وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

کدامیک از کشورهای خارجی در تاسیس بهائیت نقش داشتند

کدامیک از کشورهای خارجی در تاسیس بهائیت نقش داشتند

 

 

 كداميك از كشورهاى استعمارى به صورت عمده در جريان سازى بهائيت نقش داشتند؟

 

۱. روسيه

 

امپراتورى روس تزارى اولين دولت استعمارى است، كه سران بابيت و بهائيت با آن در پيوند بوده اند؛ علاوه بر منابع غيربهائى، در مآخذ و منابع معتبر خود بابيان و بهائيان نيز شواهد و دلايل تاريخى متعددى وجود دارد كه حاكى از پيوند سران اين دو فرقه – خصوصاً بهائيان و بالاخص شخص حسينعلى بها – با امپرياليسم تزارى است.

 

روشن ترين ردپايى كه از بيگانگان در امر پيدايش بهائيت به چشم مى خورد فعاليت هاى پرنس «كينياز دالگوركى» مأمور اطلاعاتى، سفير و وزيرمختار دولت روسيه تزارى در ايران است؛[۵۷] پس از آن كه باب خود را  مهدى موعود معرفى كرد، دستگير و در شيراز محاكمه و زندانى مى شود.

 

حاكم اصفهان به نام «منوچهر خان گرجى معتمدالدوله»[۵۸] در اثر گرايشات استعمارى و سفارش دالگوركى، عوامل خود در شيراز را به آزاد كردن باب از زندان و فرستادن او به اصفهان فرمان مى دهد.

 

دالگوركى در اين زمينه مى نويسد: «همين كه به من اطلاع رسيد، وارد اصفهان شده، يك نامه دوستانه به معتمدالدوله حكمران اصفهان نوشتم و سفارش سيد را نمودم كه از دوستان من و داراى كرامت است، از او نگهدارى كنيد! الحق معتمدالدوله چندى از او خوب نگاهدارى كرد، ولى از بدبختى سيد، معتمدالدوله مرحوم شد.

 

سيد بيچاره را گرفتند و به تهران روانه نمودند. من هم توسط ميرزا حسينعلى و ميرزا يحيى و چند نفر ديگر در تهران هو و جنجال به راه انداختم كه صاحب الامر را گرفته اند و لذا به دستور دولت، او را از «كناره گرد» روانه رباط كريم و از آنجا به طرف قزوين و يكسره به تبريز و از آنجا به «ماكو» بردند، ولى دوستان من تلاش كردند و جنجال به راه انداختند…»[۵۹].

 

همچنين زمانى كه على محمد باب همراه دستيارش – زنوزى – در تبريز اعدام و جسدش در خندق افكنده شد، صبح روز بعد، كنسول روس در تبريز به كنار خندق آمد و توسط نقاش كنسولخانه، به تصويربردارى از جسد باب و يار مقتولش پرداخت.[۶۰]

 

طبق برخى شواهد سفير روسيه با همكارى پيروان باب قبل از تأسيس بهائيت اقداماتى بر عليه منافع ايران انجام مى داده از جمله مى توان به قتل قائم مقام اشاره كرد.[۶۱]

 

علاوه بر على محمد باب، شواهد و مستندات تاريخى متعبر از پيوند و حمايت همه جانبه روسيه از ميرزا حسينعلى نورى مؤسس فرقه بهائيت حكايت دارد؛ پدرش ميرزا عباس نورى، دستيار شاهزاده «روس فيل» قاجار (امام وردى ميرزا) بود و سه تن از منسوبين نزديك بهاء (برادر، شوهر خواهر و خواهرزاده وى) در استخدام سفارت روسيه بودند.[۶۲]

 

همچنين بعد از اعدام باب در جريان شورش هاى بابيان، سوء قصد نافرجام سه تن از آنان عليه ناصرالدين شاه اتفاق افتاد. حسينعلى بهاء در آن زمان نهايت كوشش را به كار برد تا مداخله خود را در اين امر انكار كند، ولى پناهنده شدن او به سفارت روس و حمايت علنى سفير روسيه تزارى از وى سبب شد شاه ايران، مهد عليا (مادر شاه) و ساير درباريان بيشتر به وى مظنون شوند و طرح توطئه سوءقصد را از جانب او بدانند.

 

در تاريخ «نبيل زرندى»[۶۳] چنين آمده است: «حضرت بهاءاللّه  سواره به سمت اردوگاه شاه، كه در نياوران بود، حركت كردند، در بين راه به سفارت روس، كه در زرگنده نزديك نياوران بود، رفتند.

 

ميرزا مجيد، منشى سفارت روس، از او مهمانى و پذيرايى نمود، جمعى از خادمين حاجى على خان حاجب الدوله [فرّاشباشى ناصرالدين شاه]، حضرت بهاءاللّه  را شناختند و او را از توقف حضرت بهاءاللّه  در منزل منشى سفارت روس آگاه ساختند… فوراً مأمورى فرستاد تا بهاءاللّه  را از سفارت تحويل گرفته به نزد شاه بياورد.

