وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

تاریخچه تصوف در اسلام

تاریخچه تصوف در اسلام

تاریخچه تصوف در اسلام /

تاریخچه تصوف 
 

در قرن دوم هجرى، یعنى آن زمانى که همت خلفاء بنى عباس بر نشر علوم دیگران و ترجمه آنها به زبان عربى، قرار گرفت و از این رو افکار عمومى به جنب و جوش افتاد، و طبعا بازار مذاهب گوناگون رونق گرفت، یکى از مسلک هایى که در میان مسلمین جایگاهى براى خود باز کرد، همین مسلک «تصوف» بود و تدریجا بر اثر امورى که ذکر آن در صفحات آینده خواهد آمد پیروانى پیدا کرد و مخصوصا در میان اهل تسنن(۱) پیروان زیادترى براى آن پیدا شد و بالاخره بساط خود را در میان «امامیه» هم گسترده، و جمعى را به خود مشغول ساخت.

 

به شهادت پاره اى از اخبار، اولین کسى که بذر این مسلک را در سرزمین اسلام پاشید، ابوهاشم کوفى(۲) بود. در کتاب «حدیقة الشیعه» از امام حسن عسکرى علیه السلام نقل شده که فرمود: «انه کان فاسد العقیدة جدا و هو الذى ابتدع مذهبا یقال له «التصوف» و جعله مقرا لعقیدته الخبیثة»: «یعنى: او مردى بود فاسد العقیده و همان کسى است که مذهبى به نام تصوف اختراع کرد و آن را قرارگاه عقیده ناپاک خود قرار داده است».

 

از جمله دلایلى که پیدایش این مسلک را در قرن دوم هجرى تأیید مى کند روایتى است که در همان کتاب از امام صادق(علیه السلام) نقل شده:

که یکى از یاران آن حضرت به خدمتش عرضه داشت در این ایام دسته اى پیدا شده اند به نام صوفیه، درباره آنها چه مى فرمایید؟! فرمود:

ایشان دشمنان ما هستند کسانى که به آنها تمایل پیدا کنند از ایشان خواهند بود و با آنها محشور مى شوند; و به همین زودى ها دسته اى از اظهار محبت کنندگان به ما، تمایل و شباهت به آنها پیدا مى کنند و خود را به القاب آنها ملقب مى نمایند و سخنان آنها را تأویل مى نمایند; کسانى که مایل به آنها شوند از ما نیسند و ما از ایشان بیزاریم و آنهایى که سخنان ایشان را رد و انکار نمایند مانند کسانى هستند که در خدمت پیغمبر خدا(صلى الله علیه وآله) با کفار نبرد کنند!»(۳)

مؤید دیگر براى این سخن این است که آن احادیثى که در مذمت صوفیه و انتقاد از روش آنان وارد شده،(۴) نوعا از حضرت امام صادق(علیه السلام) به بعد است.

مدرک این روایت تنها کتاب «حدیقة الشیعه» نیست بلکه مرحوم علامه مجلسى در جلد ۱۱ و ۱۵ و ۱۷ بحارالانوار نیز روایاتى در این موضوع نقل کرده ولى چون احادیثى که در آن کتاب است شدت بیشترى دارد شاید بهمین مناسبت است که طرفداران تصوف براى این که موقعیت خود را حفظ کنند به دست و پا افتاده و دو راه فرار پیدا کرده اند، گاهى مى گویند:

این اخبار در مذّمت صوفیه اهل تسنّن وارد شده، و زمانى مى گویند: کتاب «حدیقة الشیعه» از مجعولات است و بیخود به مرحوم مقدس اردبیلى نسبت داده اند،(۵) چون شخصیت آن بزرگوار در میان شیعه به اندازه اى است که کسى جرأت انکار شخص او را ندارد.

