشترى را بكشى و…، تا لقمه نانى براى همسر و فرزندانت گير بياورى كم رنجى است؟ البته منكر زحمات خانمها در خانه هم نيستيم ولى نوكرى خود كردن كجا و منّت رئيس و مشترى و… كشيدن كجا؟ در محيط خانه و با آسايش كار كردن كجا و در بيرون خانه با لباس ناراحت و زير چشم اين و آن كار كردن كجا؟ البته برخى خانمها نيز كار بيرون مى كنند ولى اغلب، مثل مردها مجبور نيستند. و…. اگر بنا شود مرثيه سرايى كنيم، كدام صنف جامعه است كه براى خود مرثيه اى نداشته باشد؟ اساس دنيا همين است. دنيا با همين رنجهايش به ما درس مى دهد كه اى بنده ى خدا خود را به من دلخوش نكن خوبى در ذات من نيست.

ب امّا اينكه زنان آوانسى ندارند، درست نيست.

اكثر قريب به اتّفاق آنها كه در جهنّم، ابدى خواهند ماند، مردند و كمتر زنى است و شايد نباشد زنى كه در جهنّم ابدى بماند. اگر زنى مرتد شود، اعدام نمى شود ولى مرد مرتد را با شرائطى اعدام مى كنند. حساب زنان در روز قيامت، سبكتر گرفته مى شود. اگر زايمان نمايند، بسيارى از گناهانشان بخشيده مى شود. به فرزند خود شير مى دهند و ثواب احسان مى برند. به طور طبيعى نسبت به والدين خود رئوف و مهربانند و اين رأفت را ثوابى است عظيم ثوابى كه نفاق و ريا در آن راه نمى يابد و خالص است چون كدام دختر است كه والدين خود را ريايى دوست بدارد. عمل زناشويى، اگر قربه الى الله باشد، براى مرد، ثواب عمل مستحبّى دارد ولى براى زن، ثواب عمل واجب دارد و شكّ نيست كه ثواب ميلياردها عمل مستحبّى با ثواب يك عمل واجب برابرى نمى كند. خوب شوهردارى نمودن زن، ثواب جهاد فى سبيل الله دارد. محبّت طبيعى او به فرزندش، در حكم حسنه است. وظيفه ندارد براى شوهر و فرزندانش غذا درست كند يا لباس بشويد و…، ولى اگر انجام دهد، كه به طور طبيعى انجام مى دهد، ثواب احسان در راه خدا را دارد. اگر فرزندش اهل بهشت باشد، از او شفاعت مى كند. در قيامت، افراد را به نام مادرانشان مى خوانند. اگر فرزند نوزادش از دنيا رفت، دم در بهشت مى ايستد و مادرش را طلب مى كند. ذات او اگر با عمل زشت آلوده اش نكند محبوب حبيب خداست. فرمود: «حُبِّبَ إِلَىَّ مِنَ الدُّنْيَا ثَلَاثٌ النِّسَاءُ وَ الطِّيبُ وَ قُرَّهُ عَيْنِى فِى الصَّلَاه از اين دنيا سه چيز براى دوست داشتنى است: زنان و بوى خوش، و روشنى چشم من در نماز است» چه تركيب شگفتى كرده است حبيب خدا احترام والدين واجب است و احترام مادران واجبتر. هر چه فرزندان كار نيك كنند، در نامه ى عملش ثبت مى شود چرا كه نقش تربيتى او افزونتر است.

تكريم فرزندان واجب است و تكريم دختران، واجبتر تا آنجا كه فرمودند: اگر براى فرزندان خود هديه گرفتيد دختران را مقدّم داريد و تكريم فرد، او را در مسير سعادت قرار مى دهد. دختران به خاطر طبع آرام و باحيايى كه دارند، كمتر از پسران در معرض خطرات بدنى و روحى قرار مى گيرند يعنى هم مرگ و مير و آسيبهاى جسمانى كمترى دارند هم اينكه كمتر در معرض گمراهى و لغزشها قرار مى گيرند. لذا ملاحظه مى فرماييد كه اكثر معتادان و شرابخواران و اهل انواع فسق و فجور، مردان هستند. اگر كسى چهار دختر تربيت نمايد، بهشت بر او واجب است. پسر نعمت است و دختر، رحمت. زن مظهر جمال خداست و مرد، مظهر جلال او و مظهر جمال، به لطف و احسان و رأفت و عطوفت او نزديكتر است چرا كه لطف و احسان و رأفت و عطوفت، از صفات جمال مى باشند. و….

