وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

با ادم بد دهن چه کنیم

0

با ادم بد دهن چه کنیم

آيا احاديثى از معصومين(ع) در باب دعوا نگرفتن با افرادى كه مغرضانه قصد دعوا را دارند (مثلا با تنه زدن تمسخر نمودن متلك گفتن) در منابع روايى وجود دارد؟ لطفا چند نمونه مربوط به آنچه در داخل پرانتز نوشتم را مرقوم فرماييد.

كسانى كه فحاشى مى كنند و يا هر گناه زبانى ديگرى را انجام مى دهند، در زمره جاهلينى هستند كه در آيه شريفه 63 سوره مباركه «فرقان» از ايشان ياد شده. در اين آيه خداوند يكى از اوصاف مؤمنين و بندگان شايسته خود را چنين بيان مى كند:(1) به توصيف آيه شريفه مؤمنين هنگامى كه نادان ها ايشان را طرف خطاب قرار دهند با ملايمت و نرمى پاسخ مى گويند. خداوند همواره در دستوراتى كه براى افراد بشر ابلاغ نموده سعى در حفظ سلامت نظام اجتماعى آنها داشته و از اين رو جواب جاهلين را ملايمت و نرمى مى داند. (البته نه ملايمتى كه اگر كسى در صورتت زد آن طرف صورتت را نيز به طرفش برگردان). از سويى ديگر با كنكاش در آثار و احوالات پيامبر اكرم (ص) و ائمه معصومين (ع) مى توان به روش صحيح در برخود اجتماعى با چنين افرادى دست يافت. پيامبر اكرم (ص) چه در زمانى كه از قدرت ظاهرى زيادى برخوردار نبودند (ايامى كه در مكه سپرى كردند) و چه زمانى كه به رياست حكومت جامعه دست يافتند (زمانى كه در مدينه بودند) در مقابل برخوردهاى تند و جسارت هاى زبانى اعراب با ملاطفت و نرمى برخورد كرده، ايشان را از آن طريق به راه راست هدايت مى كردند.

در زندگانى ائمه معصومين (ع) و بزرگان دينى نيز اين روش استمرار داشت. شايد داستان مالك اشتر- سردار حكومت حضرت على (ع)- را به خاطر داشته باشيد كه در مقابل توهينى كه به وى شد به مسجد رفته براى وى طلب استغفار كردند. بسيار مناسب است توجه شما را به متن كامل و ترجمه حديث عنوان بصرى از امام صادق (ع) از كتاب «ميزان الحكمه، ج 8، باب 2875، روايت 13911» جلب كنيم: «علامه مجلسى مى نويسد: دستخطى از استادمان شيخ بهايى ديدم كه عين آن اين است: شيخ شمس الدين محمد بن مكى گفت: از دستخط شيخ احمد فراهانى از قول عنوان بصرى- كه پير سالخورده نود و چهار ساله اى بود- نقل كردم كه گفت: من سال ها به محضر درس مالك بن انس آمد و شد مى كردم. اما وقتى جعفر صادق (ع) به مدينه آمد به مجلس درس ايشان رفتم و دوست داشتم همچنان كه از مالك بهره گرفتم از ايشان نيز بهره مند شوم. روزى به من فرمود: من آدم گرفتارى هستم (ارباب رجوع زياد دارم) و با اين حال، در هر ساعتى از ساعت شب و روز براى خودم اوراد و ادعيه اى دارم مرا از دعا خواندن باز ندار. از همان مالك علم بياموز و همچون گذشته پيش او برو. من از اين سخن غمگين شدم و آن حضرت را ترك كردم و با خود گفتم: اگر در من حسنى مى ديد، مرا از آمد و رفت پيش خود و فرا گرفتن دانش از خويش نمى راند. پس به مسجد رسول (ص) رفتم و به آن حضرت سلام دادم و فرداى آن روز به روضه (حرم رسول خدا (ص)) برگشتم و دو ركعت نماز خواندم و گفتم: خدايا خداوندا از تو مى خواهم كه دل جعفر را به من متمايل و مهربان گردانى و از دانش او آن روزيم فرمايى، كه در پرتو آن به راه راست تو رهنمون شوم.