 

در بعضى از آن اخبار مخصوصاً تصریح شده که اگر دوستداران ائمه(علیهم السلام) به آنها تمایل پیدا کنند ایشان از آنها بیزار خواهند بود، حتى در یکى از آنها دارد که پس از آنکه امام هادى(علیه السلام) مذمّت فراوانى از جمعیت صوفیه کرد، یکى از یاران آن حضرت عرضه داشت:

اگر چه آن صوفى معترف به حق شما باشد؟ حضرت مانند اشخاص خشمناک به او نگاه کرد و فرمودند:

این سخن را بگذار! کسى که به حقوق ما معترف باشد راهى را که سبب آزردن ما میشود نمى پیماید! تا آنجا که مى فرماید: «والصوفیة کلّهم من مخالفینا و طریقتهم مغایرة لطریقتنا» «یعنى صوفیان همگى از مخالفین ما هستند و راه آنهااز راه ما جدا است».

 

از طرف دیگر جمعى ازدانشمندان که عدّه اى از آنها صاحب تألیفات بسیاراند و یک عمر سرو کار آنها با دانشمندان شیعه بوده، تصریح کرده اند که کتاب «حدیقة الشیعه» از تألیفات مرحوم مقدّس اردبیلى (قدس سره) است از جمله بزرگان زیر هستند که محدث قمى در جلد دوم سفینة البحار صفحه ۵۷ نام برده است.

۱ـ محدث بزرگوار مرحوم شیخ حرّ عاملى صاحب کتاب (وسائل الشیعه) متوفى سال ۱۱۰۴.

۲ـ محدث فقیه، مرحوم شیخ یوسف بحرانى صاحب کتاب (حدائق) متوفى سال ۱۱۸۶.

۳ـ مرحوم مولى محمد طاهر قمى (۱۰۹۸هـ).

۴ـ عالم متبحر مرحوم میرزا عبداللّه افندى صاحب کتاب «ریاض العلماء» متوفى سال (۱۱۳۰هـ)

۵ـ محدّث شهیر مرحوم حاجى میرزا حسین نورى صاحب کتاب «مستدرک الوسایل» متوفى سال (۱۳۲۰).

۶ـ عالم ربانى مرحوم شیخ سلیمان بن عبداللّه معروف به محقق بحرانى (۱۱۲۱هـ)

۷ـ مرحوم شیخ عبداللّه حاج بن صالح نبى جمعه سماهیجى (۱۱۳۵هـ).

ضمناً خود مرحوم محدّث قمى این سخن را تصدیق کرده و در همان کتاب یکى از مصنفات مرحوم اردبیلى را همین کتاب مى شمارد.

از مطلب دور نشویم به طورى که مورخّین تصریح کرده اند: قبل از زمان مذکور اسم و رسمى از تصوف و صوفى در میان مسلمانان نبود;(۶) و اگر احیاناً لفظ «صوفى» در کلمات بعضى از پیشینیان دیده شود دلیل بر وجود این مسلک در صدر اسلام نمى شود، چون عرب این لفظ را بر شخص «پشمینه پوش» اطلاق مى کند; مثلا: از حسن بصرى نقل کرده اند که گفت: «رایت صوفیا فى الطواف واعطیته شیئا فلم یاخذه» یعنى: «مرد پشمینه پوشى را هنگام طواف دیدم و چیزى به او دادم نگرفت».

البته کسى نگفته است لفظ صوف و صوفى در زمان حضرت صادق(علیه السلام) پیدا شده و قبلا در بین عرب نبوده تا این که به اینگونه سخنان استدلال کنند، منظور این است که یک جمعیت خاص و یک دسته مخصوص که به این اسم معروف باشند در آن ایام نبوده اند و این سخنى که از حسن بصرى نقل شده کوچکترین دلالتى بر این موضوع ندارد.(۷)

بعضى احتمال داده اند که لفظ «صوفى» در عصر امیرمؤمنان على(علیه السلام) متداول بوده و بر زهاد و عباد اطلاق مى شده است و این نظریه را به روایتى که در کتاب «غوالى اللئالى» از آن حضرت نقل شده تأیید کرده اند، در این روایت مى خوانیم: «لفظ صوفى مرکب از سه حرف است: صاد، واو، فاء، «صاد» بر سه پایه قرار دارد: «صدق و صبر و صفا»، «واو» هم به سه پایه قرار دارد: «ودّ، ورد، وفاء»، «فاء» هم بر سه پایه قرار دارد: «فرد و فقر و فناء»، کسى که این معانى در او موجود باشد صوفى است والا سگ کوفى بهتر است از هزار صوفى!» «والا الکلب الکوفى افضل من الف صوفى».

