وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

داستان زندگی افرادی که بد بودند اما توبه کردند

0

پنج شخصی که بصورت خیلی جالب توبه کردند و بازگشتند: 

1.توبه بهلول نباش

در امالی شیخ صدوق صفحه بیست و هفت نوشته شده بود:
یک روز معاذ بن جبل در حالی که گریه می‏ کرد به رسول اکرم (ص) وارد شد و سلام کرد، حضرت بعد از جواب سلام علت گریه‏ اش را جویا شد. معاذ عرض کرد: یا رسول اللَّه جوانی رعنا و خوش اندام بیرون خانه ایستاد و مانند زن بچه مرده گریه می‏ کند و در انتظار است که شما به او اجازه ورود دهید تا خدمت شما برسد و منظره آن جوان همه را گریان نموده، حضرت اجازه ورود دادند جوان وارد شد. حضرت فرمودند: ای جوان چرا گریه می‏ کنی؟
جوان گفت: ای رسول خدا گناهی مرتکب شده ‏ام که اگر خدا بخواهد به بعضی از آنها مرا مجازات کند، بایستی مرا به آتش قهر دوزخم برد و گمان نمی‏ کنم که هرگز مورد بخشش و آمرزش قرار بگیرم.
حضرت فرمود: آیا شرک به خدا آورده‏ ای؟ گفت نه. حضرت فرمود: قتل نفس کرده ‏ای؟ گفت نه. حضرت فرمود: بنابراین توبه کن که خدا ترا خواهد بخشید و لو بزرگی گناهانت به اندازه کوهها عظیم باشد.
گفت: گناهانم از آن کوههای عظیم بزرگتر است. حضرت فرمود: پروردگار متعال گناهانت را می آمرزد و لو به بزرگی زمین و آنچه در آن است، بوده باشد. جوان گفت: گناهان من بزرگتر است. تا به اینجا رسید، حضرت با حالت غضب به او خطاب فرمود: وای بر تو ای جوان گناهانت بزرگتر است یا خدای متعال؟ جوان تا این سخن را از پیغمبر شنید خودش را به خاک انداخت و گفت منزه است پروردگار من، هیچ چیز بزرگتر از او نیست. در این موقع حضرت فرمود: مگر گناه بزرگ را جز خدای بزرگ کسی دیگر هست که ببخشد؟
جوان گفت: نه یا رسول اللَّه. سپس سکوت کرد و چیزی نگفت در این هنگام حضرت فرمود: حال ای جوان یکی از آن گناهانی را که مرتکب شده ‏ای بیان کن تا ببینم چه کرده ‏ای که اینقدر نا امید هستی؟
جوان گفت: یا رسول اللَّه، هفت سال است که به عمل زشتی دست زده ‏ام؛ به گورستان می‏ روم و قبر مردگان را نبش کرده و کفن آنها را می‏دزدم. این اواخر شنیدم دختری از انصار از دنیا رفته. من هم طبق معمول به منظور سرقت کفن او به جستجوی قبرش رفتم. تا اینکه قبرش را پیدا کردم رویش یک علامت گذاشتم تا شب بتوانم به مقصودم برسم و کفن را بربایم.
سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود آمدم سر قبر دختر و گورش را شکافتم. جنازه دختر را از قبر بیرون آورده و کفنش را از تنش بیرون آوردم، بدنش را برهنه دیدم آتش شهوت در وجودم شعله ‏ور شد نگذاشت تنها به دزدی کفن اکتفا کنم، از طرفی وسوسه‏ های فریبنده نفس و شیطان، نتوانستم نفس خود را مهار کرده و خود را راضی به ترک آن کنم.