ج امّا اينكه زن، مخلوق درجه دوم به حساب مى آيد، ربطى به خدا و دين ندارد بلكه اين فرهنگ غلط مردم است كه بنيانش را خود زنان گذاشته اند. چون آنها هستند كه فرزندان را تربيت مى كنند. پس چنان تربيت نمايند كه مروّج اين فرهنگ غلط نباشند. امّا متأسفانه خود زنان به اين فرهنگ غلط دامن مى زنند. مادرشوهر زن است امّا ميل دارد كه عروس را آزار دهد و بالعكس. مردها اين نزاع را نيفكنده اند خوتان هستيد كه به جان هم افتاده ايد. كسى پسر به دنيا مى آورد، همين زنها مى گويند: چشمت روشن، قدمش مبارك است و…. امّا وقتى دختر به دنيا مى آورد، مى گويند: عيب ندارد، دختر هم خوب است همين كه سالم است شكر كنيد خدا خودش و پدر و مادرش را سلامت بدارد اسلام اين همه با اين فرهنگ جنگيد و تا حدودى آن را اصلاح نمود ولى هنوز خود زنها دست بردار نيستند. خداوند متعال نسل رسول الله (ص) را از طريق دخترش ادامه داد و حضرت زهرا (س) را كوثر ناميد و رسول الله (ص) آن همه زنان و دختران را تكريم نمود، تا اين فرهنگ غلط را نابود نمايد. از همه ى اينها مهمّتر كار درس آموز خداست. فرمود:

«إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّى نَذَرْتُ لَكَ ما فى بَطْنى مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّى إِنَّكَ أَنْتَ السَّميعُ الْعَليمُ (۳۵) فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّى وَضَعْتُها أُنْثى وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى وَ إِنِّى سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ إِنِّى أُعيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ (۳۶) فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (۳۷) هُنالِكَ دَعا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّهً طَيِّبَهً إِنَّكَ سَميعُ الدُّعاءِ (به ياد آوريد) هنگامى را كه همسرِ «عمران» گفت:

«خداوندا آنچه را در رحم دارم، براى تو نذر كردم، كه «محرَّر» (آزاد، براى خدمت خانه ى تو) باشد. از من بپذير، كه تو شنوا و دانايى (۳۵) ولى هنگامى كه او را به دنيا آورد، (و او را دختر يافت،) گفت: «خداوندا من او را دختر آوردم»، ولى خدا از آنچه او به دنيا آورده بود، آگاهتر بود، و پسر، همانند دختر نيست. من او را مريم نام گذاردم و او و فرزندانش را از (وسوسه‏هاى) شيطان رانده شده، در پناه تو قرار مى‏دهم.» (۳۶) خداوند، او (مريم) را به طرز نيكويى پذيرفت و به طرز شايسته‏اى، (نهال وجود) او را رويانيد (و پرورش داد) و كفالت او را به «زكريا» سپرد. هر زمان زكريا وارد محراب او مى‏شد، غذاى مخصوصى در آن جا مى‏ديد. از او پرسيد: «اى مريم اين را از كجا آورده‏اى؟» گفت: «اين از سوى خداست. خداوند به هر كس بخواهد، بى حساب روزى مى‏دهد.» (۳۷) در آنجا بود كه زكريا، (با مشاهده آن همه شايستگى در مريم،) پروردگار خويش را خواند و عرض كرد: «خداوندا از طرف خود، فرزند پاكيزه‏اى (نيز) به من عطا فرما، كه تو دعا را مى‏شنوى»» (آل عمران)

مادر حضرت مريم (س) وقتى دختر به دنيا آورد، ناراحت شد. چون پنداشت كه دختران نمى توانند خادم بيت المقدّس باشند. امّا خداوند متعال فرمود: «ولى خدا از آنچه او به دنيا آورده بود، آگاهتر بود، و پسر، همانند دختر نيست». برخى از مفسّرين، روى همان باور غلط رايج سعى مى كردند كه يك جورى اين آيه را توجيه كنند چون به نظرشان مى آمد كه جاى پسر و دختر در آيه عوض شده است يعنى بايد مى شد «دختر، همانند پسر نيست» ولى شده است «پسر، همانند دختر نيست» لذا مى گفتند: اين مورد، تشبيه معكوس مى باشد. امّا اين گونه تفسير نمودن، در حقيقت نوعى تحميل پيش فرضهاى نادرست بر قرآن كريم است. وقتى مريم (س) بزرگ شد، ديديم كه او به تنهايى بر تمام مردان زمان خود سر بود. حضرت زكريّا (ع) وقتى او را مى ديديد چنان غبطه مى خورد كه دعا مى كرد «خداوندا از طرف خود، فرزند پاكيزه‏اى (نيز) به من عطا فرما، كه تو دعا را مى‏شنوى».