نویسنده دانشنامه پس از نقل این روایت مى گوید حالا ما کار به صحت و سقم این روایت نداریم. نگارنده گوید: آخر چرا کار ندارید؟ شما که یک فصل طولانى درباره لفظ صوفى صحبت کرده اید حالا که نوبت به اولیاء رسید آسمان طپید؟!

ولى ما براى روشن کردن حقیقت به صحت و سقم آن کار داریم… کتابى که این روایت از آن نقل شده یعنى «غوالى اللئالى» همان کتابى است که مرحوم شیخ یوسف بحرانى که از دانشمندان برجسته فقه و حدیث است و به گفته مرحوم علامه بزرگ شیخ انصارى معمولا خرده گیرى در سند احادیث نمى کند، در احادیث این کتاب اشکال کرده و درباره نویسنده آن چنین فرموده: «نسب صاحبه الى التّساهل فى نقل الاخبار و الاهمال و خلط غثها بسمینها و صحیحها بسقیمها» یعنى «صاحب این کتاب را به سهل انگارى در نقل اخبار و خلط کردن درست و نادرست نسبت داده اند».

محدث جزائرى نیز در یکى از تألیفاتش گفته است که اصحاب ما از نقل و مباحثه در اطراف اخبار این کتاب خوددارى مى کرده اند.

بلى اگر کسى بخواهد گوش به سخنان خود صوفیه بدهد آنها قضاوت هاى دیگرى دارند; ولى هیچ قانونى اجازه نمى دهد که سخنان مدعى را دلیل بر صدق گفتار او بگیرند.

آنچه را مى توان تصدیق کرد این است که در همان صدر کسانى بودند که در میان توده مسلمانان به زهد و قدس و قناعت معروف بودند مانند حسن بصرى و ربیع بن خثیم و اویس قرنى، البته بعضى صالح و بعضى ناصالح و ریاکار بودند ولى هیچ کدام به عنوان صوفى شناخته نمى شدند.(۸)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. به اعتراف غزالى، مذهب رسمى سنت بسیار خشک و ظاهرى است و وظایف مؤمنین را در اجراى محض آداب و سنت مى داند، مذهب و سنت هیچ جایى براى احساسات باقى نمى گذارد و از این روتنى چند مى توانند با آن سازش داشته باشند، در تصوف احساسات نقش بسیار بزرگى دارد. غزالى براى رونق و شکفتگى الهیات، از دید خود راهى ارائه مى کند، او عناصر عرفانى تصوف را به دین مى افزاید و بدین سان عناصر احساس و عشق به سنت خشک، رمق و هیجان مى بخشد! (تصوف و ادبیات توصف ترجمه سیروس ایزدى، صفحه ۵۱). 

و شاید به همان دلیل خشکى و قشرى بودن، دستگاه صوفى گرى در میان آنها گسترش زیاد دارد، بر خلاف مذهب شیعه که سرشار از عرفان و محبت و مسئله ولایت و عشق به امامان است و در هر عصر و زمان امامى دارد که به او عشق مىورزد. 

