وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

چگونه معاد به زندگی هدف می دهد

چگونه معاد به زندگی هدف می دهد

 

۴- چگونه اعتقاد به معاد با هدف از زندگى در دنيا ارتباط دارد؟

 

در پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد به چند نکته توجّه کرد:

يکم 

 ابتدا بايد معناى هدف مشخص شود؛ «هدف براى هر کار و هر راه، نقطه اى است که به آن، ختم مى شود» [۹].

دقّت کافى در اين نکته، ما را از خطاهاى بسيارى ايمنى مى بخشد. در طول تاريخ بشر، اين خطاها بر سر راه کسانى قرار گرفته است که به معناى صحيح «هدف» نينديشيده و يا آن را نيافته اند. از اين رو، به غلط آنچه را که لازمه زندگى و يا از اجزاى حيات دنيوى بشر بوده و در مواردى ايده آل براى بخشى از زندگى به حساب مى آمده است، هدف براى کلّ حيات تلقّى کرده اند و با توجّه به چگونگى اين تلقى و انتخاب، دچار زيان در زندگى يا شکست هاى روحى شده اند.

 

در اين باره، مى توان به کسانى اشاره کرد که بهره مندى از لذّت ها و شهوت ها را هدف دانسته اند؛ در حالى که اين تصوّر غلطى است؛ زيرا آنچه جزو زندگى است، نمى تواند هدف آن باشد. براى چنين افرادى پس از پايان زندگى (يعنى حيات دنيوى)، رسيدن به هدف، هيچ تصويرى ندارد! يا کسانى که رسيدن به مدارج عالى علمى را هدف زندگى خود دانسته اند، علاوه بر آنکه ممکن است در رسيدن به اين مطلوب ناکام مانده و به دليل احساس شکست، ديد منفى و مأيوسانه اى نسبت به زندگى بيابند؛ در صورت موفقيت نيز، پس از پايان زندگى دنيوى، نيل به هدف ديگر براى آنان معنا نخواهد داشت.

 

بنابراين، بايد «نيازهاى زندگى» و «هدف از زندگى»، از يکديگر متمايز شود و آنچه داخل در محدوده زندگى است، هدف زندگى تلقّى نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگى، بايد وراى حيات طبيعى قرار گيريم؛ تا سراغ آن را در حيات طبيعى محض و شئون آن نگيريم [۱۰].

دوّم 

 بايد هدف را به درستى بشناسيم؛ روشن است که خردورزان و انديشمندان بسيارى در همه جوامع ـ با توجّه به مکاتب گوناگون در طول تاريخ ـ هدف هاى متفاوتى براى زندگى ترسيم و ارائه کرده اند. امّا اين بدان معنا نيست که همه اين نظرها، درست باشد و همه اين هدف ها صحيح شناخته و به ديگران شناسانده شده باشد! ضديّت و يا تناقض بسيارى از اين هدف ها، نشانگر صحّت اين مدّعا است.

سوّم 

 راه رسيدن به هدف را بشناسيم؛ بيان يک مثال، قدرى از اهميت نکته دوّم و سوّم پرده بر مى دارد.

 فرض کنيد بيمارى داريد که نياز فورى به دارويى خاص دارد. از طرفى، شما مى دانيد که اين دارو، تنها در يک داروخانه عرضه مى شود؛ امّا شما آنجا را نمى شناسيد. اکنون درمى يابيد که دانستن نام يا مشخصات اين داروخانه، از طرفى و يافتن آدرس آن از طرف ديگر، تا چه حد ضرورى و جدّى است؛ يعنى، همان قدر که دانستن نام و مشخصات داروخانه، براى يافتن دارو مهم است؛ اينکه شما از کدام خيابان و به چه شکلى برويد تا به آن داروخانه برسيد نيز اهميت خواهد داشت. بدون شک اگر نام و نشانى و چگونگى رفتن به داروخانه، به صورت اشتباه در اختيار شما قرار گيرد، لطمه اى جانسوز و جبران ناپذير در پى خواهد آورد.

چهارم 

 تنها يک بار شانس رسيدن به هدف را داريم؛ در اوّلين قدم از جست وجو براى يافتن هدف زندگى و راه رسيدن به آن، پاى ما به زنگ خطرى برمى خورد که هرچند تکان دهنده است، امّا براى هوشيارى و دقّت بيشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما مى گويد: «تنها يک بار اين راه را خواهى رفت و يک بار زندگى را تجربه خواهى کرد». اين اخطار و گوشزد مهم و جدّى، ما را بر آن مى دارد که با دقّتى متناسب با اهميت موضوع و موشکافى بسيار، به کاوش بپردازيم و ضريب اطمينان بالايى براى يافته خود دست و پا کنيم.