 

سفير روس از تسليم بهاءاللّه  به مأمور شاه امتناع ورزيد و به بهاءاللّه  گفت كه به منزل صدراعظم برويد و كاغذى به صدراعظم نوشت كه بايد بهاءاللّه  را از طرف من پذيرايى كنى و در حفظ اين امانت بسيار كوشش نمايى، و اگر آسيبى به بهاءاللّه  برسد و حادثه اى رخ دهد شخص تو مسئول سفارت روس خواهى بود»[۶۴].

 

سخنانى كه برخى از محققين، از آن، بوى «تحت الحمايگى» بهاء توسط سفارت روس، و بهره گيرى سفير از مقررات كاپيتولاسيون (مفاد قرارداد تركمانچاى) براى دفاع از وى، فهميده اند.[۶۵]

 

خود ميرزاحسينعلى نورى «بهاءاللّه » نيز وابستگى به روسيه را پنهان نمى كرد؛ او به پاس اين خدمات لوح ويژه اى به زبان عربى درباره امپراتور روسيه نيكلاويج الكساندر دوم صادر مى كند كه متن فارسى آن به اين شرح است: «يكى از سفيران تو مرا هنگامى كه در زندان تهران زير غل و زنجير بودم يارى و همراهى كرد و به اين خاطر خداوند براى تو مقامى معين فرمود كه جز خودش هيچ كس رفعت آن را نمى داند».[۶۶]

 

در اين راستا دولت روسيه تزارى اولين كشورى بود كه مرزهاى خود را بر روى بهائيان گشود و اولين معبد بهائيان، يعنى نخستين «مشرق الاذكار» را در شهر عشق آباد ايجاد كرد.

 

بر اساس مدارك جديد، همكارى بهائيان با روس بلشويك و انقلابى بعد از انقلاب كمونيستى در اكتبر ۱۹۱۷ ميلادى نيز ادامه يافت و اسناد منتشر شده به خوبى نقش بهائيان را در شكست نهضت جنگل و ميرزاكوچك خان نشان مى دهد.

 

يكى از نويسندگان معاصر به نقل از عبدالحسين آيتى – مبلّغ پيشين بهائيان – مواردى از همكارى بهائيان ساكن عشق آباد با سازمان جاسوسى شوروى «كا.گ.ب» را ارائه و اثبات مى نمايد كه اين فرقه به عنوان جاسوسان چندجانبه درخدمت روسيه تزارى و پس از آن «اتحاد جماهير شوروى» بوده اند.[۶۷]

 

۲. انگلستان

 

سياستمداران و دولتمردان انگليسى همواره كينه اى آشتى ناپذير با اسلام داشته و آن را سد راه تسلط خود بر ملل و سرزمين هاى مشرق زمين مى دانستند تا آنجا كه «لرد گلادستون» نخست وزير انگلستان در يكى از جلسات پارلمان اين كشور به پشت تريبون رفت و در حالى كه قرآن كريم را بر سر دست بلند كرده و خطاب به نمايندگان مى گويد: «تا اين كتاب در دست مسلمين است كارى از انگلستان درباره آنان بر نمى آيد و ما نمى توانيم بر آنان حكومت كنيم».[۶۸]

 

 

در اين راستا يكى از محورهاى عمده تلاش هاى كارگزاران شعبه اديان وزارت مستعمرات و مستملكات دولت انگلستان، پيدا كردن و پشتيبانى از مدعيان مهدويت (به عنوان يكى از اصول اعتقادى شيعه) با هدف ايجاد اختلاف و چند دستگى در ميان مسلمين مى باشد.

 

چنان كه «همفر» جاسوس انگليسى، در ضمن معرفى برنامه هاى وزارت مستعمرات انگليس، براى متلاشى كردن كشورهاى اسلامى و از بين بردن اتحاد اسلامى، ايجاد فرقه هاى ساختگى را مهمترين راهكار براى رسيدن به اين هدف، ارزيابى مى كند.[۶۹]

 

براساس مدارك معتبر مأموران دولت انگلستان مدت ها پيش از آن كه سيدعلى محمد شيرازى (باب) ادعاى خويش رامطرح سازد او را زير نظر داشتند و همواره گزارش فعاليت هاى وى وپيروانش را به لندن مى فرستادند.