جایى که شیعه به سرچشمه فیاض عرفان و معرفت دسترسى دارد و مى تواند روح تشنه خود را از آن سرچشمه سیراب سازد، چه احتیاج به تصوف و عرفان التقاطى دارد. 
با وجود دعاهایى همانند دعاهاى صحیفه سجادیه و دعاى عرفه و کمیل و صباح و ندبه که سرشار از عرفان خالص اسلامى و معرفة الله است و تعلیمات دیگرى از این قبیل، نوبتى به تعلیمات انحرافى صوفیان نمى رسد، و لذا تصوف در میان شیعیان بسیار کم رونق است.

۲. نام «صوفى» در روزگار پیامبر(صلى الله علیه وآله) شناخته نبوده است، و این نام حتى بر حسب ادعاى صوفیه در پایان قرن دوم هجرى یا اندکى بعد از آن پیدا شده است. (ترجمه رساله قشیریه، صفحه ۷). 
ظاهرا «جاحظ» (۲۵۵ هـ) نخستین کسى است که این کلمه را در کتاب «البیان و التبیین» استعمال کرده است و اولین کسى که این نام بر او اطلاق شده «ابوهاشم کوفى» است (جلد ۱، صفحه ۲۳۲). 

 

عبدالرحمان جامى مى نویسد: سفیان ثورى گوید: «لولا ابوهاشم الصوفى ما عرفت دقایق الریاء»; «اگر ابوهاشم صوفى نبود دقایق ریا را نمى شناختم!» و هم او مى گوید که: «من ندانستم که صوفى چه بوده تا ابوهاشم صوفى را ندیدم و پیش از وى بزرگان بوده اند در زهد و ورع، و معاملت نیکو در طریق توکل، و طریق محبت، لیکن او کسى بود که وى را «صوفى» خواندند و پیش از او کسى را به این نام نخوانده بودند، و همچنین اول خانقاهى که براى صوفیان بنا کردند آن است که به «رمله» در شام کردند، سبب آن است که امیرى ترسا به شکار رفته بود و در راه دو تن را دید از این طایفه که فرا هم رسیدند و دست در آغوش یکدیگر کردند و هم آنجا بنشستند و آنچه داشتند از خوردنى پیش نهادند و بخوردند آنگاه برچیدند، امیر ترسا را معامله و الفت ایشان با یکدیگر خوش آمد… گفت: من براى شما جایى سازم تا یکدیگر آنجا فراهم آیید، پس خانقاه به رملت به ساخت (نفحات الانس ۳۲-۳۱). 

 

جاى این سؤال است که فرمانرواى مسیحى در ساختن خانقاه در کشور اسلامى چه منظورى داشته است؟ او غیر از ایجاد تفرقه در میان مسلمانان و فاسد کردن دین و ایمان آنان و از بین بردن عظمت اسلام چه نظرى مى توانست داشته باشد؟

 

۳.. از این روایت چند مطلب استفاده مى شود:
۱- تا زمان امام صادق(علیه السلام) در میان مسلمانان صوفى و درویش نبوده و از آن به بعد پیدا شده است، پس اگر کسى اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و امیرمؤمنان على(علیه السلام) را صوفى نام بگذارد، دلیل بر بى اطلاعى او است. 

۲- «این خبر کرامتى است از امام صادق(علیه السلام) که از ساده لوحان زمان ما خبر مى دهد در آنجا که مى فرماید: ادعاى محبت ما مى کنند و به دشمنان ما مایل هستند»، مراد صوفیان به ظاهر شیعه مى باشند که دم از محبت اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى زنند. 

۳- آن که فرمود گفتار ایشان را که (کفر و فسق) است تأویل مى کنند. 