خلاصه آنقدر ابلیس، این گناه را در نظر زیبا جلوه داد که ناچار با جسد بی‏جان آن دختر به زنا مشغول شدم بعد جنازه ‏اش را به گودال قبر افکندم و بسوی منزل برگشتم. هنوز چند قدمی از محل حادثه نرفته بودم که صدائی به این مضمون بگوشم رسید: ای وای بر تو از مالک روز جزا چه خواهی کرد؟! آن وقتی که من و تو را به دادگاه عدل الهی نگه دارند؟! وای بر تو از عذاب قیامت که مرا در میان مردگان برهنه و جُنب قرار دادی؟!
بله یا رسول‏اللَّه شنیدن این کلمات وجدان خفته مرا بیدار کرد تا اینکه به حکم وظیفه وجدان برای بخشش گناهانم از خدای بزرگ خدمت شما آمده ‏ام تا به برکت وجود شما خداوند از سر تقصیرات من درگذرد. اما به نظرم به قدری گناهانم بزرگ است که حتی از بوی بهشت هم محروم خواهم ماند. یا رسول اللَّه آیا شما در این مورد نظر دیگری دارید که من انجام دهم؟!
پیغمبر اکرم (ص) فرمود: ای فاسق از من دور شو. زیرا ترس از آن دارم که آتشی بر تو نازل شود و عذاب تو مرا متأثر کند.
جوان گنهکار از پیش روی پیغمبر رفت و پس از تهیه مختصر غذائی سر به بیابان گذاشت و در محلی دور از چشم مردم به گریه وزاری و توبه پرداخت، لباسی خشن بر تن و غل و زنجیری هم به گردن انداخته آنگاه با تضرع و زاری روی به آسمان کرد و مناجات کنان پروردگار خود را می‏خواند، بارالها هر وقت از من راضی شدی به رسولت وحی نازل کن تا مرا مژده عفوت دهد و اگر نه آتشی بفرست تا در این دنیا به کیفر اعمالم معذب شوم. زیرا من طاقت عذاب آخرت تو را ندارم.
دیری نپائید که در اثر نیایش صادقانه‏ اش، خداوند رحیم او را عفو فرمود و بر پیامبرش این آیه را فرستاد:
«و الّذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذکرواللَّه فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الاّ اللَّه…»(1)
رسول خدا از نزول این آیه شریفه در جستجوی جوان مذبور بر آمد و معاذبن جبل تنها کسی بود که اقامتگاه آن جوان را بلد بود و نشان پیغمبر(ص) داد. حضرت با گروهی از یارانش به محل آن جوان آمدند. وقتی که رسیدند دیدند که جوان از ترس عقوبت الهی دست نیایش بسوی حقتعالی دراز کرده و همچون ابر بهاران از دیدگانش اشک می‏ بارد جلو آمده غل و زنجیر را از گردنش برداشتند و بوی مژده آمرزش و عفو الهی را رساندند. سپس رو به اصحاب کرده فرمودند:جبران کنید گناهان خود را همانطور که بهلول نبّاش جبران کرد.
غرق گنه نا امید مشو زدربار ما
که عفو کردن بود در همه دم کارما
بنده شرمنده تو، خالق و بخشنده من
بیا بهشتت دهم مرو تو در نار ما
توبه شکستی بیا، هرآنچه هستی بیا
امیدواری بجو زنام غفار ما
در دل شب خیز و زیر قطره اشکی زچشم‏
که دوست دارم کند گریه گنهکار ما
خواهم اگر بگذرم، از همه عاصیان‏
کیست که چون و چرا کند ز کردار ما
وای‏برآن کو نگشت نادم از عصیان خویش‏
هلاک گردد به حشردر،یم قهار ما