 

برابر سند موجود در بايگانى وزارت امورخارجه انگليس، به تاريخ ۲۱ ژوين ۱۸۵۰ كه يك مأمور ناشناس انگليسى از تهران به لندن ارسال داشته چنين آمده است: «جناب لرد پالمرستون برحسب تعليمات جناب لرد، اينجانب افتخار دارد شرحى درباره مسلك جديد «باب» را ارسال دارم. مطالب ضميمه را يكى از پيروان باب به من داد و من ترديدى در صحت آن ندارم… در يك جمله، اين [درشمار] ساده ترين مذاهب است كه اصول آن درماترياليسم، كمونيسم ولاقيدى نسبت به خير و شر كليه اعمال بشر خلاصه مى شود».[۷۰]

 

همچنين «ادوارد براون» انگليسى كه از طرف انگلستان مأمور زمينه سازى براى رشد و گسترش فرقه هاى استعمارى بابى گرى و بهائى گرى در ايران بود در كتاب خويش «يك سال در ميان فارس ها» شرح مى دهد كه مدت هاى طولانى در شهرهاى ايران با عبا، ردا و سجاده مسافرت مى كرده و بيشتر با مردم عوام معاشرت داشته و محور بحث او بابى گرى بوده و از اين طريق مذهب بابيه! را ترويج مى كرده است.[۷۱]

 

از سوى ديگر نياز اين كشور به جاسوسانى در خاك عثمانى كه بتوانند با نقشه هاى بريتانيا در آن ديار هماهنگى داشته و به خوبى نقش خود را ايفا نمايند، سبب شد تا بابيان و بهائيت را به بازى گرفته و آنان را به خدمت سياست دولت انگلستان درآورد.[۷۲]

 

پس از سقوط و اضمحلال روسيه تزارى بهائيت به طور كامل در قبضه قدرت و بهره بردارى انگليس در مى آيد.

 

با انتقال قدرت به حسينعلى بهاء و تبعيد وى به عكّا در فلسطين كه تحت الحمايه انگلستان بود، انگليس حامى جديد مسلك تازه تأسيس بهائيت گرديد و حسينعلى با برخوردارى از حمايت هاى اين دولت توانست بابيان را از نو سازماندهى كرده آن را به شبكه جاسوسى كه وظيفه اش ايجاد اختلاف در بين مسلمانان، جمع آورى اطلاعات براى كشورهاى استعمارى و تأمين منافع آنان بود، تبديل سازد.

 

اين پيوند در دوران رياست عباس افندى (عبدالهاء) بر فرقه بهائى گسترش مى يابد؛ او در سال ۱۹۱۱.م به اروپا مسافرت كرد و به جاى روسيه با انگلستان و سپس آمريكا رابطه ويژه اى برقرار نمود. در نوامبر ۱۹۱۷ م، وزير خارجه انگليس اعلاميه خود مبنى بر تشكيل وطن ملى يهود را در فلسطين صادر و به فرمانده سپاه انگليس در فلسطين دستور مى دهد با تمام قوا از بهاءاللّه  حمايت و محافظت كند.

 

عبدالبهاء نيز در جريان جنگ جهانى اول با در اختيار گذاشتن اطلاعات لازم از امكانات مناطق مختلف سرزمين فلسطين، خدمات زيادى براى انگلستان انجام مى دهد.

 

تنها در يك نمونه؛ در بحبوحه جنگ جهانى اول قشون غاصب انگليس براى درهم كوبيدن دولت مسلمان عثمانى در خاورميانه و هرگونه مقاومت ملت ستمديده فلسطين – كه در آن زمان جزئى از امپراطورى عثمانى بود – به حيفا وارد مى شود، با كمبود آذوقه مواجه و در خطر شكست قرار مى گيرد.

 

عبدالبهاء كه اين موضوع را متوجه مى شود پس از گفتگو با افسران ارشد انگليسى آنها را از نگرانى خارج مى كند و مى گويد: «من به اندازه ارتش شما آذوقه دارم» و درب انبارهاى خويش را – كه از قبل آذوقه زيادى در آن پنهان كرده بود – بر روى سپاهيان انگليسى مى گشايد.

 

و با انجام اين قبيل خيانت ها، راه براى تحكيم تسلط ارتش انگليس و مقدمات حمايت از تشكيل يك دولت يهود در منطقه فلسطين هموار مى گردد و در مقابل پس از پايان جنگ به پاس اين خدمات طى مراسمى لقب «سِر»، [۷۳](Sir) و نشان «نايت هود»  (Knight hood)كه بزرگترين نشان خدمتگزارى به انگليس است به وى اعطا شد.

 

[۷۴] و عبدالبهاء بى آنكه به قبح چنين «بيگانه پرستى» توجهى داشته باشد، مفتخر از سرسپردگى خود به حكام انگليسى براى عظمت «ژرژ پنجم» پادشاه انگلستان و ادامه و تسلط بى زوال انگليس در «ارض فلسطين» دست به دعا برداشته و ارادت و نوكرى خود را به پادشاه و دولت انگلستان طى «لوحى» كه در كتاب «مكاتيب» مندرج است، چنين معروض مى دارد:

 