۴. مرحوم شیخ حر عاملى صاحب کتاب «وسایل الشیعه» در باب ابطال تصوّف و نکوهش آن مى گوید: 
«جمیع الشیعه انکروهم (اى الصوفیه) و نقلوا عن ائمتهم احادیث کثیرة فى مذمتهم و صنف علماء الشیعة کتبا کثیرة فى ردهم و کفرهم، منها کتاب الشیخ المفید فى الرد على اصحاب الحلاج، و ذکر فیه ان الصوفیه فى الاصل فرقتان، حلولیة و اتحادیة» (الاثنى عشریة، ۵۳)

«تمام شیعیان فرقه صوفیه را انکار نمودند و از امامان خویش احادیث بسیارى در نکوهش آنان نقل کردند و علماى شیعه کتابهاى بسیارى در رد این فرقه و اثبات کفر آنان تألیفاتى نمودند که از آن جمله کتاب شیخ مفید در رد بر اصحاب حلاج است که در آن آمده است که صوفیه در اصل دو فرقه مى باشند: حلولیة و اتحادیة». خود شیخ حر عاملى کتابى موسوم به «الاثنى عشریه» در رد صوفیه نوشته و صدها روایت در مذمت آنها نقل کرده است» در اینجا براى تکمیل بحث استاد چند حدیث از کتب معتبر نقل مى کنیم: 

۱- پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از پدید آمدن این گروه خبر داد و فرموده است: «لا تقوم الساعة على امتى حتى یقوم قوم من امتى اسمهم الصوفیه لیسوا منى و انهم یحلفون للذکر و یرفعون اصواتهم بالذکر یظنون انهم على طریقتى بل هم اضل من الکفارهم اهل النار لهم شهیق الحمار» «الاثنى عشریة، صفحه ۳۴ – سفینة البحار، جلد ۲، صفحه ۵۸)

 

«روز قیامت بر پا نشود تا آنکه قومى از امت من به نام «صوفیه» برخیزند آنها بهره اى از دین من ندارند، آنها براى ذکر دور هم حلقه مى زنند و صداهاى خود را بلند مى نمایند و گمان مى کنند بر طریقت و راه من هستند، نه بلکه آنان از کافران نیز گمراه ترند و آنان را صدایى مانند صداى حیوان است!»
از این روایت معلوم مى شود که صوفى گرى در عصر پیامبر نبوده و آن حضرت به عنوان خبر از غیب پیشگویى کرده است که قبل از برپایى قیامت چنین فرقه اىدر میان امت پیامبر پیدا شوند; دیگر اینکه در این خبر تصریح شده است که آنان بر طریقت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیستند. 

 

 

۲- پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در روایتى از لعن ملائکه بر این گروه خبر داده است آنجا که در اثناى سفارش هاى خود به ابوذر فرمودند: «یا اباذر یکون فى آخرالزمان قوم یلبسون الصوف فى صیفهم و شتائهم یرون الفضل لهم بذلک على غیرهم اولئک یلعنهم ملائکه السماء و الارض» (وسائل الشیعه، جلد ۱، صفحه ۲۸۱ – شرح نهج البلاغه خوئى، جلد ۱۳، صفحه ۳۷۶ – حدیقة الشیعة، صفحه ۵۶۴-۵۶۳) «اى ابوذر! در آخرالزمان قومى پدید مى آید که در تابستان و زمستان لباس پشمینه مى پوشند و این عمل را براى خود فضیلت و نشانه زهد و پارسایى مى دانند، آنان را فرشتگان آسمان و زمین لعن مى کنند!» 

 

۳ـ به سند صحیح از بزنطى و اسمائیل بن بزیع از حضرت رضا(علیه السلام) روایت کرده اند که فرمود: «من ذکر عنده الصوفیه و لم ینکرهم بلسانه و قلبه فلیس منا و من انکرهم فکانما جاهد الکفار بین یدى رسول اللّه» (الاثنى عشریة، صفحه ۳۲ـ حدیقة، صفحه ۵۶۳) «هر کس در نزداو از صوفیه ذکرى بشود، و به زبان و دل انکار ایشان ننماید; چنین کسى از ما نیست و هر کس «صوفیه را انکار کند مانند آن کسى است که در راه خدا و در حضور رسول خدا جهاد کرده باشد». 

از این روایت به وضوح معلوم مى شود کسى که از صوفیه طرفدارى مى کند، شیعه راستین نیست.