آرى پسر چون دختر نيست. دخترى چون مريم مى خواهد تا بتواند پسرى چون عيسى بياورد دخترى چون فاطمه زهرا مى خواهد تا پسرى چون حسين بن على بياورد. زينب كبرى بايد تا چهار شير پسر تقديم بردار كند. امام راحل ما كه يتيم از پدر بود و تربيت يافته ى مادر، بر همين اساس است كه فرمودند: «از دامن زن، مرد به معراج مى رود». مادر است كه شهيد مى پرورد، عالم تربيت مى كند. نزد مادر شيخ انصارى از بزرگى فرزندش تعريف نمودند فرمود: او بايد بزرگتر از اين مى شد چون بى وضو شيرش نداده ام.

در نگاه دين، زن عزيز است امّا برخى زنان ظاهراً دوست دارند كه از بين اين همه معارف بلند، بگردند و چند حديث به ظاهر ضدّ زن پيدا كنند و با تفسيرهاى سطحى و نادرست، خود را جنس درجه دوم معرفّى نمايند. برخى نيز فمنيسم راه انداخته اند و مى خواهند با مردان برابرى نمايند و غافل از اين هستند كه خود همين ادّعا، كه مى خواهيم با مردها برابر باشيم، در حقيقت نوعى فتوا به مخلوق درجه دوم بودن زن است. زنى كه بخواهد با مردان برابر باشد، مرد نمى شود كه هيچ، از زن هم بودن هم مى افتد. متأسفانه فرهنگ مادّى غرب، برنامه اى ريخته كه زنان را از محيط خانه به محيط بيرون خانه بكشاند. چرا كه زن، فوايد اقتصادى فراوانى براى آنها دارد. كارگر زن، به حقوق كم قانع مى شود اعتصاب و اعتراض ندارد وجود او موجب جلب مشترى هم مى شود. چون مشترى هم براى فال مى آيد هم براى تماشا. اينها شعار برابرى مرد و زن دادند تا چنين كارگران مفت و مجانى گيرشان بيايد و آنگاه همين فرهنگ به كشورهاى ديگر نيز سرايت نمود و چنان شد كه زنان، نوكرى مفت براى ديگرى ترجيح دادند بر كار براى خود و خانواده. و البته سرمايه دارها هم خوش به حالشان شد چون به جاى كارگر مرد يا حقوق پانصد هزار تومان، الآن كارگر زن استخدام مى كند با حقوق صد هزار تومان.

۷ فرموده ايد: «و امروز واقعا آتش گرفتم وقتى چشمم به مطلبى نوشته يك مرد جوان خورد كه مالامال از توهين به جنس زن بوده و گفته بود:… خوشحالم كه زن نيستم چون موجودات منفور و بدبختى هستند.. و بعد به ذكر اين بدبختيها پرداخته و از ضعفشان در رابطه جنسى و دوران قاعدگى و مشكلاتش و حتى باردارى و زايمان و نگاه صرفا مادى وجنسى و منتفعانه مردان به آنها… با تحقير آميز ترين و زشت ترين كلمات صحبت كرده بود و اينكه در هر صورت به دليل ضعفهايشان مورد سوء استفاده اند.»

اين گونه تصوير سازى هاى منفى براى مغزهاى معيوب، كار مشكلى نيست. اگر كسى فكرش خراب باشد يا غرضى داشته باشد، حتّى مى تواند از گلى زيبا نيز تصويرى زشت ارائه دهد. مثلاً مى گويد: چه گل بدبختى، هنوز سر باز نكرده، كرمها هوس خوردنش را كرده اند. عمرش دو روز بيشتر نيست. هر رهگذرى به بهانه ى دوست داشتن او را از ريشه مى كند و حتّى نمى گذارد آن عمر كوتاه خود را هم داشته باشد. خيلى عزيزش بدارند او را در آب جوش مى پزند و گلاب درست مى كنند يا مربّاى گل درست مى كنند و مى خورند. خوش به حال خار بيابان كه نه كسى هوس خوردنش را دارد، نه كسى او را مى كند، نه از او گلاب درس مى كنند نه مربّا. و….

حال اگر مى خواهيد همين الآن تصويرى از زندگى برخى مردان برايتان ترسيم نمايم كه خود مردها هم از خودشان متنفّر شوند.