«… اللهم ايد الامبراطور الاعظم جورج الخامس عاهل انكلترا بتوفيقاتك الرحمانيه و ادم ظلها الظليل على هذا الاقليم الجليل»[۷۵] يعنى: «خداوندا… حمد و ثنا مى كنم به تو براى وجود اين سلطنت عادله و دولت قاهره كه قدرت خود را براى رفاهيت و سلامتى رعايا بذل مى نمايد، بارالها امپراطور اعظم جرج پنجم انگليس را با توفيقات رحيمانه خود تأييد كن و سايه اش را بر اين سرزمين (فلسطين) هميشگى و جاودانه دار…»!!![۷۶]

 

دولتمردان انگليس پس از مرگ عباس افندى نيز نتوانستند احساسات خود را نسبت به خدمات و ماموريت هاى استعمارى اين مهره مطيع و خاضع و گوش به فرمان پنهان دارند و به همين دليل براى تسلى خاطر بازماندگان و تشويق و ترغيب آنان به تداوم راه او، نمايندگان اين دولت از جمله «هربرت ساموئل» در تشييع جنازه او حضور يافته و مرگ او را به اين طريق تسليت گفتند:

 

«وزير مستعمرات حكومت اعليحضرت پادشاه انگلستان مستر وينستون چرچيل… تقاضا نمود مراتب همدردى و تسليت حكومت اعليحضرت پادشاه انگلستان را به جامعه بهائى ابلاغ نمايد… و ايكونت النبى نيز اعلام نمود به بازماندگان فقيد سِرّ عبدالبها عباس افندى و جامعه بهائى تسليت صميمانه مرا ابلاغ نماييد… فرمانده كل قواى اعزامى مصر جنرال كنگرويو نيز تلگراف ذيل را مخابره نمود: متمنى است احساسات عميقه مرا به خاندان فقيد سرعباس بهائى ابلاغ نماييد».[۷۷]

 

پس از مرگ عبدالبهاء، شوقى افندى توانست در جهت اهداف سياسى بريتانيا به ويژه در آفريقا خدماتى انجام دهد؛ انگلستان با توجه به ارتباط ضمنى عقايد بابيه و بهائيت با اسلام، در نظر داشت در صورتى كه مردم آفريقا جذب مسيحيت نشوند، به بهائيت روى آورند. و از اين طريق سلطه يك مذهب استعمارى را در تحكيم اهداف نامشروع خويش گسترش بخشد.

 

براى اين منظور پس از مذاكره انگليس با شوقى افندى و توافق در انجام اين خدمت، كنفرانسى محرمانه از طرف «محفل بهائيان انگلستان» تشكيل گرديد و شوقى افندى، با ارسال تلگرافى، مسئوليت هاى مورد توافق با مأمورين انگليسى را مشخص مى كند.[۷۸]

 

بدين گونه در عصر تسلط شديد انگلستان بر آفريقا موفقيت هايى نصيب بهائيان گرديده و آنان توانستند در كامپالا (پايتخت اوگاندا) مشرق الاذكارى برپا سازند.[۷۹]

 

همچنين با حمايت انگليس از «روحيه ماكسول» همسر شوقى ربانى، «ميسن ريمى» از رياست بيت العدل بركنار شدو هيئت ۹نفرى با حمايت انگليس تا ۱۹۶۳، اداره بهائيت را به عهده گرفت و امروزه اداره بهائيت به عهده ۹ نفرى است كه با حمايت هاى انگليس هر پنج سال از بين محافل روحانى بهائيت انتخاب مى شوند.[۸۰]

 

بدين گونه بهائى گرى به عنوان ستون پنجم و يكى از ابزار سياست استعمارى انگليس مبدل گرديده و به فعاليت مى پردازد.[۸۱]

چنانكه فريدون آدميت مى نويسد: «عنصر بهائى چون عنصر جهود[۸۲]، به عنوان يكى از عوامل پيشرفت سياست انگليس در ايران درآمد».[۸۳]

 

۳. آمريكا

 

سومين دولت استعمارى كه بهائيت در طول تاريخ، پيوندى عميق و استوار با آن داشته و هنوز هم بيشترين پيوند را با آن دارد، ايالات متحده امريكا است. از نظر بهائيان مهد نظم ادارى امراللّه  و در واقع مركز سازماندهى تشكيلات بهائيت در امريكا قرار دارد.[۸۴]

 

در سفرى كه عبدالبهاء در اواخر عمر خود به آمريكا داشت، طى نطق هاى متعددى در ميان جمعى از سوداگران آمريكايى – عمدتاً ماسونى – «نورِ انسانيت را در نهايت جلوه و ظهور در روى آنان مشاهده مى كند.»![۸۵]

 

و مى گويد: «قطعه امريك نزد حق ميدان اشراق انوار است…»![۸۶] سپس آشكارا چنين بانگ برمى دارد: «از براى تجارت و منفعتِ ملت آمريكا مملكتى بهتر از ايران نه، چه مملكت ايران مواد ثروتش همه در زير خاك پنهان است، اميدوارم كه ملت آمريكا سبب شوند كه آن ثروت ظاهر گردد».[۸۷]

 

طبقه حاكمه امريكا در آن برهه از تاريخ، تدريجاً آماده مى شد كه از انزواى سياسى پيشين بيرون آمده و چتر استعمار و استثمار خود را بر مشرق زمين بگستراند.