 

۵.. اگر صحت انتساب کتاب «حدیقة الشیعه» به مرحوم اردبیلى هم چنانکه از مدتها پیش ادعا شده است، محل تردید باشد باز مطالب این فصل حاکى از طرز تلقى متشرعه عصر صفوى از عقاید و آراء صوفیه است.

مؤلف حدیقة الشیعه که با شدت و قاطعانه به نقد صوفیه و عقاید آنها پرداخته است، مى گوید: اول کسى که صوفى خوانده شد «أبوهاشم کوفى» بود که «مانند رهبانان جامه هاى پشمینه درشت مى پوشید» و «مثل نصارى به حلول و اتحاد قائل شد; لیکن نصارى درباره مسیح به حلول و اتحاد قائل بودند و او از بهر خود این دعوى بنیاد نهاد» (همان کتاب جلد /۲ ۵۶۰)

 

درباره قدماى صوفیه که به اعتقاد وى «غلات سنیان» بوده اند، مى نویسد: «این گروه اظهار زهد مى کردند» و «اعتقاد باطن خود را پنهان مى داشتند و در زیر زمینها با یکدیگر از عقاید باطله خود سخن مى گفتند تا شبلى به هم رسید و بعضى از رازهاى ایشان که افشاى آن را بى صرفه نمى دانستند بر سر منبر بیان کرد، و پیش از او بعضى از رؤساى این فرقه به کنایه و رمز، بعضى از اسرار خود را که همه محض کفر بود، در مجالس ادا مى کردند و خود را در آن حالت مست و مدهوش مى ساختند، «الاّ بایزید که بى باکانه لیس فى جبتى سوى اللّه; سبحاتى مااعظم شأنى» مى گفت و او در اصول، به ظاهر حلولى و مشبهى بود، در باطن به مذهب بابک عمل مى نمود و در واقع ملحد و زندیق بود». (حدیقه جلد ۲، صفحه ۵۶۲). 

 

۶. دکتر غنى مى نویسد: «در هر حال خواه لفظ «صوفى» و «متصوف» به عقیده «ابن خلدون» (مقدمه ۳۹۲) در اثناى قرن دوم هم دیده شود، و خواه به عقیده صاحب «لمع» که نمى خواهد زیر این بار برود کلمه «صوفیه» اسم مبتدعى باشد که صحابه و تابعین به آن واقف نبوده اند، قدر مسلم این است که استعمال این لفظ در اواخر قرن دوم شروع شده، و بعد شایع گردیده است.

 

دکتر غنى پس از نقل اقوال و عقاید مسلمانان و بعضى از مستشرقین اروپایى درباره اصل و اشتقاق کلمه «صوفى» و «متصوف» نتیجه مى گیرد و مى گوید «حاصل آنکه نزدیکترین قولها به عقل و منطق و موازین لغت این است که «صوفى» کلمه اى است عربى و مشتق از لغت «صوف» یعنى پشم، و وجه تسمیه زهاد و مرتاضین قرون اول اسلام به صوفى آن است ه لباس پشمینه خشنى مى پوشیده اند…» (تاریخ تصوف، صفحه ۴۵ ـ ۴۳).

 

«جلال الدین همائى» نیز بعد از نقل اقوال مختلف در این باره مى گوید: «نگارنده احتمال مى دهد که غالب این مناسبات در وجه تسمیه (صوفى) چندان بیراهه نیست، ولیکن بنابر اشتقاق عربى از همه واضح تر همان عقیده ابن خلدون است که (صوفى) را به مناسبت پشمینه پوش و خرقه پشمین در بر کردن اصلاح کرده اند، (تصوف در اسلام، صفحه ۵۹ ـ ۵۸). 

 

و نیز «ماسینیون مستشرق فرانسوى مى گوید: «در قرون اول سالکین طریقت به اسم صوفیه معروف نبودند و لفظ صوفى در قرن سوم معروف شد و اول کسى که در بغداد به این نام معروف شد «عبدک صوفى» است که از بزرگان مشایخ قدماى آنهااست» (تاریخ تصوف در ایران، صفحه ۴۲).