غمزده به خانه ام برگشتم و چون دلم از عشق و محبت جعفر پر شده بود، ديگر به درس مالك بن انس نرفتم. از خانه ام فقط براى خواندن نماز واجب بيرون مى رفتم، تا آن كه سرانجام صبرم تمام شد و حوصله ام سر آمد. بعد از آن كه نماز عصر را خواندم، كفش هايم را پوشيدم و ردايم را بر تن كردم و به طرف خانه جعفر رفتم. چون به در منزل او رسيدم در زدم، خدمتكارش بيرون آمد و گفت: چه مى خواهى؟ گفتم بر آن مرد شريف سلامى كنم. خدمتكار گفت: ايشان در حال خواندن نمازند. من مقابل در نشستم. ديرى نگذشت كه خدمتكار بيرون آمد و گفت: به اميد خدا، وارد شو. من داخل خانه رفتم و به حضرت سلام كردم. جواب سلامم را داد و فرمود: بنشين، خدا تو را بيامرزد. من نشستم. حضرت مدتى سر به زير افكند و آن گاه سرش را بلند كرد و فرمود: كنيه ات چيست؟ گفتم: ابو عبدالله. فرمود: خداوند كنيه ات را استوار بدارد و تو را توفيق دهد. اى ابو عبدالله چه مى خواهى؟ با خودم گفتم: اگر از ديدار او و سلام گفتن براى من بهره اى جز همين دعا نباشد، باز هم بهره زيادى برده ام. حضرت دوباره سرش را بلند كرد و فرمود: چه مى خواهى؟ گفتم من از خداوند خواستم كه دل تو را نسبت به من متمايل و مهربان گرداند و از دانش تو روزيم فرمايد و اميدوارم كه خداى تعالى خواهشى را كه از او درباره اين مرد شريف كردم اجابت كرده باشد. حضرت فرمود: اى ابو عبدالله دانش به آموختن نيست بلكه نورى است كه در دل هر كس كه خداوند تبارك و تعالى خواهان هدايتش باشد، مى افتد. بنابراين اگر خواهان دانش هستى پيش از هر چيز حقيقت عبوديت را در جان خودت جستجو كن و علم را با به كار بستن آن بجوى و از خداوند فهم بخواه تا به تو بفهماند.

گفتم: اى بزرگوار فرمود: بگو، اى ابو عبدالله. گفتم: اى ابو عبدالله حقيقت عبوديت چيست؟ گفت: سه چيز: اول اين كه بنده در آنچه خداوند به او عطا فرموده است، براى خود مالكيتى قائل نباشد زيرا بندگان و غلامان مالك چيزى نيستند، مال را مال خدا مى دانند و آن را در هر جا كه خداوند فرموده است به مصرف مى رسانند. دوم اين كه بنده براى خود تدبير و چاره انديشى نكند. سوم اين كه: همه سرگرمى و اشتغالش به چيزى باشد كه خداى تعالى او را به انجام آن فرمان داده يا از ارتكابش نهى فرموده است زيرا هرگاه بنده در آنچه خداى تعالى به او داده است، براى خود مالكيتى قائل نباشد، انفاق كردن آنها در مواردى كه خداوند فرمان به انفاق داده است، برايش آسان مى شود و هرگاه بنده تدبير و چاره گرى كار خود را به مدبر خويش واگذارد، مصائب و گرفتارى هاى دنيا بر وى آسان گردد و هرگاه بنده به اوامر و نواهى خدا سرگرم شود، ديگر فرصتى براى ستيزه گرى و فخر فروشى با مردم پيدا نمى كند. پس، هرگاه خداوند بنده را با اين سه خصلت بنوازد، مشكل دنيا و شيطان و مردم بر او آسان شود و دنيا را براى فزونخواهى و فخر فروشى نجويد و چشمش دنبال جاه و جلال مردم نباشد و روزگار خويش را بيهوده نگذراند. اين نخستين پلكان پرهيزگارى است. خداى تبارك و تعالى فرموده است: «اين سراى آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه خواهان برترى و تبهكارى در زمين نيستند و فرجام (نيك) از آن پرهيزگاران است». گفتم: اى ابو عبدالله به من سفارشى بفرما. فرمود: تو را به نه چيز سفارش مى كنم كه اينها سفارش من به طالبان راه خداى تعالى است و از خداوند مى خواهم كه تو را در به كار بستن آنها توفيق دهد. سه چيز از اين نه چيز به رياضت نفس مربوط مى شود و سه چيز به بردبارى و سه چيز ديگر به دانش.

