وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

تحقیق در مورد رابطه دین و فرهنگ

0

تحقیق در مورد رابطه دین و فرهنگ

آيا بين دين و فرهنگ تضاد يا تقابل وجود دارد؟ و آيا فرهنگ نسبى است يا مطلق؟ و آيا در حقيقت در تمام دنيا ما بايد فرهنگ واحد داشته باشيم؟ و آيا فرهنگ را بايد دين تعريف كند؟

مقدمه: قبل از ورود به پاسخ سوالات مناسب ديديم به تعاريف فرهنگ ودين اشاره كنيم.

الف- تعريف فرهنگ: فرهنگ در زبان فارسى، به معناى ادب، تربيت علم و دانش، ومجموعه آداب و رسوم آمده است.) محمد معين، فرهنگ فارسى، ص 8352 (

اصطلاح فرهنگ‏culture z z در علوم انسانى و اجتماعى به خصوص جامعه‏ شناسى و مردم ‏شناسى استعمال فراوانى دارد. با اين حال، مفهوم واحد و مشخصى ندارد به گونه‏اى كه تاكنون بيش از 250 تعريف مختلف، از آن ارائه شده است. ادوارد تايلر در 1871 نخستين تعريف فرهنگ را چنين ارائه كرده است: «فرهنگ يا تمدنّ، كلّيت درهم بافته‏اى است شامل دانش، دين، هنر، قانون، اخلاقيات، آداب و رسوم، و هرگونه توانايى و عادتى كه آدمى همچون عضوى از جامعه به دست مى‏آورد). يدالله هنرى لطيف پور، فرهنگ سياسى شيعه و انقلاب اسلامى، ص 12 (

در يك جمع بندى مى‏توان در تعريف فرهنگ چنين گفت: «فرهنگ مجموعه و كليت به هم تافته و پيچيده اى از ايده ها، باورها، آرمان ها، ارزش ها، هنجارها، نهادها، نمادها و ساير آموخته‏ها و عاداتى است كه حاصل و دستاورد نسل‏هاى مختلف مردم جهان و منطقه يا يك امت و يا دولت كشور مى‏باشد و مبانى، اصول، چگونگى و چرايى اين طرز تفكر، نحوه زندگى و نحوه و چگونگى ونوع اعمال و رفتار فردى، جمعى و اجتماعى آنان را توجيه، تعقيل، تبيين يا تعيين مى‏نمايد و روند حال و آتى آن را معلوم و مشخص مى‏كند» (على احمدى، عليرضا شناخت فرهنگ، ص 74)

ب- تعريف دين: دين در لغت به معناى راستكار شدن، اطاعت نمودن، پاداش، عادت، حساب، كيش، پرهيزگارى و آمده و در اصطلاح تعابير گوناگونى از سوى انديشمندان اسلامى درباره آن شده است. به عنوان مثال، آيت الله جوادى آملى مى فرمايند: «مراد از دين، مجموعه معارف نظرى و عملى قدسى است يعنى مجموعه گزاره هاى ناظر به واقع و عمل كه حول محور قدسى شكل گرفته اند. در حقيقت، دين مجموعه معارف دست اول است كه معمولا در متونى مقدس گرد آمده اند با تطبيق تعريف مزبور بر اسلام، دين اسلام عبارت است از مجموعه معارفى كه در نسبت با خداوند تدوين يافته و در متن مقدس قرآن و سنت گرد آمده اند» (آيت الله جوادى آملى، انتظار بشر از دين، ص 27- 24)

در تعابير قرآنى هم «دين» در دو مورد استعمال شده است: 1) هر گونه اعتقاد به قدرت غيبى، چه حق باشد و چه باطل: «لكم دينكم ولى دين» 2) خصوص اديان الهى: «ان الدين عندالله الاسلام».