 

۷.. ابن جوزى در کتاب خود موسوم به «نقد العلم و العلماء» و معروف به «تلبیس ابلیس» مى گوید اسم صوفى اندکى قبل از سال ۲۰۰ هجرى پیدا شد; در زمان رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) نسبت به مردم با ایمان و اسلام، گفته مى شد «مسلم» و «مؤمن» بعد اسم «زاهد» و «عابد» حادث شد; بعد اقوامى پدیدار شدند که دلبستگى آنها به زهد و کعبه به حدى بود که از دنیا کناره جسته

 

و کاملا خود را وقف عبادت نمودند و طریقه خاصى به وجود آوردند. (همان کتاب، صفحه ۱۷۲ ـ ۱۷۱).
«اواخر قرن دوم هجرى بود که یک دسته مردمى در بین مسلمانها دیده شدندکه زندگى عجیب و خاصى داشتند و رفتار و ظواهر حالات آنها هیچ شباهتى با مسلمانان نداشت و قهراً اسم مخصوصى مى بایست به آنها داده شود و آن نام «صوفى» بود به مناسبت آنکه این مردم به لباس پشمینه خشنى ملبس بودند، بعضى از آنها در نقاط دور دست از جمعیت، صوامعى براى خود ساخته در آنجا زندگى مى کردند، بعضى در مغازه ها گوشه نشین شده و دسته اى در صحراها مى گردیدند». (رساله قشیریه ۷)

 

«طه حسین» در ضمن بحث طولانى درباره تصوف مى نویسد: «تصوف منحصر به اسلام تنها نیست و درکیشهاى دیگر به خصوص کیش مسیحى نیز شناخته شده است، لیکن متصوفه اسلام بر خود و سپس بر مردم زیاده روى و ستم کردند و کار تصوف پس از شیوع نادانى و خفتگى به انواعى از حق بازى و دروغ کشید و شرّ بسیارى از آن به عموم مردم رسید، شرى که اگر پیشوایان اولیّه تصوف مى دیدند سخت از آن به تنگ مى آمدند و آن را به شدت انکار مى نمودند». (آئینه اسلام، ترجمه مرحوم آیتى، صفحه ۲۳۱)

 

 

آرى پشمینه پوشى که در قرن سوم، شعار زهاد و صوفیه بود از آغاز نزد بسیارى از مسلمانان مقبول شمرده نمى شد و آن را خودنمایى تلقى مى کرند و از مقوله ریاکارى مى شمردند. چنانکه ابن سیرین پشمینه پوشى را نوعى تقلید از پیروان مسیحیان و رهبانان مى شمرد و مى گفت: عیسى لباس پشم مى پوشید و پیامبر ما لباس کتان در بر مى کرد و سنت پیامبر خودمان سزاوارتر به متابعت است. (عقدالفرید، جلد ۳، صفحه ۳۴۴).

 

۸.. دکتر طه حسین درباره پیدایش تصوف در جامعه اسلامى مى نویسد: «تصوف در آغاز به صورت ترک دنیا و زهدى بود که طرفداران آن زیاده روى کردند، رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) آن را ناروا شمرد، چه عثمانى بن مظعون را از رهبانیتش باز داشت و بر عبداللّه بن عمرو بن عاص که تصمیم گرفت تمام عمر روزه بگیرد و در خواندن قرآن زیاده روى مى کرد، سخت گیرى نمود، و مى خواست که اصحابش دین خود را سهل و آسان گیرند و آنها را به یاد قرآن مى آورد که خداوند براى ایشان آسانى خواسته نه دشوارى (یرید اللّه بکم الیسر ولا یرید بکم العسر) (سوره بقره آیه ۱۸۵)

 

و در دین براى ایشان فشارى قرار نداده است (ما یرید اللّه لیجعل علیکم من حرج) (سوره مائده. آیه ۶)