2.توبه شعوانه

حکایت توبه «شعوانه»منقول است: «در بصره زنی بود «شعوانه» نام که مجلسی از فسق و فجور منعقد نمی شد در بصره که از وی خالی باشد.روزی با جمعی از کنیزان خود در کوچه های بصره می گذشت به در خانه ای رسیدندکه از آن افغان و خروش بلند بود گفت: سبحان الله! در این خانه عجب مصیبت وغوغایی است! کنیزی را به اندرون فرستاد از برای استعلام از حقیقت حال، آن کنیزرفت و معاودت نکرد. و کنیزی دیگر را فرستاد آن نیز رفت و نیامد. دیگری را فرستادو به او تاکید نمود که زود معاودت کن. کنیز رفت و برگشت و گفت: ای خاتون! این غوغای مردگان نیست، ماتم زندگان است. این ماتم بدکاران و عاصیان و نامه سیاهان است. شعوانه که این را بشنید گفت: آه، بروم و ببینم که در این خانه چه خبر است.

چون به اندرون رفت دید واعظی در آنجا نشسته و جمعی در دور او فراهم آمده ایشان را موعظه می کند و از عذاب خدا می ترساند. و ایشان همگی به گریه و زاری مشغولند. و در حینی رسید که واعظ تفسیر این آیه می کرد که:

«اذا راتهم من مکان بعید سمعوا لها تغیظا و زفیرا و اذا القوا منها مکانا ضیقا مقرنین دعوا هنالک ثبورا» .

یعنی: در روز قیامت چون دوزخ، عاصیان را ببیند در غریدن آید وعاصیان در لرزیدن آیند. و چون عاصیان را در دوزخ افکنند در مقام تنگ و تاریک وزنجیرهای آتشین به یکدیگر باز بسته فریاد واویلا برآورند. مالک جهنم به ایشان گوید:

زود به فریاد آمدید بسا فریاد و فغان که بعد از این از شما صادر خواهد شد» .

شعوانه چون این را شنید بسیار در وی اثر کرد و گفت: ای شیخ! من یکی ازروسیاهان درگاهم آیا اگر توبه کنم حق – تعالی – مرا می آمرزد؟ گفت: البته اگر توبه کنی خدای – تعالی – تو را می آمرزد اگر چه گناه تو مثل گناه شعوانه باشد. گفت: ای شیخ! شعوانه منم و توبه کنم که من بعد گناه نکنم. آن واعظ گفت: خدای – تعالی – ارحم الراحمین است و البته اگر توبه کنی آمرزیده شوی.

پس شعوانه توبه کرد و بندگان و کنیزان خود را آزاد کرد و به صومعه رفت ومشغول عبادت پروردگار شد و دایم در ریاضت مشغول بود، به نحوی که بدنش گداخته شد و به نهایت ضعف و نقاهت رسید.

روزی در بدن خود نگریست، خود را بسیار ضعیف و نحیف دید گفت: آه آه، در دنیا به این نحو گداخته شدم و نمی دانم در آخرت حالم چون خواهد بود؟ ندایی به گوش او رسید که دل خوش دار و ملازم درگاه ما باش تا روز قیامت ببینی حال تو چون خواهد بود»

