وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

کرامت انسانی از دیدگاه قرآن

كرامت آدمى به پاس كرامت خدايى است كه فرمود «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً». پس كرامت انسان به استناد خليفة الله بودن او است. اگر انسان خليفة الله است، بايد حرف خدايى را كه از جانب او خليفه است بزند، بايد اراده خدا، علم خدا، سيره خدا، سنت خدا، منطق خدا و روش خدا را تقديس كند. نه اين كه نان خلافت را بخورد و حرف خودش را بزند.

کرامت انسانی از دیدگاه قرآن

حضرت آیت الله جوادی آملی
حضرت آیت الله جوادی آملی

كرامت انسان

 

در فرهنگ قرآن، انسان از كرامت برخوردار است و خداوند او را موجود كريم معرفى كرده است: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ». ذهن پژوهشگر از انسان سؤال مى كند چرا انسان كريم است؟ كرامتش براى چيست؟

 

كرامت آدمى به پاس كرامت خدايى است كه فرمود «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً». پس كرامت انسان به استناد خليفة الله بودن او است. اگر انسان خليفة الله است، بايد حرف خدايى را كه از جانب او خليفه است بزند، بايد اراده خدا، علم خدا، سيره خدا، سنت خدا، منطق خدا و روش خدا را تقديس كند. نه اين كه نان خلافت را بخورد و حرف خودش را بزند.

اگر كسى خداى ناكرده حرف خودش را زد و نان خلافت را خورد، او غاصب است؛ چنين انسانى ديگر خليفه نيست. وقتى خليفه نشد، ديگر كريم نيست. وقتى كرامت نداشت، ديگر آن حقوق و مزايا را مستحق نخواهد بود. وقتى واجد حقوق و مزايا نبود، تازيانه «إِنْ هُمْ إِلاّ كَالْأَنْعامِ»[۶۰] و «شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ»[۶۱] را مى خورد. اين مقدمه سخن ما است؛ يعنى اگر مردم سالارى دينى و حقوق و مزايا هست، با رعايت مسائل ذكر شده در اين مقدمه است.

امام هشتم (علیه السلام) در تُحَفُ العُقُول فرمود: مؤمن وقتى مؤمن است كه سنتى از خدا داشته باشد، سنتى از پيامبر و سنتى از امام.[۶۲] وقتى خليفه خدا شد و سنت خدا را داشت، قهرا سنت خلفاى الهی را هم خواهد داشت. سنت خدا در مؤمن باشد؛ يعنى خصلت و اخلاق خدايى داشته باشد.

خلافت مؤمن در بهشت به خوبى روشن است؛ يعنى همان طور كه كار خدا بر اساس «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»[۶۳] است و نظام هستى بدون عمل مادى و با اراده خدا كار مى كند، مؤمن هم در بهشت چنين است؛ يعنى هر كارى كه مى خواهد با مشيت و اراده انجام مى شود: «لَهُمْ ما يَشئون فِيها وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»[۶۴].

مؤمن در بهشت به جايى مى رسد كه به خوبى آثار خلافت را دارد؛ يعنى تمام نعم بهشت با خواست بهشتيان پديد مى آيد. هر چه بخواهند حاصل است. البته هرگز بد نمى خواهند و طغيانگرى ندارند.

مرحوم طبرسى ذيل آيه: «يُفَجِّرُونَها تَفْجيرا»[۶۵] در مجمع البيان نقل مى كند كه چشمه هاى بهشتى تابع مشيت بهشتى ها است. نظير چشمه هاى دنيا نيست. در دنيا هر جا چشمه است مردم آن جا چادر مى زنند؛ ولى در بهشت مجراى چشمه به اراده بهشتيان است. هر طور آن ها بخواهند چشمه مى جوشد. اگر درخت و ميوه اى هست، اگر نهر شراب و عسل و آب هست: «أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّارِبِينَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَ…»[۶۶] همه اين نهرها را خود بهشتى جوشانده و جارى كرده است.

اين كه در بهشت انسان به جايى مى رسد كه خليفه خدا مى شود و با قدرتِ «كُن فيكون» كار انجام مى دهد، همين كار را اولياى الهی در دنيا انجام مى دهند.