 

پيداست كه سخنان پيشواى بهائيت، كه حكم «چراغ سبز» را براى غارت كشور زرخيز و سرشار از منابع نفتى ايران داشت، بر مذاق مستعمره چيان آن ديار بسيار خوش مى آمد و طبيعى بود كه از گوينده اين سخنان استقبال كنند.[۸۸]

 

در همان زمان عليقلى خان نبيل الدوله، منشى عباس افندى و يكى از رؤاى بهائيت در امريكا نقشى اساسى در انتخاب و اعزام «شوستر» مستشار امريكايى «به ايران ايفا كرد و براى نخستين بار او بود كه پاى كمپانى هاى نفتى امريكايى را به ايران باز كرد».[۸۹]

 

زمانى هم كه شوستر و همكاران امريكايى اش براى تصدى دوائر گمرك و ماليه ايران در مه ۱۹۱۱ ميلادى وارد مهرآباد تهران شدند، محفل بهائيان ايران، به اشاره همين نبيل الدوله استقبال باشكوهى از شوستر به راه انداختند.[۹۰]

 

در زمان شوقى ربانى – جانشين عبدالبهاء – پاى آمريكايى ها به عنوان استعمارگر جديد و تازه نفس بيش از پيش به عرصه حمايت از بهائيان باز شد. بهره بردارى از او با حضور روحيه ماكسول – همسر شوقى ربانى – و يك كشيش آمريكايى كه ظاهراً بهائى شده بود، دستيابى به اين هدف را تسهيل مى كرد.

 

و «چارلز ميسن ريمى» فرزند يكى از روحانيون كليساى اسقفى و متولد آمريكا، از سوى شوقى ربانى به عنوان رئيس بيت العدل اعظم انتخاب مى شود. بر اساس شواهد متعدد تاريخى مى توان از آمريكا به عنوان مهم ترين عامل حفظ و گسترش بهائيت نام برد.

 

چنانكه در يكى از كتب بهائيان آمده است: «در آن زمان كه امراللّه  در خطه آمريك [آمريكا] سريعاً رو به پيشرفت بود و يد غيبى الهى بذر محبت اللّه  را در قلوب صافيه مردمان آن سامان مى كشت ميسز [خانم] ماكسول به دستور مبارك در سال ۱۹۱۶ ميلادى فرمان تبليغى را در يكى از جلسات كانونش ابلاغ نمود و در آن جلسه درباره نحوه اجراى آن شور و مشورت گرديد و حاضرين در جلسه و ساير احباء قيام عاشقانه نمودند و ترك اوطان كرده به نقاط دور و نزديك هجرت نمودند و در اثر جانفشانى هاى آن مؤنين مخلص بود كه علم [پرچم] يا بهاءاللهى در اقصى نقاط عالم و جزاير دور دست مرتفع گرديد…».[۹۱]

 

بى جهت نيست كه ايالات متحده امريكا در دوران نفوذ و سيطره خويش در ايران (در نيمه دوم سلطنت محمدرضا) براى پيشبرد اهداف (سياسى، فرهنگى، اقتصادى و…) خود، ميدان را براى تكاپو و جولان بهائيان گشود و سبب شد كه حدود ۱۴ سال، از رئيس دولت (هويدا) گرفته تا جمع بسيارى از وزرا و مديران بلند پايه كشورى و لشكرى، دولتى و دربارى، جزء افراد وابسته به اين فرقه باشند.[۹۲]

در يكى از اسناد انتشار يافته ساواك در ۱۸ ارديبهشت سال ۱۳۵۰، چنين آمده است: «جلسه اى با شركت ۹ نفر از بهائيان ناحيه پنج شيراز در منزل آقاى فرهنگ آزادگان و زير نظر آقاى لقمانى تشكيل گرديد…. آقاى لقمانى… اضافه كرد:…، اكنون از آمريكا و لندن صريحاً دستور داريم در اين مملكت مد لباس و حجابى را رونق دهيم كه مسلمانان نقاب از صورت بردارند… در ايران و كشورهاى مسلمان ديگر هر چه مى توانيد با پيروى از مد و تبليغات، ملت اسلام را رنج دهيد، تا آنها نگويند امام حسين عليه السلام فاتح دنيا بوده و على عليه السلام غالب دنيا. البته بهائيان هم تصديق دارند، ولى نه براى قرن اتم، اتمى كه به دست بهائيان درست مى شود. اسلحه و مهماتى به دست نوجوانان ما در اسرائيل ساخته مى شود. اين مسلمانان آخر به دست بهائيان از بين مى روند و دنياى حضرت بهاءاللّه  رونق مى گيرد!».[۹۳]

