وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

نظريه داروين

نظريه داروين

با توجه به اينكه برخى شواهد علمى و باستان شناسى نظريه داروين را تأييد مى كنند، نظر شما در اين باره چيست؟

 

در ميان دانشمندان علوم طبيعى دو نظريه درباره منشاء پيدايش موجودات زنده اعم از گياهان و جانداران وجود داشته است:

 

الف. نظريه ثبات انواع يا فيكسيسم  Fixisme

بر اساس اين نظريه انواع جانداران هر كدام جداگانه از آغاز به همين شكل كنونى ظاهر گشته اند و از هيچ گياه يا حيوانى مشتق نشده اند و هيچ نوعى به نوع ديگر تبديل نيافته است. بر اين اساس انسان نيز آفرينش مستقلّى دارد كه از آغاز به همين صورت آفريده شده و از هيچ موجود ديگرى مشتق نشده است.

 

ب. نظريه تكامل انواع يا ترانسفورميسم transformisme

داروين بر اين باور بود كه فرضيه تبدّل انواع درباره انسان صادق است. انسان بر اثر انتخاب طبيعى تكامل يافته و از اجداد حيوانى اشتقاق يافته است[۱۲۱].

 

طبق اين نظريه موجودات زنده در آغاز به شكل كنونى نبودند؛ بلكه آغاز موجودات تك سلولى در آب اقيانوس ها و از لابلاى لجن هاى اعماق درياها با يك جهش پيدا شدند و تدريجا تكامل يافته و از نوعى به نوع ديگر تغيير شكل دادند؛ داروين معتقد بود كه گياهان و جانوران توليدمثل بسيار دارند و اگر بنا باشد كه همه آنها زنده باقى بمانند و به توليدمثل خود ادامه دهند، ديرى نخواهد پاييد كه آنها سطح زمين را اشغال كنند. امّا از آنجا كه غذا و مسكن به اندازه كافى براى موجودات وجود ندارد، در نتيجه هر موجودى براى بقاى خود بايد در كوشش باشد تا به وسيله مقابله با رقباى خود، حياتش را حفظ كند، داروين اين كوشش مستمر براى حفظ حيات را «تنازع بقا» نام نهاده است. از اين رهگذر افرادى مى توانند زنده بمانند كه داراى صفت مفيدى باشند و آنهايى كه بى بهره از اين صفت باشند از ميان خواهند رفت. داروين به اين اصل كه برآيند تنازع بقاست «انتخاب اصلح» نام نهاده است. پس از آن كه صفتى باعث بقاى يك فرد شد، اين صفت از طريق وراثت به افراد ديگر منتقل مى شود و نسل موجودات ادامه مى يابد.

 

نظريه داروين را مى توان در چهار اصل زير خلاصه نمود:

۱. اصل قابليت تغييرپذيرى ارگانيسم موجود زنده در برابر عوامل محيطى؛

۲. اصل تنازع بقا و كوشش مستمر براى ادامه حيات؛

۳. اصل بقاى اصلح در ميدان تنازع بقا و انتخاب طبيعى؛

۴. اصل انتقال صفات اكتسابى به نسل هاى آينده.

 

طرفداران نظريه «تكامل انواع» يا ترانسفورميسم براى اثبات نظريه خود به چند دليل تمسّك جسته اند كه به اختصار اشاره مى شود:

 

۱. تحقيقات به دست آمده از «ديرينه شناسى» يعنى مطالعه روى فسيل ها و اسكلت هايى كه از ميليون ها سال پيش به دست آمده نشان مى دهد كه موجودات زنده گذشته، از صورت هاى ساده به صورت هاى پيچيده تر و كامل ترى تغيير شكل داده اند. توجيه اين مسئله، يعنى عبور از سادگى به پيچيدگى جز در پرتو نظريه «تكامل انواع» امكان پذير نيست.