3.توبه ثعلبه بن عبد الرحمن

جوانی از انصار به زلال اسلام در آمد که او را ثعلبه بن عبدالرحمن می خواندند . او به رسول اسلام خدمت می کرد و در معونت او آماده و پیشتاز بود . روزی پیامبر خدا (ص ) او را پیِ کار و مسئولیتی روانه کرد . در این حین او از مقابل ِدر خانه ی مردی انصاری گذشت که چشمش به زنی از انصار افتاد که حمام می کرد و خود را غسل می داد . ثعلبه بیمناک شد که وحی الهی بر پیامبر (ص) نازل شود و این عمل او را برملا سازد. ترسان و نگران از شهر بیرون رفت و در کوههایی در حدّ فاصل مکه و مدینه گریزان شد. مدت چهل روز ، پیامبرخدا (ص) او را نیافت . تا اینکه جبرئیل امین بر پیامبر (ص) نازل شد و گفت : ای محمد (ص) ، پروردگارت بر تو سلام می فرستد و به تو خبر می دهد که یکی از امت تو در میان این کوه ها ، مدام به من پناه می برد و امان می خواهد. آنگاه پیامبر خدا (ص) فرمود: ای عمر و ای سلمان ، بروید و ثعلبه بن عبدالرحمن را یافته و به نزد من بیاورید . عمر و سلمان از محدوده ی مدینه بیرون رفتند و بیرون از شهر چوپانی از چوپانان مدینه را دیدند که نامش ذفافه بود . عمر به او گفت : آیا جوانی را دیده ای که در این کوه ها منزل گرفته و نامش ثعلبه است ؟ چوپان گفت : شاید مرادت همان خائف و بیمناک از جهنم باشد. عمر به او گفت : تو چه می دانی که او از جهنم می ترسد ؟ چوپان پاسخ داد : از آنجا که او در دل شب ، از این کوهها بیرون می آید در حالیکه دست بر سرش نهاده و فریاد می زند : خدایا ، ای کاش روح من را از میان ارواح می ستاندی و جسم من را از بین سایر اجسام بر می گرفتی و مرا محو می نمودی و برای موعد جزا و پاداش بر نمی انگیختی . عمر گفت : ما همان شخص را می خواهیم. چوپان با آنها همراه شد . هنگامی که پاسی از شب گذشت ، ثعلبه از میان کوهها بیرون آمد در حالیکه دست بر سر نهاده بود و ندا سر می داد : خدایا ، ای کاش روح من را از میان ارواح می ستاندی و جسم من را از بین سایر اجسام بر می گرفتی و مرا محو می نمودی و برای موعد جزا و پاداش بر نمی انگیختی . عمر به پیش او رفت و او را در آغوش گرفت . ثعلبه پرسید : ای عمر ، آیا پیامبر (ص) از گناه من مطلع شده است ؟ عمر بدو گفت : اطلاعی ندارم ، فقط می دانم که او دیروز سراغ تو را می گرفت و من و سلمان را در جستجوی تو روانه کرد. ثعلبه گفت : ای عمر ، در حالی مرا به حضور پیامبر (ص) ببر که او در نماز باشد . عمر و سلمان به صف نماز پیوستند اما زمانی که ثعلبه قرائت نماز پیامبر (ص) را شنید بیهوش شده و بر زمین افتاد . وقتی پیامبر ( ص) نمازش را تمام کرد وسلام داد فرمود : ای عمر و ای سلمان ، از ثعلبه چه خبر؟ گفتند : اینجاست ، همان که بر زمین افتاده است. پیامبر (ص) برخاست وبه سوی ثعلبه رفت ، او را تکانی داد . ثعلبه به هوش آمد و متوجه شد . پیامبر (ص) از او پرسید : چه چیزی باعث شده بود که خود را از من پنهان داری ؟ ثعلبه گفت : گناهم ، ای رسول خدا (ص) . پیامبر اکرم (ص) فرمود : می خواهی آیه ای به تو بیاموزم که گناهان و خطاها را محو و زائل می کند . ثعلبه گفت : آری ای رسول خدا . پیامبر به او گفت : بگو: « ربّنا آتنا فی الدنیا حسنة وفی الأخرة حسنة و قنا عذاب النار .» ثعلبه گفت : یا رسول الله ، گناه من از آن بزرگتر است . پیامبر ( ص) فرمود : بلکه کلام خداوند بزرگتر است . سپس به ثعلبه فرمود که به خانه اش باز گردد. بعد از آن ثعلبه به مدت هشت روز مریض شد و هنگامی که سلمان از وضع او باخبر گردید ، به محضر پیامبر (ص) آمد و گفت : یا رسول الله ، آیا از ثعلبه خبر داری؟ او از شدت بیماری در شُرُف موت است. پیامبر خدا (ص) برخاست و فرمود : برخیزید تا به خانه ی ثعلبه برویم. رسول خدا (ص) نزدیک ثعلبه آمد . سرش را گرفت و در دامان خود نهاد . ثعلبه سرش را از دامان پیامبر (ص) دور کرد. رسول خدا (ص) به او گفت : چرا سرت را از دامانم دورکردی ؟ ثعلبه گفت : به این خاطر که سرم مملوّ از گناه است. پیامبر (ص) پرسید : کجایت درد می کند ؟ ثعلبه گفت : گویا گناهم مثل مورچه ای در میان استخوان و گوشت و پوستم می دود و می جنبد . پیامبر (ص) ازاوپرسید : چه اشتها داری و دلخواهت چیست ؟ ثعلبه گفت : غفران و بخشایش پروردگارم را اشتها دارم . در این حین جبرئیل نازل شد و گفت : ای محمد (ص) ، پروردگارت به تو سلام می دهد و به تو خبر می دهد که اگر این بنده ی من با یک دنیا گناه به ملاقات من آید من در مقابل با یک دنیا مغفرت، به پیشواز او می روم . رسول خدا (ص) ثعلبه را از پیام خداوند مطلع ساخت . ثعلبه فریادی زد و جان داد . آنگاه پیامبر خدا (ص) امر نمود که ثعلبه را غسل داده و کفن کنند . پس از این که پیامبر (ص) بر او نماز گزارد ، درمسیر قبرستان، با سرانگشتان پایش حرکت می کرد و گام بر می داشت. پس از این که پیامبر(ص) ثعلبه را به خاک سپرد ، از آن حضرت پرسیدند : شما را دیدیم که با سرانگشتان پاهایتان گام بر می داشتید. پیامبر (ص) فرمود : سوگند به کسی که مرا به رسالت برانگیخته است ، نتوانستم که پایم را به تمام بر روی زمین بنهم به خاطر کثرت و وفور جمعیت ملائکه و فرشتگان الهی که جهت تشییع ثعلبه آمده بودند