اينها را حفظ كن و زنهار كه ناچيزشان شمارى. عنوان مى گويد: دلم را به كلى به آن حضرت سپردم. حضرت فرمود: آن سه چيز كه به رياضت مربوط مى شود اينهاست: از خوردن آنچه كه ميل و اشتها بدان ندارى، خوددارى كن زيرا اين كار حماقت و كودنى به بار مى آورد. ديگر آن كه تا گرسنه نشده اى غذا نخور و هرگاه غذا خوردى، حلال بخور و نام خدا بگو و اين حديث رسول خدا (ص) را به ياد آر كه: آدمى هيچ ظرفى بدتر از شكم خويش پر نكرد. اما چون چاره اى از خوردن نيست، پس يك سوم معده را به غذا اختصاص ده، يك سوم ديگرش را به آب و نوشيدنى و يك سوم را هم به نفس آن. آن سه چيز كه به بردبارى مربوط مى شود اينهاست: چنانچه كسى به تو گفت: اگر يكى بگويى ده تا مى شنوى، در پاسخش بگو: اگر ده تا بگويى يكى هم نخواهى شنيد. اگر كسى به تو ناسزا گفت، به او بگو: اگر آنچه مى گويى راست باشد، از خداوند مى خواهم كه مرا بيامرزد و اگر دروغ باشد، از خداوند مى خواهم كه تو را بيامرزد. (سوم اين كه) اگر كسى به تو سخن زشتى گفت، تو او را نصيحت و ارشاد كن. آن سه چيز كه به دانش مربوط مى شود، اينهاست: آنچه نمى دانى از دانشمندان بپرس و زنهار كه به قصد مجادله و آزمودن از ايشان سؤالى كنى. زنهار كه براساس رأى خود كارى كنى و در كارها تا جايى كه راه دارد، به احتياط عمل كن. از فتوا دادن بگريز چنان كه از شير مى گريزى و گردن خود را پلى براى مردم قرار مده. اينك اى ابو عبدالله تو را نصيحت و راهنمايى كردم. برخيز و مرا تنها بگذار و ورد و دعايم را بر من خراب مكن زيرا من مردى هستم كه نسبت به نفس خود بخل و مضايقه مى ورزم و درود بر كسى كه از راه هدايت پيروى كند».

به نظر مى آيد اگر شما اين سخنان امام صادق را نصب العين خود قرار دهى و به آنها عمل كنيد هم از شر آن ناسزاگو به تدريج خلاص خواهى شد و هم بر اعصاب خود تسلط خواهى يافت و با صبر و شكيبايى در مقابل اينگونه افراد چه بسا بتوانيد رفتار آنها را نيز تغيير دهيد. در هر حال اگر شما براى خودت شخصيت، كرامت و ارزش قائل باشيد كه هستيد هيچگاه ناسزاگويى هاى اين افراد را با ناسزاگويى پاسخ ندهيد و سكوت در مقابل چنين افراد جاهلى بهترين شيوه برخورد است.

(1) «و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما» /پرسمان.

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.