 

صحابه اى را که در روزه و نماز زیاده روى مى کردند، فرمود که هم روزه بگیرند و هم افطار کنند و هم به نماز شب برخیزند، و هم بخوابند، و آن چه را خدا براى ایشان حلال کرده است بر خویش حرام نگردانند. 
پافشارى پیامبر(صلى الله علیه وآله) در این امر به آنجا رسید که قسمتى از عبادات خود را از اصحاب خود پنهان مى داشت که مباد کار بر آنان دشوار گردد و خود را به آن چه او انجام مى دهد مقّید سازند، و بیش از حد طاقت، خود را به زحمت اندازند. آنان را نهى کرد که روزه وصال بگیرند و شب و روزى پشت سر هم امساک نمایند، و چون به او گفتند تو خود چنین مى کنى فرمود: «من مانند شما نیستم و از دست خدا غذا مى خورم و مى نوشم! (بخارى جلد ۱، صفحه ۲۱۴) یعنى خداوند در عبادت نیرو و تحمّلى به او بخشیده که به شما نداده است. 

 

طه حسین در ادامه مى افزاید: «چندان نگذشت که این ترک دنیا تغییر قیافه داد و تدریجاً بر پیچیدگى آن افزوده مى شد، تا آنکه در اواخر قرن اول هجرى تصوف از آن پدید آمد».
هنگامى که ارتباط مسلمانان با فرهنگهاى بیگانه شدت یافت دشوارتر و پیچیده تر شد، چیزى نگذشت که تصوف تحت تأثیر آشنائى مسلمانان با فرهنگ هند و ایران و به خصوص فرهنگ یونان قرار گرفت و ترک دنیا از صورت کوشش در عبادت و زیاده روى در آن به صوتر تلاش براى متحد شدن یا پیوستن با خدا یا شناختن او از طریق اشراق درآمد، سپس تصوف به مذاهب باطنیان آمیخته شد و بیش از پیش پیچیده گشت و از آنچه مردم از شئون دینى مى شناختند منحرف گردید و خود به صورت مذهبى جداگانه بلکه مذهبهایى مورد اختلاف، خودشان بود درآمد. 

 

متصوفه سخنانى گفتند که مورد انکار فقها و محدثین و متکلمین قرار گرفت و بعضى ازمتصوفه در اثر همین سخنان سخت گرفتار شدند و گاه کارآنها به کشته شدن و بالاى دار رفتن ـ چنانکه بر سر حلاج آمد ـ مى کشید. (آئینه اسلام، ترجمه دکتر محمد ابراهیم آیتى، صفحه ۲۳۱ ـ ۲۳۰).

منبع: هدانا برگرفته از کتاب جلوه حق، حضرت آیت الله مکارم شیرازی.

 

 

عرفان و تصوف

آیا عرفان کفر است

ولايت در عرفان اسلامى

مقایسه عرفان بودايى، مسيحى و اسلام 

رابطه ميان دين و سياست در عرفان

جایگاه شريعت در عرفان



تاریخچه تصوف در ایران تاریخچه تصوف و عرفان تاریخچه تصوف تاریخچه تصوف در اسلام تاريخچه تصوف تاریخچه تصوف در افغانستان تاریخچه ی تصوف در ایران تاریخچه پیدایش تصوف تاریخچه ی تصوف تاریخچه تصوف در اسلام تاریخچه تصوف در اسلام تاریخچه تصوف در اسلام تاریخچه تصوف در اسلام تاریخچه تصوف در اسلام تاریخچه تصوف در اسلام تاریخچه تصوف در اسلام  تاریخچه تصوف در اسلام  تاریخچه تصوف در اسلام  تاریخچه تصوف در اسلام تاریخچه تصوف در اسلام تاریخچه تصوف در اسلام

[به این نوشته امتیاز بدهید]
[total: 0 امتیاز: ۰]
🔗 لینک کوتاه
:کلیک کنید

نظر شما درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.