با توجّه به نکات مذکور، متوجّه خواهيم شد که شناخت هدف زندگى، کار آسانى نيست تا در توان ما يا امثال ما ـ که خود براى اوّلين و آخرين بار از اين راه مى گذريم ـ بگنجد. گويى بايد دستى از آستين غيب برآيد و با انگشت اشاره اى، هدف و سمت و سوى آن را به ما بنماياند.

خوشبختانه اين دست برآمده و در تعيين هدف و چگونگى رسيدن به آن، کارى کارستان کرده است. خداوند مهربان ـ که دوست دارد ما سعادتمند و نيک فرجام باشيم و بر ناتوانى ما در اين باب، عليم است ـ حکيمانه و مشفقانه، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام مى داند و هدف زندگى و راه رسيدن به آن را به خوبى و پله پله به ما مى آموزد.

با توجّه به نکات مذکور، اکنون مى کوشيم تا هدف زندگى انسان را از ديدگاه آيات قرآن، براى شما به صورت فشرده، تبيين کنيم.

قرآن کريم، هرچند به ساحت جسمانى انسان و مراحل شکل گيرى آن اشاره فرموده است [۱۱]؛ امّا انسانيّت انسان را به «روح» او مى داند [۱۲].

براساس آيات قرآن، روح و حقيقت انسانى منسوب به خداوند است؛ يعنى، روح انسان آفريده بى واسطه خداوند و ظهور تام و کامل اسما و صفات الهى است [۱۳]. اما اين بُعد آسمانى و جلوه حقيقى روح انسانى، مربوط به هنگامى است که انسان، پا به حيات مادّى و دنيوى ننهاده است. اين مرحله، در واقع همان مرحله اى است که خداوند درباره آن مى فرمايد:

«لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ » [۱۴]؛

«به راستى انسان را در نيکوترين اعتدال آفريديم».

بر طبق بعضى از آيات، روح انسان ـ که منسوب به خدا است و در اين مقام «روح خدا» ناميده مى شود ـ براى ورود به عالم مادّه تنزّل مى يابد؛ يعنى، با حفظ هويّت اصلى خويش، آن صفات و کمالات در او کم رنگ و کم رنگ تر مى گردد. اين محدوديّت و کم رنگى، به دليل حجاب هايى است که روح انسان را فرا مى گيرد. در واقع، کمالات و خصوصيات وجودى تجليّات روح خدا، در اين سير نزولى، از مراتب و منازل مختلف گذر مى کند و به منزل واپسين مى رسد و در بدن انسانى ظاهر مى گردد.

براى مثال نورى را فرض کنيد که از نقطه اى سرچشمه مى گيرد. اين نور بسيار صاف، روشن، پاک و بى رنگ است. در برابر اين نور، حجاب هاى شيشه اى متنوّع و متعدّد، با رنگ ها و تيرگى هاى مختلف، يکى پس از ديگرى قرار مى گيرند. نور با آن صفا، روشنى، پاکى و بى رنگى، به شيشه اوّل ـ که داراى رنگ و تيرگى مخصوصى است ـ مى رسد و از آن عبور مى کند. پس از اين عبور، در فاصله بعدى به شيشه دوّم برخورد و از آن عبور مى کند و رنگ و تيرگى بيشترى کسب مى کند. به همين ترتيب، مسير خود را ادامه مى دهد و دوباره تيرگى هاى بيشترى به خود مى گيرد، تا در نهايت به آخرين شيشه و مانع مى رسد و رنگ و خصوصيات آن هم به او اضافه مى شود و به صورت نورى ضعيف، توأم با رنگ ها و تيرگى هاى بسيار در مى آيد. در اين هنگام، کسى که اين نور را مى بيند، چنين مى پندارد که موجوديّت اين نور و اوّل و آخرش، همين است.

 

او از حقيقت امر اطّلاعى ندارد و نمى داند که اصل اين نور، به صورت ديگرى بوده و در ابتدا نورى شفاف، بى رنگ و پاک بوده است. حال اگر فرد مطّلعى او را از جريان امر باخبر کند و به او بگويد اين نور اصلش چنين نبوده؛ بلکه صورت هاى شفاف ترى دارد و در نهايت هم داراى يک صورت اصلى بسيار صاف، وسيع و پاک است و تو مى توانى با کنار زدن اين شيشه ها و حجاب ها، به آن دست يابى؛ کمک بزرگى به او کرده و آگاهى فوق العاده مهمّى در اختيار او قرار داده است.