1 آيا بين دين و فرهنگ تضاد يا تقابل وجود دارد؟

دين الهى گاه با فرهنگ هاى رايج بين مردم تضاد داشته وگاه نيز با آن تعامل داشته است. آنجا كه فرهنگ ها با اوهام وپندارهاى مشركانه وكفرآلود، مخلوط بوده وباشند درست نقطه مقابل دين قرار گرفته وفرامين دينى باآنها مسلماً مقابله خواهد داشت. درواقع هر فرهنگى كه بافطرت انسانى انسان سازگار باشد و پرورش دهنده آن باشد، دين با آن تعامل خواهد داشت و هر فرهنگ كه با فطرت انسانى انسان ناسازگار و بيگانه با او باشد مانند انديشه ثنويت (دوگانه پرستى)، بت‏پرستى، گاوپرستى، تقديس آتش، پندارهاى باطل و افسانه‏ها و سنت‏هاى نادرست اجتماعى، دين آن را طرد خواهد كرد. زيرا كه به تعبيراستاد مطهرى، اسلام به حكم آنكه دين است و به حكم اينكه دين خاتم است ودر درونى ترين لايه ها وجود انسان نفوذ مى كندو از طرف ديگر برفطرت انسانى انسان تكيه داردتوان تحمل چنين عقايدى را نداشته وندارد. (اقتباسمقدمه اى بر جهان بينى اسلامى ج 1 ص 60)

همانطوركه پيامبر (ص) درصدر اسلام آثار شرك و بت‏ پرستى و آداب جاهليت را ريشه كرد همه معبدها كه براساس بت‏پرستى ساخته بودند ويران كرد و مجسمه‏ها و آثار ساختمان قبرها را محو كرد (اقتباس ازخصال- ترجمه كمره‏اى ج 2 ص 7)

يا در آداب اجتماعى‏ درجريان تولد امام حسين (ع) «پس چون حسين (ع) هفت روزه شد [پيامبر اكرم او را عقيقه كرد] به دو قوچ كه سپيدى آنها از سياهيشان افزون بود و سر حسين (ع) را تراشيد، و به وزن موى سر او نقره صدقه داد و سر او را روغنى خوشبو ماليد. سپس فرمود:

اى اسماء خون از آداب جاهليت عرب است، و قابله را ران گوسفندى بخشيد. (صحيفه الرضا عليه السلام- ترجمه حجازى، ص: 63) به ظاهر اعراب جاهلى به خون هم ارزش قائل بودند، وجزوه ارزشهاى فرهنگى آنها بوده است، كه پيامبر با آن مخالفت كرده است.

«هنگامى كه تاريخ اسلام را در نخستين ايّام پيدايش آن از نظر مى‏گذرانيم، مى‏يابيم كه فزونخواهى (تكاثر) و اتراف (اشرافيت و شادخوارى)، به صورتهاى گوناگون و روشهاى نيرومند، با پيامبر اسلام (ص) مبارزه مى‏كرده است، از آنرو كه فرهنگ حاكم بر اجتماع و معيارهاى ارزشيى كه بر جامعه عرب پيش از اسلام و مقارن ظهور آن حكومت مى‏كرد، فرهنگى بود جاهلى و معيارهايى بى‏ارزش، كه بر گرد محور تكاثر و اتراف، و نازيدن به مال بسيار و نعمت سرشار و نفرات زياد و اشرافيّت دوره جاهليّت گردش مى‏كرد به همين جهت، پرداختن به نبردى سنگين با اين پديده‏ها و عرفها و ذهنيّتها و قدرتها، گام نخستين‏انقلاب الهى و اصلاحات صدر اسلام بوده است…» (الحياه با ترجمه احمد آرام ج 4 ص 127) از اين نوع مقابله ها در طول تاريخ انبياءبيشتر ثبت شده است.

اما درمورد تعامل دين وفرهنگ وآداب ورسوم پسنديده وهماهنگ با فطرت انسان همين بس كه حضرت على عليه السلام به مالك اشتر فرمودند: «لا تنقض سنّه صالحه عمل بها صدور هذه الأمّه، و اجتمعت بها الألفه، و صلحت عليها الرّعيّه» از سنّت و روش نيكى كه بزرگان اين قوم آنرا پى نهاده و ألفت و پيوستگى بواسطه آن پديد آمده، و حال رعيت بوسيله آن باصلاح گرائيده است مشكن. (نهج البلاغه نامه 31)

خلاصه آنكه گاه دين با فرهنگ وآداب ورسوم رايج بين مردم تضاد وتعارض داشته ودارد وگاه آن را مى پذيردوتعامل دارد.