4.توبه بشر حافی

«ابو نصر بشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزی» معروف به «بشر حافی»،اصالتاً اهل مرو بود. او از نوادگان عبدالله بعبور(غیور) به شمار می‌رفت که به دست امام علی(ع) اسلام آورده بود. بشر در سال 150ق در مرو یا در بغداد به دنیا آمد، و محل زندگی او نیز بغداد بود.[«بشر» به دلیل این‌که کفش نمی‌پوشید به «حافی»(پابرهنه) مشهور شد. درباره این‌که او چرا کفش نمی‌پوشید، چند گزارش وجود دارد:
1. بُشر، روزگاری را در بغداد به لهو و لعب گذرانده بود. روزی امام کاظم(ع) از کنار خانه او می‌گذشت، صدای ساز و آواز از خانه او بلند بود. امام از کنیزی که از منزل بُشر بیرون آمد پرسید: «صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟» کنیز در پاسخ گفت: «او آزاد است». امام فرمود: «راست گفتی! اگر بنده بود از مولای خود می‌ترسید». کنیز برگشت و بُشر را از گفته امام آگاه کرد (بدون آن‌که او را شناخته باشد). بُشر با آگاهی از این گفت‌وگو، پابرهنه از خانه بیرون آمد و به دنبال امام دوید و در نتیجه گفت‌وگویی با وی، توبه کرد. برخی منابع به این ماجرا اشاره کرده‌ اما نامی از موسی بن جعفر(ع) به میان نیاورده‌اند.به هر حال، «بُشر» بعد از این دیدار دیگر کفش نمی‌پوشید.
2. هنگامی که از بشر حافی پرسیدند که چرا کفش نمی‌پوشی؟ در پاسخ گفت: «آن‌روز که با خدا آشتی کردم، پای برهنه بودم و اکنون شرم دارم که کفش در پای کنم…».
3. وی از کفش‌دوزی خواست کفش او را تعمیر کند، اما کفش‌دوز بر او منّت نهاد. بُشر، کفش‌های خود را دور افکند و سوگند یاد کرد از آن پس کفش نپوشد.