گوشه بى گوشه دل شهرهى است

تا به لاشرقى و لاغربى معى است

جناب مولوى حرفش اين است كه گوشه دل ـ دل گوشه ندارد چون مجرد است ـ شاهراه است، اتوبان است. تا كجا؟ تا به لاشرقى و لاغربى معى است؛ يعنى الان شما بالاخره يا در زمين يا در آسمان يا در مشرق و يا در مغرب هستيد. از اين گوشه دل بزرگراهى است تا لامكان. لامكان است كه لاشرقيه و لاغربيه است.

خوب ما چه كنيم كه خليفه خدا شويم؟ چون كسى كه ما خليفه او هستيم لاشرقى و لا غربى است: 

«اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللّهُ الْأَمْثالَ لِلنّاسِ وَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»[۶۷].

ما هم مى توانيم به جايى برسيم كه لاشرقى و لاغربى است، لاشمالى و لاجنوبى، لاسمائى و لاارضى است. اين كه در حديث قدسى آمده است آسمان و زمين نمى تواند مرا تحمل كند و من در قلب شكسته بنده صالحم هستم همين است.[۶۸] تمام تلاش و كوشش ما بايد اين باشد كه اين خلافت را حفظ كنيم؛ يعنى حرف خودمان را نزنيم. بالاخره يا خليفه حضور صاحب خلافت مى رود يا صاحب خلافت به حضور خليفه مى آيد. چون ممكن نيست كسى خليفه خدا باشد و خدا خليفه خود را رها كند. گاه خليفه را به حضور خود مى برد؛ او مى شود ميزبان و خليفه مهمان؛ و گاه خودش مى آيد؛ خليفه مى شود ميزبان و او مهمان. «اَنَا عِنْدَ المُنْكَسِرَةِ قُلوبِهِم»[۶۹]؛ وقتى دل كسى مى شكند، انسان ميزبان است و خدا مهمان.

همه خلفا را يا بردند يا گفتند بيا. حضرت موسى (علیه السلام)  مهمان خدا بود، ولى به او گفتند بيا. «وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا»[۷۰]، او با پاى خود رفت. وجود مبارك رسول گرامى اسلام هم مهمان بود، ولى نگفتند بيا. گفتند ما مأمور مى فرستيم خدمت شما، شما را مى آوريم. بين رفتن پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) به عروج، و ميقات حضرت موسى (علیه السلام)  خيلى فرق وجود دارد. به همان مقدارى كه بين وجود مبارك پيغمبر و موسى (علیهماالسلام) فرق هست. به يكى مى گويند بيا: «جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا» و ديگرى را مى برند: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى»[۷۱].

به هر حال اين راه ها رفتنى است و اگر كسى به كم تر از اين قناعت كرد، خودش را مغبون كرده است. آنچه همه ما در فضاى ذهنمان مى بينيم اين است كه گاه ممكن است عوام بميريم. براى اين كه محصول ۵۰ ـ ۶۰ ساله تحصيل ما مجموعه اى از مفاهيم است. كتاب نوشتيم، درسى گفتيم، الفاظى بود و مفاهيم؛ و همه اين ها علم حصولى است. هيچ كدام از ذهن ما بيرون نيست، خوب اگر از ذهن ما بيرون نيست، پشتوانه اش چيست؟ ضامن اجرايش چيست؟

حدوثا همه ما عوام بوديم: «وَ اللّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً»[۷۲]. ممكن است بسيارى از ما بقائا هم عوام بميريم: «وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً وَ…»[۷۳]. بعضى ها در دوران فرسودگى همه چيز از يادشان مى رود. شايد همه ما سالمندانى را ديده ايم كه از خواندن يك سطر عبارت فارسى عاجزند. اين كه گفته اند علما در قيامت حق شفاعت دارند، مراد كسى است كه عالما زندگى كند، عالما بميرد، عالما برزخ برود و عالما مبعوث شود. او قدرت شفاعت دارد نه كسى كه حجمى از معلومات دارد.