 

تعمق در اسناد تاريخى و اعترافات عناصر بهائى در دستگاه حاكمه پهلوى، به خوبى نشان مى دهد كه آمريكا از دوران حكومت پهلوى دوم به همان ميزان كه در سيستم و تشكيلات دولت شاه رخنه كرد و مهره هاى دست آموز خود را كه ثمره كودتاى ۲۸ مرداد محسوب مى شدند به مناصب عالى رساند، عناصر بهائى را نيز براى تسلط و احاطه بيشتر بر رويدادهاى درون رژيم پهلوى به خدمت گرفت و با رابطه و تعامل متقابلى كه با بهائيت ايجاد نمود، سيطره جهنمى خويش را بر سرتاسر سرزمين ايران گسترش داد.[۹۴]

 

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، آمريكا نه تنها صريحاً حمايتى همه جانبه از بهائيان مى كند، بلكه از طريق نفوذ بر رهبران بهائى كنونى جهان از آنان خواسته است تا رسالتى معنوى به آمريكا بدهد و سران و رهبران بهائى نيز كه در طول تاريخ جيره خوار استعمار و قدرت هاى استعمارى بوده اند، به اين خواسته آمريكا تن داده اند.

 

تا آنجا كه بالاترين مقام بيت العدل حيفا براى آمريكا نقش ويژه اى قائل مى شود و رسماً اعلام مى دارد كه: «دست پروردگار براى ايالات متحده سرنوشتى روحانى مقرر فرموده است كه بكوشد تا جهان را طرح و سامانى نو در اندازد»[۹۵] كه در حقيقت تأييد همان ادعاهاى «نئومحافظه كاران» در ارتباط با نظم نوين جهانى و توجيه توسعه طلبى ها و تهاجم وحشيانه آمريكا به كشورهاى مسلمان است.

 

امروزه ايالات متحده آمريكا همچنان حمايت هاى آشكار و پنهانى خويش از بهائيت را گسترش مى دهد و با كشورهايى نظير فرانسه، با صدور قطعنامه و محكوميت هاى متعدد، كشورمان را تحت فشار قرار داده و خواستار به رسميت شناختن اين فرقه به عنوان دين الهى از سوى جمهورى اسلامى ايران است.[۹۶]

 

رسانه هاى گروهى آمريكا نيز به حمايت هاى گسترده تبليغى براى بهائيت مى پردازند تا در كنار اقدامات دولت و مجلس نمايندگان آمريكا، زمينه ها و بسترهاى لازم را براى تحقق اهداف سلطه جويانه خود توسط بهائيان فراهم آورند.[۹۷]

 

اخيراً جرج بوش ـ رئيس جمهور وقت آمريكا – در تأييد سياست ها شعارهاى تبليغاتى و فعاليت هاى بهائيان پيامى صادر و با پشتيبانى علنى از اين فرقه مى گويد: «… در حينى كه شما سپاس خود را نثار حيات و آثار حضرت بهاءاللّه  مى نماييد، من نيز با شما در دعا همراه مى شوم باشد كه ما به چشم خود بتوانيم تحقق اين اصول اساسى را در هر سرزمين مشاهده نماييم. شما را با بهترين آرزوهاى خود براى برگزارى اين مراسم و تجليل پر معنا اطمينان مى دهم. جرج بوش».[۹۸]