2- آيا فرهنگ نسبى است يا مطلق؟

بلى. «فرهنگ امرى نسبى است، هرپديده فرهنگى را تنها براساس معيارهاى موجود درجامعه وبه لحاظ رابطه اى كه با كل فرهنگ آن جامعه دارد مى توان درك وتبيين كردزيرا يك فرهنگ ممكن است امرى پسنديده واخلاقى باشد ولى در فرهنگ ديگر ناپسند وغير اخلاقى تلقى شود. [مثلا بدى ويا بهتربودن تك همسرى ويا چند همسرى‏] تنها در چارچوب اخلاقى خاص آن جامعه قابل تبيين هستند.

نظريه نسبيت فرهنگى بر اساس اين واقعيت بنا شده است كه هرفرهنگى مشتمل است برمجموعه اى منسجم واز الگوهاى فكرى ورفتارى وويژگيهايى متناسب با ساختار اجتماعى جامعه كه با تغييرات نسبى از نسلى به نسل ديگر انتقال پيدا مى كند ودر طول زمان تداوم مى يابد.» (وثوقى منصورمبانى جامعه شناسى، صص 137- 139)

3- آيا در حقيقت در تمام دنيا ما بايد فرهنگ واحد داشته باشيم؟

يكى از ويژگيهاى فرهنگ آنست كه در عين عام بودن، خاص مى باشدتوضيح آنكه در هر جامعه اى انسان مثلا براى محافظت خود از سرما، لباس مى پوشد. اين پديده در همه اجتماعات بشرى وجود دارد وعام بودن فرهنگ را نشان مى دهد (پس انسانها در لباس پوشيدن از يك فرهنگ واحد برخوردارند) اما هر جامعه در هر عصر وزمانى براى خود نوع خاصى از پوشاك تهيه مى كند، كه با جامعه وزمان ديگر متفاوت است. مانند تفاوت لباسهاى محلى كردى وتركمن و… (اقتباس ازوثوقى منصورهمان ص 119)

از اين لحاظ در تمام دنيا فرهنگ واحد داشتن بسى امرى مشكل وبعيد به نظر مى رسدكه در تمام جوامع بشرى نوع خوراك خوردن ونوع لباس پوشيدن و… به شكل واحد در بيايد. شايد اين گونه گونى مصداق آيه شريفه «انا خلقناكم من ذكر و انثى» اى مردم ماشمارا از زن ومرد آفريديم وبراى شما (جوامع گونه گونى مانند) قبيله ها شعبه ها قرار داديم كه (با اين تقابل ونسبت هاى فرهنگى) به همديگر شناخت حاصل كنيد.

اما «اسلام به حكم اينكه در جهان بينى اش قائل به فطرت يگانه است، هم طرفدار ايدئولوژى يگانه است و هم طرفدار فرهنگ يگانه.

مذهبى مانند اسلام- بزرگترين رسالتش دادن يك جهان بينى براساس شناخت صحيح از نظام كلى وجود بر محور توحيد و ساختن شخصيت روحى و اخلاقى انسانها براساس همان جهان بينى و روش افراد و جامعه بر اين اساس است كه لازمه اش پايه گذارى فرهنگى نوين است كه فرهنگ بشرى است نه فرهنگ ملى. اينكه اسلام فرهنگى به جهان عرضه كرد كه امروز به نام «فرهنگ اسلامى» شناخته مى شود، نه از آن جهت بود كه هر مذهبى كم و بيش با فرهنگ موجود مردم خود درمى آميزد، از آن متأثر مى شود و بيش و كم آن را تحت تأثير خود قرار مى دهد، بلكه از آن جهت بود كه فرهنگ سازى در متن رسالت اين مذهب قرار گرفته است. رسالت اسلام بر تخليه انسانهاست از فرهنگهايى كه دارند و نبايد داشته باشند و تحليه آنها به آنچه ندارند و بايد داشته باشند و تثبيت آنها در آنچه دارند و بايد هم داشته باشند. مذهبى كه كارى به فرهنگهاى گوناگون ملتها نداشته باشد و با همه فرهنگهاى گوناگون سازگار باشد، مذهبى است كه فقط به درد هفته اى يك نوبت در كليسا مى خورد و بس.» (مقدمه اى بر جهان بينى اسلامى ج 5 صفحه: 67)

از اين رو ونيز بخاطر اينكه دين مبين اسلام به دليل توجه همه جانبى به همه نيازهاى بشر در زمينه‏هاى ارتباط با خدا، ارتباط با خود، ارتباط با انسانهاى ديگر و ارتباط با طبيعت قابليت جهان شمولى وبه شكل فرهنگ واحد درآمدن را دارد با اين فرض كه به شكل فرهنگ ثابت وعمومى تمامى انسانها در بيايد.