از كسى كه در دنيا عالم بود و در آخرت عالم نيست شفاعت ساخته نيست. قرآن نمى گويد هر كس كار خوب كرد خدا به او جزا مى دهد. مى گويد هر كسى كار خوب آورد پاداش دارد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ». خوب، چه كسى مى تواند حسنه بياورد؟

خيلى از ماها تجربه كرده ايم، بيمارى حصبه يا مشكلات ديگر باعث مى شود محفوظات انسان از يادش برود. فشار مرگ مثل فشار سرطان و حصبه و امثال ذالك نيست. مگر فشار مرگ مى گذارد علوم حوزه و دانشگاه براى انسان بماند؟!

علمى كه «حال» است رفتنى است، علمى كه «ملكه» شد تا يك مدتى مى ماند و بعد مى رود؛ اما علمى كه «فصل مقوِّم هويت» انسان شد مى ماند. آن هم با بحث و درس نيست، علم با عمل در درون ما هويت پيدا مى كند و هويت ما را مى سازد. وقتى هويت ما را ساخت ديگر ما عالمى مى شويم كه عالما مى ميريم، عالما وارد برزخ مى شويم، عالما وارد قيامت مى شويم و عالما وارد بهشت مى شويم.

اين است كه در مورد عده اى فرمود: «بَعَثَهُ اللّهُ يَوْمَ القِيامَةِ فَقيها». پس ما بايد از خلافت طرفى ببينديم تا چنين علمى پيدا كنيم؛ و اين شدنى است. قرآن كريم به ما فرمود سعى كنيد آنچه برايتان معلوم شده است، مشهود شما شود.

خدا رحمت كند مرحوم علامه طباطبايى را، ايشان بارها مى فرمودند: تمام تلاش و كوشش ما اين است كه به معلوم برسيم؛ ولى علم نصيب ما نمى شود، آن چيزى كه نصيب ما مى شود يك سرى مفاهيم ذهنى است.

اگر معلوم در جايى ظهور كند، آدم نمى گذارد. ذات اقدس اله فرمود: اگر قرآن را بر كوه نازل كنيم، متلاشى مى شود: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَ…»[۷۴] كوه تحمل ندارد.

آنچه در آيه فوق به آن اشاره شده است، يعنى هر چيزى كه قرآن بر آن صادق است، خواه كل قرآن باشد خواه ۱۰ سوره، خواه يك سوره خواه يك آيه. اگر يك آيه از قرآن بر كوه نازل شود، كوه متلاشى مى شود. نشانه اش اين است كه ذات اقدس اله به موسى رُخى نشان داد، «فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً»[۷۵] و موسى بى هوش شد.

پس ما با الفاظ و مفاهيم قرآنى در مدار علم حصولى سر و كار داريم. چه كنيم تا اين مفاهيم «از علم به عين آيد و از گوش به آغوش»؟ اين كه تنها با درس و بحث شدنى نيست. فقط با عمل است كه انسان به شواهد مى رسد. اين جا است كه ذات اقدس اله فرمود: اگر به علم اليقين دست يافتيد، زمينه براى اين كه مفاهيم و معلومات برايتان مشهود شود فراهم مى گردد و همين جايى كه هستيد بهشت و جهنم را مى بينيد: «كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ».[۷۶] اگر كسى به علم اليقين نرسيد، با وهم و خيال و قياس و گمان رو به رو است.

اگر بخواهيم اصحاب نظر بشويم، بايد از غيب به حضور بياييم؛ و اگر بخواهيم از نظر به بصر برسيم، بايد از حضور به فنا راه پيدا كنيم. مقام فنا همين است كه وجود مبارك امام سجاد (علیه السلام)  عرض مى كند: «اَنَا ابن مَكَّةَ و مِنَى، اَنَا ابُنُ عَلِىٍّ المرتضى، اَنَا ابُنُ فَاطِمَةَ الزَّهراَء؛ تمام مكه و مدينه را ما احيا كرديم.»