 

۲. مطالعاتى كه در زمينه «تشريح مقايسه اى» انجام شده نشان مى دهد كه ميان موجودات شباهت هاى زيادى به چشم مى خورد؛ اين نشان دهنده رابطه نزديكى و خويشاوندى ميان گروه هاى مختلف موجودات است. طرفداران اين نظريه روى دستگاه گردش خون، دستگاه تنفّس و دستگاه عصبى بسيارى از موجودات مطالعه كرده و شباهت هاى ميان آنها را به دست آورده و به اين نتيجه رسيده اند كه دستگاه ها از سادگى رو به پيچيدگى مى روند.

 

۳. مدارك مربوط به «جنين شناسى» نيز نشان مى دهد كه حالت جنينى  بسيارى از موجودات شباهت هايى با هم دارند اين امر مؤيّد آن است كه موجودات از اصل واحد، ريشه گرفته اند[۱۲۲].

 

نقد و بررسى :

نظريه تكامل و تحوّل انواع در زمان داروين و پس از او مورد نقد جدّى قرار گرفت. كسانى مانند «ادوارد مك كرادى»[۱۲۳] و «رى وِن»[۱۲۴] آن را به طوركلّى مردود دانستند و برخى مانند «آلفرد راسل والاس»[۱۲۵] اين نظريه رادر خصوص آفرينش انسان نادرست دانستند[۱۲۶].

 

در ذيل به پاره اى از نقدها و چالش هاى مهم اين ديدگاه به اختصار پرداخته مى شود:

 

۱. نظريه «تكامل انواع» يا داروينيسم صرفا يك گمانه است و از حد تئورى و «فرضيه» فراتر نرفته است؛ و نيز نتوانسته نظريه رقيب يعنى ثبات انواع را نفى و ابطال نمايد[۱۲۷].

 

اين كه چگونه عضو جديدى به وجود مى آيد، يا برخى سازگارى هاى شگفت حاصل مى گردد، يا چگونه گونه هاى بزرگ جانوران تشكيل شده اند و امورى ديگر هنوز بر جهان دانش روشن نيست و به طور قطع اثبات نشده است.

 

كارل پوپر مى نويسد: «طرفداران نظريه تكامل جديد، دليل ادامه حيات  را انطباق يا سازش محيط مى دانند. امكان آزمون چنين نظريه ضعيفى تقريبا برابر با صفر است»[۱۲۸].

 

نظريه تكامل انواع تاكنون با دلايل قطعى و غيرقابل خدشه به اثبات نرسيده است و طرفداران اين نظريه نيز نتوانسته اند حيوانى را كه بر اثر انتخاب طبيعى و با جهش به حيوانى ديگر يا انسانى تبديل شده باشد را نشان دهند. بنابراين فرضيه تكامل انواع فرضيه اى است حدسى كه بر پايه دانش و روش تجربى استوار است و ممكن است روز ديگر فرضيه اى قوى جاى آن را بگيرد، زيرا از يك سو علم و دانش هيچ وقت متوقّف نمى شود[۱۲۹]؛ و از سوى ديگر روش تجربى همواره انتظار فرضيه اى معارض را مى كشد.

 

۲. هيچ يك از دلايل و شواهد سه گانه اى كه طرفداران نظريه تكامل انواع ذكر نموده اند قانع كننده و اثبات كننده مدّعاى آنها نيست؛ زيرا وجود نوع پيچيده پس از نوع ساده و تشابه برخى از موجودات با يكديگر دليل بر آن نيست كه نوعى از نوعى ديگر مشتق شده باشد.

 

دانش زيست شناسى تنها توانسته موجودات مشابه با يكديگر را نشان دهد، نه آنكه با آگاهى يقينى و صد در صد، پيدايش نوعى از نوع ديگر را نشان دهد؛ زيرا بين اين دو هيچ گونه ملازمه اى وجود ندارد، و يكى برآيند ديگرى نيست.