شهيدمطهرى در تبيين مفادآيه شريفه «انا خلقناكم من ذكر و انثى» مى فرمايد: جمله «لتعارفوا» در آيه كريمه كه به عنوان غايت ذكر شده، نه به معنى اين است كه ملتها از آن جهت مختلف قرار داده شده اند كه يكديگر را باز شناسند تا نتيجه گرفته شود كه لزوما ملتها بايد به صورت شخصيتهاى مستقل باقى بمانند تا بتوانند به شناخت متقابل خود نائل گردند. اگر چنين مى بود بايد به جاى «لتعارفوا» خود را باز شناسيد «ليتعارفوا» خود را باز شناسندگفته مى شد، زيرا مخاطب افراد مردم اند و به افراد مردم مى گويد كه انشعاباتى كه از اين جهت پيدا شده براس اس حكمتى در متن خلقت است و آن اينكه شما افراد يكديگر را با انتساب به مليتها و قبيله ها بازشناسى كنيد. و مى دانيم كه اين حكمت موقوف براين نيست كه لزوما مليتها و قوميتها به صورت شخصيتهاى مستقل از يكديگر باقى بمانند..

[نظريه اسلام درباره يگانگى و چندگانگى جوامع اين است كه‏] سير طبيعى و تكوينى جامعه ها به سوى جامع يگانه و فرهنگ يگانه است و برنامه اساسى اسلام استقرار نهايى چنين فرهنگ و چنين جامعه اى است فلسفه «مهدويت» نيز در اسلام براساس چنين ديدى درباره آينده اسلام و انسان و جهان است.» (مقدمه اى بر جهان بينى اسلامى‏همان 69)

4- آيا فرهنگ را بايد دين تعريف كند؟ با توجه به اينكه معنادارى زندگى انسان در گرو انجام اعمال ورفتارهايى است كه در راستاى باورها ونظام عقيدتى آن انجام گيرد ودر اين ميان، تنها جهان بينى حق و به تبع آن تنها نظام عقيدتى و ارزشى صحيح را دين اسلام، به انسان ارائه مى دهدلذا فرهنگ را دين مى تواند تعريف كند. وفرهنگ دينى مى تواند عامل معنادارى و جهت دهنده ى زندگى انسانها باشد.

منابع ومآخذ

1 نامه 31 نهج البلاغه

2 آيت الله جوادى آملى، انتظار بشر از دين،

3 محمد معين، فرهنگ فارسى، تهران، انتشارات اميركبير،. 4

1376 يدالله هنرى لطيف پور، فرهنگ سياسى شيعه و انقلاب اسلامى

5 على احمدى، عليرضا شناخت فرهنگ، فرهنگ سازمانى و مديريت بر آن، تهران: توليد دانش،. 6

1383 مقدمه اى بر جهان بينى اسلامى ج 1 ناشر: صدرا نشر: تهران

7 مقدمه اى بر جهان بينى اسلامى ج 5 ناشر: صدرا نشر: تهران

8 كمره‏اى محمد باقر ترجمه خصال ناشر: انتشارات كتابچى چاپ: تهران نوبت چاپ: اول سال 1377

9 حجازى علا الدين صحيفه الرضا عليه السلام- ج 1 نشر نداى اسلام چاپ: اول مشهدسال-

10 اخوان حكيمى- احمد آرام ترجمه الحياه ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامى چاپ: تهران چاپ: 1380

11 وثوقى منصورمبانى جامعه شناسى،، انتشارات بهينه چاپ زلال‏چاپ پنجم‏سال 1381 .

پرسمان.

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.