اگر خلافت تمام هويت انسان كامل را پر كند، زمانى كه مى خواهد شناسنامه خودش را شرح بدهد، مى گويد: «اَنَا اَقَلُّ اُلاَقَلِّينَ و اَذَلُ اُلاَذَلِّين مِثْقَالُ ذَرَّةٍ…؛ خدايا از من پست تر در جهان احدى نيست». اگر بخواهد به زبان كسى كه از جانب او خليفه شده است حرف بزند، مى گويد: مكه و مدينه مال ما است، ما همه اين ها را احيا كرديم.

اين كه خداوند فرمود: «كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ»[۷۷]، مربوط به بعد از مرگ نيست؛ چون بعد از مرگ كافران هم مى توانند بگويند: «رَبَّنا أَبْصَرْنا و سَمِعْنا»[۷۸]. كافر جهنم را مى بيند، ولى در خصوص بهشت و انبيا و اوليا نابينا است. فقط جهنم را مى بيند؛ چون در دنيا غير از بدى چيزى ديگر نمى ديد.

آن ها كه تمام مظاهر حسن و فضيلت نظير مساجد، مراكز مذهبى، صُحف انبياى الهی و ساير حقايق جهان را نديدند و طرف باطل و رذيلت رفتند، خداوند درباره آن ها فرمود: «وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»[۷۹]؛ يعنى «اَعْمى عَنِ الحَقِّ» كور نسبت به حقايق. اين هايى كه كورند فقط جهنم را مى بينند. پس ديدن جهنم نصيب همه كفار خواهد شد. اين كه فرمود: اگر علم اليقين داشته باشيد، جهنم را مى بينيد؛ يعنى در اين دنيا هر جايى كه نشسته ايد جهنم را مى بينيد. حضرت على (علیه السلام) فرمود: متقيان گويا بهشت و جهنم را مى بينند، گويا اهل جهنم و اهل بهشت را مى بينند. «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ»[۸۰].

 

 

[۶۰]. سوره فرقان۲۵: آيه ۴۴.

[۶۱]. سوره انعام۶: آيه ۱۱۲.

[۶۲]. قال الرضا (علیه السلام)  «لا يكون المؤن مؤنا حتى تكون فيه ثلاث خصال: سنة من ربه و سنة من نبيه (صلی الله علیه وآله) و سنة من وليه (علیه السلام)   فأما السنة من ربه فكتمان السر و أما السنة من نبيه (صلی الله علیه وآله)  فمداراة الناس و أما السنة من وليه (علیه السلام) فالصبر في البأساء و الضراء» تحف العقول، ص ۴۴۲

[۶۳]. سوره يس۳۶: آيه ۸۲.

[۶۴]. سوره ق۵۰: آيه ۳۵.

[۶۵]. سوره انسان۷۶: آيه ۶.

[۶۶]. سوره محمد۴۷: آيه ۱۵.

 

[۶۷]. سوره نور۲۴: آيه ۳۵.

[۶۸]. «و روي في الحديث القدسي لم يسعني سمائي و لا أرضي و وسعني قلب عبدي المؤن» بحارالأنوار، ج ۵۵، ص ۳۹.

[۶۹]. «و سئل أين الله فقال عند المنكسرة قلوبهم»؛ الدعوات، ص ۱۲۰.

[۷۰]. سوره اعراف۷: آيه ۱۴۳.

[۷۱]. سوره اسراء۱۷: آيه ۱.

[۷۲]. سوره نحل۱۶: آيه ۷۸.

[۷۳]. سوره حج۲۲: آيه ۵.

[۷۴]. سوره حشر۵۹: آيه ۲۱.

[۷۵]. سوره اعراف۷: آيه ۱۴۳.

[۷۶]. سوره تكاثر۱۰۲: آيات ۵ و ۶.

[۷۷]. سوره تكاثر۱۰۲: آيات ۵ و ۶.

[۷۸]. سوره سجده۳۲: آيه ۱۲.

[۷۹]. سوره طه۲۰: آيه ۱۲۴.

[۸۰]. نهج البلاغة، خطبه متقين.

 

منبع: هدانا برگرفته از  «توصیه ها،پرسش ها و پاسخ ها حضرت آیت الله جوادی آملی»


 

 

 

[به این نوشته امتیاز بدهید]
[total: 0 امتیاز: ۰]
🔗 لینک کوتاه

نظر شما درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.