بيچاره مرد صبح تا شب مثل سگ اين طرف و آن طرف مى دود كه لقمه نانى گير بياورد. مثل گاو نر كار مى كند. دم مغازه ايستاده مثل گربه ى گرسنه اى كه نگاهش به دست انسان در حال غذا خوردن است، او نيز نگاهش به عابران است كه شايد يكى از آنها چيزى از او بخرد برخى از آنها حتّى ميوميو هم مى كنند مدام به اين و آن مى گويند: بفرماييد، چه مى خواهيد؟ هر چه بخواهيد داريم. و…. يا پشت ميز اداره نشسته و چشمش به در است تا اگر آقاى رئيس از آنجا عبور نمود، مانند، غلامان حلقه به گوش سيخ بلند شود و به رسم ادب ركوعى بفرمايد تا شايد مِهرش به دل آقاى رئيس بيفتد و با تقاضاى وامش موافقت فرمايد. شب كه مى شود خود را با هر مصيبتى شده به خانه مى رساند و مانند جنازه اى مى افتد در حالى كه بوى جواربها و پاى عرق كرده اش كم از بوى جنازه ندارد. تازه نقّ و نوق حضرات بچّه ها و غر زدنهاى آقاى خانم هم بلند مى شود كه چرا فلان چيز را نخريدى؟ چرا فلان وعده يادت رفت؟ و…. با همين رويّه وقت شام مى رسد و بيچاره حتّى فرصت يك چرت ناقابل را هم نمى يابد. سر سفره هم نقّ و نوقّها و غرها تمام نمى شوند و بيچاره نمى داند آنچه خورد غذا بود يا زهر مار. و….

به شما اطمينان مى دهم كه اكثر مردها اگر اين نوشته را بخوانند، عين شما كه از خواندن آن اراجيف احساس ناراحتى و مظلوميّت كرده ايد، آنها نيز احساس مظلوميّت مى كنند و مى گويند: حقيقت همين است. بنده بارها همين مطالب را از مردها مى شنوم و شايد شما هم شنيده باشيد. خصوصاً اين جملات را كه: از صبح تا حالا سگ دو زده ام. از صبح دارم مثل گاو كار مى كنم. به خاطر يك لقمه نان مثل سگ له له مى زنم. امروز سر كار روز سگى داشتم. بى شرف صاحبكار مزد كارمان را هم به زور مى دهد انگارى به گدا كمك مى كند. و…. اينها هم ناله كردنهاى مردهاست. البته براى شما زنها لمسش دشوار مى باشد همانگونه كه مردها، درد زنها را خوب درك نمى كنند.

سخن انتهايى آنكه:

كيفيّت زندگى ما را نوع نگاه ما مى سازد. سختى و رنج، ذاتى دنياست و انسان بى درد و رنج، وجود ندارد. اگر سوگند بنده را قبول نداريد، قسم خدا را كه قبول داريد: فرمود: «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ (۱) وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ (۲) وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ (۳) لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فى كَبَد قسم به اين شهر (مكّه) (۱) در حالى كه تو در آن ساكنى، (۲) و قسم به پدر و فرزندش (ابراهيم خليل و فرزندش اسماعيل ذبيح) (۳) كه ما انسان را در رنج آفريديم» (سوره بلد)

يعنى اى رسول ما بهترين انسانها كه تو باشى، و پدران تو ابراهيم و اسماعيل، اين همه رنج و سختى كيشديد. پس سوگند به شما كه انسانها از دَم، در رنج آفريده شده اند. اگر بنا بود كسى در رنج نباشد، تو و پدرانت ابراهيم و اسماعيل در اولويّت بوديد امّا نه تنها چنين بنايى نيست بلكه سنّت ما بر اين است كه هر كه را بيشتر دوست داريم و هدايتش را بيشتر طالبيم، رنج و مشكلاتش را بيشتر مى كنيم. امام صادق (ع) به سدير صريفى فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ إِنَّا وَ إِيَّاكُمْ يَا سَدِيرُ لَنُصْبِحُ بِهِ وَ نُمْسِى خداوند هر كه را دوست بدارد، او را در بلا بپيچد، چه پيچيدنى اى سدير ما و شما صبح مى كنيم با بلا و شب مى كنيم با بلا».

بايد ديد كه هدف از خلقت ما چيست؟ و ما براى كدام عالم آفريده شده ايم؟ اگر كسى هدف را خوب درك نمود آنگاه نه تنها از زيادى مشكلات ناله نمى كند بلكه طالب مشكلات مى شود. چرا كه رشد آدمى در تحمّل مشكلات مى باشد و استعدادهاى الهى او در متن همين مشكلات است كه شكوفا مى گردد. عارفان ما چه نگاه زيبايى دارند به زندگى در اشعار عرفانى، از مشكلات زندگى تعبير مى شود به گيسوى يار كه پيچ در پيچ است و سياه. و از بلا و مصائب تعبير مى كنند به تيرى كه از جانب معشوق بر دل عاشق مى نشيند.

به تيغم گر كُشد دستش نگيرم به تيرم گر زند منّت پذيرم

كمان ابرويت را گو بزن تير كه پيش دست و بازويت بميرم .پرسمان

🔗 لینک کوتاه

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.