[۵۷]. از پرنس دالگوركى «Prince Dalgoroki» به عنوان جاسوسى مرموز ياد مى شود كه ابتدا به عنوان مترجم سفارت روسيه در سال ۱۸۳۴. م به ايران آمد و با تظاهر به اسلام از حسن ظن و سادگى برخى از مسلمين سوء استفاده و در ميان آنان نفوذ مى كند و به شناسايى افرادِ دنيا پرست، جاه طلب شهوتران و مستعد براى اهداف مورد نظر خود مى پردازد. دالگوركى در كتاب خاطرات ايام سفارت خود در ايران، بخشى را به روابط خود با سيدعلى محمد باب اختصاص داده و درباره اهداف نحوه آشنايى، تلقين مطالب و تعاليم خود به على محمد باب و ساير همكارى هاى خويش با بهائيان مطالبى ارائه مى نمايد: «من فكر كردم چگونه است كه اين عده قليل شيعه… بر يك دولتى مثل عثمانى غلبه كرده اند و چگونه همين جماعت با يك عده قليل جنگ هايى با روسيه نموده و يك لشكر انبوه را از ميان برداشته اند. آن وقت دانستم كه اين پيروزى ها به واسطه اتحاد مذهبى و عقيده و ايمان راسخى است كه به دين اسلام دارا بوده[اند]… من هم در صدد [ايجاد] دين تازه ديگرى افتادم كه اين دين وطن نداشته باشد. زيرا فتوحات ايران به واسطه وطن دوستى و اتحاد مذهبى بوده است… پس از آشنايى با على محمد در عتبات…با يك حال خضوع و خشوع در حضور او خود را جمع كرده گفتم: حضرت صاحب الامر! به من تفضل و ترحمى فرماييد بر من پوشيده نيست توئى، تو… من مصمم شدم يك دكان جديدى در مقابل دكان شيخى باز كنم و اقلاً اختلاف سوم را من در مذهب شيعه ايجاد كنم. ترسيد دعوى صاحب الامرى بكند، به من مى گفت كه اسم من مهدى نيست، گفتم من نام تو را مهدى مى گذارم… من به شما قول مى دهم كه چنان به تو كمك كنم كه همه ايران به تو بگروند.» (خاطرات پرنس دالگوركى، كتابفروشى حافظ، سيدابوالقاسم مرعشى، صص ۳۰ ج ۳۵).
[۵۸]. منوچهر خان معتمدالدوله از خانواده هاى مسيحى ساكن گرجستان بود كه در جريان جنگ ايران و روس اسير و مقطوع النسل گرديد. او پس از مرگ آغامحمدخان قاجار مورد توجه فتحعلى شاه قاجار قرار گرفت و به عنوان والى ايالت اصفهان منصوب گرديد. وى كه كينه اى عميق از ايران و روابطى پنهانى با روسيه داشت، مى كوشيد تا از سيد على محمد باب به عنوان حربه اى عليه دولت قاجار استفاده كند، بر اين اساس بود كه وى را مخفى كرد واسباب راحت و عيش او را فراهم ساخت.
[۵۹]. همان، ص ۱۱۳.
[۶۰]. مطالع الانوار تلخيص تاريخ نبيل زرندى، ترجمه و تلخيص عبدالحميد اشراق خاورى، مؤسسه ملى مطبوعات امرى، ۱۳۴ بديع، صص ۵۰۴ ج ۵۰۳؛ قرن بديع، شوقى افندى، ترجمه: نصراللّه  مودت، مؤسسه ملى مطبوعات امرى، تهران، ج۱، صص۲۵۸ ج ۲۴۷.
[۶۱]. سيد حسن كيائى، بهائى از كجا و چگونه پيدا شده، تهران: چاپ تهران، ۱۳۴۹، ص ۱۷۵.
[۶۲]. جهت آشنائى كامل ر.ك: بحثى در مناسبات حسينعلى بهاء و روسيه، رضا قريبى، ويژه نامه ايام، ش۲۹.
[۶۳]. اين تاريخ از آن رو اهميت دارد كه اكثر صفحات آن، نقل قول از خاطرات عبدالبهاء مى باشد، به ويژه آنكه تمام متن تاريخ را بعد از تكميل، خود عبدالبهاء ملاحظه و تأييد نموده است.
[۶۴]. اسماعيل رائين، انشعاب در بهائيت پس از مرگ شوقى ربانى، تهران، مؤسسه تحقيقى رائين، بى تا، صص۱۰۳-۱۰۴، به نقل از: تاريخ نبيل زرندى؛ همچنين ر.ك: شوقى ربانى، قرن بديع، ج ۲، ص۱۵؛ بهرام افراسيابى، تاريخ جامع بهائيت، تهران: سخن، ۱۳۷۴، ص ۳۴۱؛ مرتضى احمدى، تاريخ و نقش سياسى رهبران بهائى، چ سوم، ۱۳۴۶، ص۵۳.
[۶۵]. ر.ك: بها، و تحت الحمايگى روسيه، بهائيت آنگونه كه هست، ويژه نامه ايام ش ۲۹.
[۶۶]. ر.ك: سعيد زاهد زاهدانى، بهائيت در ايران، پيشين، ص ۱۴۸.
[۶۷]. عبداللّه  شهبازى، فصلنامه تاريخ معاصر ايران، شماره ۲۷، به نقل از: عبدالحسين آيتى، كشف الحيل، جلد ۳، صص ۸۵-۸۷.