اساتید و شاگردان بشر حافی

تعدادی از استادهای بشر حافی در نقل حدیث عبارت‌اند از: حماد بن زید، عبدالله بن مبارک، مالک بن انس، ابوبکر بن عیاش، ابراهیم بن سعد زهری، شریک بن عبدالله، و فُضَیل بن عَیاض.
افرادی؛ نظیر ابوخیثمه، زهیر بن حرب، سری سقطی، عباس بن عبدالعظیم و محمد بن حاتم نیز از او حدیث نقل کرده‌اند.

سبب توبه بشر حافی

درباره سبب توبه او نقل‌های مختلفی وجود دارد؛ همان‌طور که اشاره شد گزارشی وجود دارد که بشر حافی تحت تأثیر سخنان امام کاظم(ع) توبه کرده است. اما برخی مورّخان دلایل دیگری – مانند دلیل ذیل – ذکر کرده‌اند:
بُشر، کاغذپاره‌ای را که «بسم الله الرحمن الرحیم» بر آن نوشته شده بود، از سر راه برداشت و خوشبویش کرد و در شکاف دیواری جای داد؛ شب در عالم خواب به او گفته شد که چون نام خدا را از زمین برداشتی و معطر کردی، خدا نیز تو را در دنیا و آخرت نیک‌نام می‌کند و همین خواب سبب توبه او شد.

زهد بشر حافی بعد از توبه

منابع تاریخی، زهد و ورع بشر حافی را ستوده و گفته‌اند، او پس از توبه از مردم کناره گرفت و به عبادت مشغول شد همچنین از نقل حدیث اکراه داشت و احادیثی را که گرد آورده بود، در اواخر عمر دفن کرد. او مدعی بود که  پیامبر اسلام(ص) در خواب، به او گوشزد کرده که به دلیل پیروی از سنت، احترام گذاشتن به خوبان، و محبت یاران و اهل‌بیت به شهرت خواهد رسید. البته بُشر این دعا را تکرار می‌کرد: «اللهم إن کنت شهرتنی فی الدنیا لتفضحنی فی الآخرة فاسلبه عنی»؛‏ خدایا! اگر برای این مرا در دنیا مشهور کرده‌ای که در آخرت آبرویم را ببری آن‌را از من بگیر.
صوفی بودن بشر حافی
بشر را از مشایخ صوفیه دانسته‌اند. چنان‌که شرح حال، سخنان و حکایت‌هایی از زندگی او در کتاب‌های صوفیه آمده است.
اما درباره این‌که اگر بُشر صوفی بود؛ چرا او را از پیروان اهل‌بیت(ع) نیز می‌دانیم؛ باید گفت: اگر صوفی بودن را به معنای رعایت آداب ظاهری و باطنی شرع مقدس تفسیر کنیم، تنها این‌که نام فردی صوفی است نمی‌تواند نقطه ضعفی برای او باشد، اما اگر تعالیم صوفی‌گرایانه به بدعت و خرافه‌گرایی متمایل شود، باید با آن مبارزه کرد.[25] با این وجود جز گزارشی که در مورد توبه بُشر به دست امام کاظم(ع) وجود دارد، گزارش دیگری نیافتیم که او با امامان شیعی و نیز جامعه شیعیان ارتباط داشته باشد و شاید به همین دلیل باشد که هیچ‌کدام از اندیشمندان رجالی شیعه، او را از اصحاب امام کاظم(ع) و یا دیگر ائمه معاصر با او به شمار نیاورده‌اند.
درگذشت و مدفن
بشر در سال  227ق در بغداد درگذشت.و در باب الحرب بغداد دفن شد.درگذشت او را در سال 226ق در مرو نیز گفته‌اند.
در برخی از مناطق ایران بقعه‌هایی به او منسوب است که دلیلی بر صحت آنها وجود ندارد؛ زیرا گزارشی مبنی بر وفات او در منطقه جغرافیایی فعلی ایران وجود ندارد.