 

دانشمندان تصريح كرده اند كه از نظر فسيل شناسى و ژنتيك، بازشناسى اصل و نسب انسان به هيچ وجه روشن نيست و درباره نمونه فسيل هاى انسان نما و رابطه آنها با يكديگر كه مورد استناد طرفداران نظريه تكامل  است، اختلاف نظرهاى فراوانى وجود دارد. به تعبير ايان باربور يك نسل پيش، رسم بود كه به خطّ واحدى كه نسب انسان جديد را به ميمون باستان مى رساند، معتقد بودند؛ ولى امروزه آشكار شده است كه به احتمال بيشتر شباهت انسان و ميمون بر اشتقاق آنها از يكديگر دلالت ندارد و چه بسا انسان نئاندرتال حاكى از نسلى باشد كه در همان حالت ابتدايى خود و بلاعقب باقى مانده و ادامه نيافته است[۱۳۰].

 

۳. داروين از تفاوت هاى عمده و اساسى بين انسان و اجداد حيوانى مورد ادّعا (ميمون) غافل بوده است. برخى از اين تفاوت ها كه والتر والاس[۱۳۱] به آنها اشاره كرده عبارت است از:

الف. فاصله عميق ميان مغز و قواى دماغى انسان و ميمون. والاس مى گفت: فاصله بين عقل انسان و ميمون بيش از آن است كه داروين اذعان كرده بود و قبايل «بدوى» هم نمى توانند اين فاصله را پر كنند[۱۳۲].

ب. تمايز زبانى آشكار بين انسان و ميمون.

ج. استعداد و توانايى آفرينش هنرى در انسان.

د. عدم تفاوت مغزى بين انسان متمدّن كنونى و قبايل بدوى كه داروين آنها را حلقه فاصل بين انسان متمدّن و ميمون خوانده است[۱۳۳].

 

۴. از منظر فلسفه علم (Philosophy of Scince) ـ كه معرفتى درجه دوّم است و راهبردهاى علمى، روش هاى برگزيده از سوى دانشمندان، حاصل كار آنها و عوامل دخيل در نظريه پردازى هاى علمى را مورد سنجش و  داورى قرار مى دهد ـ ديدگاه هاى گوناگونى در باب چيستى و منطق دانش تجربى عرضه شده كه عبارت است از:

الف. پوزيتيويسم منطقى (Logical Positivism)

ب. مينوگروى (Idealism)

ج. واقع گروى خام (Naive Realism)

د. واقع گروى نقدى (Critical Realism)

چهارمين نگرش بر آن است كه اساسا تئورى هاى علمى، برآيند مشاهدات صرف و تحويل پذير به داده هاى حسّى نيست؛ بلكه برآيند هم كنشى داده هاى حسّى و ساخته هاى ذهنى دانشمند است. بنابراين نظريّات علمى، اكتشافات محض نيست و جنبه اختراعى نيز دارد. از اين رو نمى توان اين گونه نظريات را كاملاً مطابق با واقعيّت و عينيّت خارجى دانست[۱۳۴].

 

[۱۲۱]. محمود بهزاد، داروينيسم و تكامل، ص ۷۴، تهران: شركت سهامى كتاب هاى جيبى.
[۱۲۲]. تفسير نمونه، ج ۱۱، ص ۸۳.
[۱۲۳]۱. E Mccrady.
[۱۲۴]۲. Raven.
[۱۲۵]۳. Alfred Russel Wallace.
[۱۲۶]. ايان باربور، علم و دين، صص ۱۱۵ – ۱۱۴، تهران: مركز نشر دانشگاهى.

[۱۲۷]. تفسير الميزان، ج ۴، ص ۱۴۴.
[۱۲۸]. كارل پوپر، جست و جوى ناتمام، ص ۲۱۱، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى.
[۱۲۹]. تفسير الميزان، ج ۱۶، ص ۲۵۹.
[۱۳۰]. علم و دين، صص ۴۰۳-۴۰۲.
[۱۳۱]۱. wallace.
[۱۳۲]. علم و دين، ص ۱۱۵.
[۱۳۳]. همان.
[۱۳۴]. همان، ص ۱۶۹.

 

منبع: انسان شناسی – قسمت یکم (دفتر ۴۲ پرسش ها و پاسخ ها).

حتما بخوانيد

ویژه نامه دین پژوهی و اعتقادات

 

 

🔗 لینک کوتاه

نظر شما درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.