[۶۸]. به نقل از: تبار شناسى بهائيت، جاى پاى روس وانگليس، پايگاه اينترنتى بهائيت.
[۶۹]. ر.ك: خاطرات همفر جاسوس انگليسى در ممالك اسلامى، تهران: انتشارات اميركبير، ص ۹۳.
[۷۰]. اسناد وزارت امورخارجه انگليس، پرونده شماره ۱۵۲-۶۰-۳۷۹، به نقل از: اسماعيل رايين، حقوق بگيران انگليس در ايران، تهران: انتشارات جاويدان، ۱۳۶۲، ص ۱۱۲.
[۷۱]. اميركبير يا قهرمان مبارزه با استعمار، على اكبر هاشمى رفسنجانى، تهران: انتشارات فراهانى، ۱۳۴۶، ص۲۸۲.
[۷۲]. بهرام افراسيابى، تاريخ جامع بهائيت، تهران: سخن، ۱۳۷۴، ص ۳۹۴.
[۷۳]. چنانكه در زمان ما به سلمان رشدى نويسنده كتاب «آيات شيطانى» نيز به خاطر اهانت به پيامبر بزرگوار اسلام (صلی الله علیه وآله)  و توهين و تمسخر مسلمانان جهان، از سوى دربار انگليس لقب سر  (sir)اعطا گرديد.
[۷۴]. على ربانى گلپايگانى، فرق و مذاهب كلامى، قم: مركز جهانى علوم اسلامى۱۳۷۷، ص ۳۴۱؛ ر.ك: عبداللّه  شهبازى، فصلنامه تاريخ معاصر ايران، شماره ۲۷، پاييز ۱۳۸۲.
[۷۵]. ر.ك: مكاتيب، جلد ۳ ص ۳۴۷ نوشته عبدالبها؛ عباس افندى، الواح وصايا، مصر، بى تا، ج ۳، ص ۳۴۷؛ سيد حسن كيائى، بهائى از كجا و چگونه پيدا شده، تهران: چاپخانه تهران، ۱۳۴۹، ص ۱۷۹.
[۷۶]. به نقل از: كتاب مكاتيب، جلد ۳، صفحه ۳۴۷.
[۷۷]. شوقى افندى، قرن بديع، ترجمه: نصراللّه  مودت، تهران: مؤسسه ملى مطبوعات امرى، ج ۳، ص ۲۹۷، به نقل از: زاهد زاهدانى، بهائيت در ايران، پيشين، ص ۲۲۶.
[۷۸]. ر.ك: مجله «اخبار امرى»، ارگان محفل بهائيان، ايران، شماره ۴، تهران، مرداد ماه ۱۳۲۹.
[۷۹]. كتاب بهائيان، صص ۶۵۷-۶۵۵.
[۸۰]. ر.ك: بهرام افراسيابى، تاريخ جامع بهائيت، تهران: مهرفام، ۱۳۸۲، ص ۳۲۳.
[۸۱]. نخستين رئيس راديو فارسى بى بى سى يك بهائى شناخته شده و معروف بود و هم اكنون نيز بهائيان حضور و نفوذى گسترده در بخش فارس سرويس جهانى بى بى سى دارند.
[۸۲]. جهود: يهودى، كليمى، اسرائيلى، ر.ك: فرهنگ دهخدا.
[۸۳]. فريدون آدميت، اميركبير و ايران، تهران: خوارزمى، ۱۳۲۳، صص ۴۵۸-۴۵۷.
[۸۴]. آهنگ بديع، سال ۱۳۳۹، ش ۸ تا۱۰.
[۸۵]. عبدالبهاء، خطابات مباركه، مصر، ج ۱، ص ۳۳.
[۸۶]. آهنگ بديع، سال هشتم ۱۳۳۲، ش ۶ و ۷، ص ۱۰۳.
[۸۷]. عبدالبهاء، خطابات مباركه، مصر، ج ۱، صص ۳۲ -۳۳.
[۸۸]. بهائيت و امريكا، احمد رهدار، ويژه نامه ايام، شماره ۲۹.
[۸۹]. بررسى مناسبات ايران و امريكا ۱۸۵۱ تا ۱۹۲۵ ميلادى، انتشارات وزارت امور خارجه، ص ۱۵۵.
[۹۰]. اختناق ايران، مورگان شوستر، ترجمه ابوالحسن موسوى شوشترى، تهران: انتشارات صفى عليشاه، ۱۳۶۲، صص ۱۱-۱۰.
[۹۱]. فروغ ارباب، اختران تابان، مؤسسه ملى مطبوعاتى امرى، ۱۲۲ بديع، ص ۳۰۹.
[۹۲]. بهائيت و امريكا، احمد رهدار، ويژه نامه ايام، شماره ۲۹.
[۹۳]. دكتر جواد منصورى، قيام پانزده خرداد به روايت اسناد ساواك، تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامى، ۱۳۷۷، ج۱، ص ۳۲۲.
[۹۴]. ر.ك: ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى، تهران: انتشارات اطلاعات، ج ۱، ص ۳۷۶.
[۹۵]. به نقل از: سايه شوم (خاطرات يك نجات يافته از بهائيت)، مهناز رئوفى، تهران: كيهان، ۱۳۸۵.
[۹۶]. ر.ك: بهائيت در ايران، پيشين، ص ۱۵۰.
[۹۷]. ارتباط و تعامل متقابل سران بهائيت با كشورهاى سلطه جو و استعمارگر، روزنامه جمهورى اسلامى، ۸/۱۱/۱۳۸۲.
[۹۸]. ر.ك: سايت رهپويان، كانون فرهنگى رهپويان وصال شيراز.

 

منبع: سایت هدانا برگرفته از جریان شناسی بهائیت.

حتما بخوانيد

 

ویژه نامه دین پژوهی و فرقه شناسی

🔗 لینک کوتاه

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.