وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

ابولهب چگونه از دنيا رفت؟

ابولهب چگونه از دنيا رفت؟

در روايات آمده است كه بعد از جنگ «بدر» و شكست سختى كه نصيب مشركان قريش شد، ابولهب كه شخصاً در ميدان جنگ شركت نكرده بود پس از بازگشت ابوسفيان ماجرا را از او پرسيد. ابوسفيان چگونگى شكست و درهم كوبيده شدن لشكر قريش را براى او شرح داد، سپس افزود به خدا سوگند ما در اين جنگ سوارانى را ديديم در ميان آسمان و زمين كه به يارى محمد آمده بودند. در اينجا «ابورافع» يكى از غلامان «عباس» مى گويد من در آنجا نشسته بودم، دستم را بلند كردم و گفتم آنها فرشتگان آسمان بودند. ابولهب سخت برآشفت و سيلى محكمى بر صورت من زد، و مرا بلند كرده بر زمين كوبيد، و از سوز دل خود، پيوسته مرا كتك مى زد، در اينجا همسر عباس «ام الفضل» حاضر بود چوبى برداشت و محكم بر سر ابولهب كوبيد، و گفت: اين مرد ضعيف را تنها گيرآورده اى سر ابولهب شكست و خون جارى شد، و بعد از هفت روز بدنش عفونت كرد و دانه هائى همچون «طاعون» بر پوست تنش ظاهر شد، و با همان بيمارى از دنيا رفت. عفونت بدن او به حدى بود كه جمعيت جرأت نمى كردند نزديك او شوند، او را به بيرون مكه بردند، و از دور آب بر او ريختند، و سپس سنگ بر او پرتاب كردند تا بدنش زير سنگ و خاك پنهان شد

قصه هاى قرآن، حضرت آيت الله مكارم شيرازى

نام او «عبد العزى» (بنده بت عزى) و كنيه او «ابولهب» بود، انتخاب اين كنيه براى او شايد از اين جهت بوده كه صورتى سرخ و بر افروخته داشت، چون لهب در لغت به معنى شعله آتش است. او و همسرش «ام جميل» كه خواهر ابوسفيان بود از سخت ترين و بدزبان ترين دشمنان پيغمبر اكرم (ص) بودند. شخصى بنام «طارق محاربى» مى گويد من در بازار «ذى المجاز» بودم (ذى المجاز نزديك عرفات در فاصله كمى از مكه است) ناگهان جوانى را ديدم كه صدا مى زند: «اى مردم بگوئيد «لا اله الا الله» تا رستگار شويد»، و مردى را پشت سر او ديدم كه با سنگ به پشت پاى او مى زند به گونه اى كه خون از پاهايش جارى بود و فرياد مى زد: «اى مردم اين دروغگو است، او را تصديق نكنيد» من سؤال كردم اين جوان كيست؟ گفتند: «محمد» است كه گمان مى كند پيامبر مى باشد، و اين پيرمرد عمويش ابولهب است كه او را دروغگو مى داند. «ربيعه بن عباد» مى گويد: من با پدرم بودم، رسول الله (ص) را ديدم كه به سراغ قبائل عرب مى رفت، و هر كدام را صدا مى زد و مى گفت من رسول خدا به سوى شما هستم، جز خداى يگانه را نپرستيد، و چيزى را همتاى او قرار ندهيد…. هنگامى كه او از سخنش فارغ شد مرد احول خوش صورتى كه پشت سرش بود صدا مى زد: «اى قبيله فلان اين مرد مى خواهد كه شما بت لات و عزى، و هم يمانهاى خود را از جن رها كنيد، و به سراغ بدعت و ضلالت او برويد، به سخنانش گوش فرا ندهيد، و از او پيروى نكنيد»

من سؤال كردم: او كيست؟ گفتند: عمويش ابولهب است. هر زمان گروهى از اعراب خارج مكه وارد آن شهر مى شدند به سراغ ابولهب مى رفتند به خاطر خويشاونديش نسبت به پيامبر (ص) و سن و سال بالاى او و از رسول الله (ص) تحقيق مى نمودند، او مى گفت، محمّد مرد ساحرى است، آنها نيز بى آنكه پيغمبر (ص) را ملاقات كنند باز مى گشتند، در اين هنگام گروهى آمدند و گفتند ما از مكه باز نمى گرديم تا او را ببينيم، ابولهب گفت ما پيوسته مشغول مداواى جنون او هستيم مرگ بر او باد

او در بسيارى از مواقع همچون سايه به دنبال پيغمبر (ص) بود، و از هيچ كارشكنى فروگذار نمى كرد، مخصوصاً زبانى زشت و آلوده داشت، و تعبيرات ركيك و زننده مى كرد، و شايد از اين نظر سرآمد تمام دشمنان پيغمبر اسلام (ص) محسوب مى شد، و به همين جهت صراحت و خشونت، او و همسرش ام جميل را به باد انتقاد مى گيرد.

او تنها كسى بود كه پيمان حمايت بنى هاشم را از پيغمبر اكرم (ص) امضاء نكرد، و در صف دشمنان او قرار گرفت، و در پيمانهاى دشمنان شركت نمود.

قصه هاى قرآن، حضرت آيت الله مكارم شيرازى

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.