5.توبه فضیل بن عیاض

«فضیل» که در کتب رجال، به عنوان یکى از راویان موثق، از امام صادق(علیه السلام) و از زهاد معروف، معرفى شده و در پایان عمر، در جوار «کعبه» مى زیست و همانجا در «روز عاشورا» بدرود حیات گفت، در آغاز کار، راهزن خطرناکى بود که همه مردم از او وحشت داشتند.
از نزدیکى یک آبادى مى گذشت، دخترکى را دید و نسبت به او علاقه مند شد، عشق سوزان دخترک «فضیل» را وادار کرد که شب هنگام از دیوار خانه او بالا رود، و تصمیم داشت به هر قیمتى شده به وصال او نائل گردد، در این هنگام بود که در یکى از خانه هاى اطراف، شخص بیدار دلى مشغول تلاوت قرآن بود و به آیه  «أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ…» رسیده بود، این آیه همچون تیرى بر قلب آلوده «فضیل» نشست، درد و سوزى در درون دل احساس کرد، تکان عجیبى خورد، اندکى در فکر رفت، این کیست که سخن مى گوید؟ و به چه کسى این پیام را مى دهد؟ به من مى گوید: اى فضیل! «آیا وقت آن نرسیده است که بیدار شوى؟ از این راه خطا برگردى؟ از این آلودگى خود را بشوئى؟ و دست به دامن توبه زنى؟! ناگهان صداى «فضیل» بلند شد، و پیوسته مى گفت: «بَلى وَ اللّهِ قَدْ آنَ، بَلى وَ اللّهِ قَدْ آن»؛ (به خدا سوگند وقت آن رسیده است، به خدا سوگند وقت آن رسیده است)!
او تصمیم نهائى خودش را گرفته بود، و با یک جهش برق آسا، از صف اشقیا بیرون پرید، و در صفوف سُعدا جاى گرفت، به عقب برگشت، از دیوار بام فرود آمد، و به خرابه اى وارد شد که جمعى از کاروانیان آنجا بودند، و براى حرکت به سوى مقصدى، با یکدیگر مشورت مى کردند، مى گفتند: فضیل، و دارودسته او در راهند، اگر برویم راه را بر ما مى بندند و ثروت ما را به غارت خواهند برد! فضیل، تکانى خورد، و خود را سخت ملامت کرد، گفت: چه بد مردى هستم! این چه شقاوت است که به من رو آورده؟ در دل شب به قصد گناه از خانه بیرون آمده ام، و قومى مسلمان از بیم من، به کنج این خرابه گریخته اند!
روى به سوى آسمان کرد، و با دلى توبه کار، این سخنان را بر زبان جارى ساخت: «اللّهُمَّ إِنِّى تُبْتُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْتُ تَوبَتِى إِلَیْکَ جِوارَ بَیْتِکَ الْحَرامِ…»!؛ (خداوندا من به سوى تو بازگشتم، و توبه خود را این قرار مى دهم که پیوسته در جوار خانه تو باشم، خدایا از بدکارى خود در رنجم، و از ناکسى در فغانم، درد مرا درمان کن، اى درمان کننده همه دردها! و اى پاک و منزه از همه عیبها! اى بى نیاز از خدمت من! و اى بى نقصان از خیانت من! مرا به رحمتت ببخشاى، و مرا که اسیر بند هواى خویشم از این بند رهائى بخش)!
خداوند دعاى او را مستجاب کرد، و به او عنایتها فرمود، و از آنجا بازگشت و به سوى «مکّه» آمد، سالها در آنجا مجاور بود و از جمله اولیاء گشت!
گداى کوى تو از هشت خلد، مستغنى است
اسیر عشق تو، از هر دو کون، آزاد است

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.