مثال انسان، مانند همين نور و قرار گرفتن او در اين عالم مادّى، همچون عبور نور از شيشه هاى تيره و روشن است. خداوند متعال ما را به چنين امرى آگاه ساخته است:

«لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ » [۱۵]؛

«به راستى انسان را در نيکوترين اعتدال آفريديم، سپس او را به پست ترين [مراتب] پستى بازگردانيديم».

البته همچنان که نور از شيشه هاى تار گذشته، هنوز به اصل و منشأ خود متّصل است، انسان تنزّل يافته نيز به اصل و منشأ خود (روح خدا) متّصل است [۱۶].

با دقّت در مطالب پيش گفته، به خوبى روشن مى شود. آياتى که نگاه مثبت به انسان داشته، او را موجودى برتر و بلکه برترين موجود امکانى معرّفى مى کند ـ موجودى که ارزش هاى والا و متعالى در او يافت مى شود ـ همه و همه بيانگر ويژگى هاى حقيقت اصلى انسان و همان «روح خدا»يى است که تنزّل يافته است [۱۷]. امّا آياتى که انسان را نکوهش کرده و او را موجودى پست و فرودست و گاهى پست ترين خلايق مى شمارد، بيانگر خصايص انسان تنزّل يافته اى است که در همان مرتبت و منزل متوقّف مانده است [۱۸].

 به هر حال، انسان اصلش آن و تنزّل يافته اش چنين است:

زانکه دارد خاک شکل اغبرى

 وز درون دارد صفات انورى

ظاهرش با باطنش گشته به جنگ

 باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ

ظاهرش گويد که ما اينيم و بس

 باطنش گويد نکو بين پيش و پس

ظاهرش منکر که باطن هيچ نيست

 باطنش گويد که بنماييم بيست

*   *   *

زانکه ظاهر خاک اندوه و بلاست

 در درونش صد هزاران خنده هاست

ظاهرت از تيرگى افغان کنان

 باطن تو گلستان در گلستان [۱۹]

*   *   *

اما داستان روح انسانى که از اصل خود دور افتاده، بدين جا ختم نمى شود. خداوند متعال در آيات گوناگون، اين حقيقت را براى ما بازگفته است که همه جهان هستى ـ از جمله انسان ـ به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامى امور و پايان زندگى، به سوى خداوند و از آنِ او است:

«وَ إِلَى اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ » [۲۰]؛

«و فرجام کارها به سوى اوست»؛

«وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ » [۲۱]؛

«و فرجام همه کارها از آنِ خداست»؛

«وَ إِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ » [۲۲]؛

«و [همه] کارها به سوى خدا بازگردانده مى شود»؛

 «اللّهُ يَبْدَؤا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » [۲۳]؛

«خداى متعال خلق را آغاز مى کند و سپس خلق را برگشت مى دهد؛ سپس [شما انسان ها] به سوى خداى متعال برگشت داده مى شويد» .

بر اين اساس هدف، غايت، فرجام و آرمانى که اسلام براى بشر تصوير کرده است، فقط خداوند است و بس. آدمى با جدا شدن از اصل و حقيقت خويش (روح خدا)، دوباره به سوى خداوند در حرکت است و در واقع تمامى جهان به سوى آن هدف در سيلان و جريانند و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم، رو به سوى آن هدف و غايت داريم. هدفى که ماوراى زندگى و عالم مادّى؛ بلکه محيط بر عوالم بالاتر، برتر و ديگر است:

«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » [۲۴].

بنابراين، هدف از زيستن آدمى در اين دنيا، بازگشت به اصل خويش و بازگشت به سوى خداوند است.

به بيان ديگر، انسان تنزّل يافته، بايد تلاش کند تا دوباره خود را پاک گرداند و کمالات از دست رفته، محدود شده و يا زير حجاب قرار گرفته خود را باز يابد. به حقيقت اصلى خود نايل شده، در موطن حقيقى و قرب حضرت حق راه يابد.

امّا چگونگى رسيدن به اين هدف و کيفيّت اين بازگشت را نيز خداوند متعال، روشن ساخته است. او رسالت تبيين اين چگونگى را بر دوش برترين انسان ها (پيامبران) قرار داده است و در واقع در پرتو پيروى از ايشان و عمل به هدايت ها، ارشادات و تعاليم آنان است که آدمى مى تواند به اصل خود (حقيقت انسانيّت و روح خدا) که هدف اصلى، اصيل و اساسى زندگى او است، دست يازد. به بخشى از آيات قرآن در اين باره توجّه فرماييد:

۱. «…فَاتَّقُوا اللّهَ يا أُولِى الْأَلْبابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَيْکُمْ ذِکْراً. رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْکُمْ آياتِ اللّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ… » [۲۵]؛

«پس اى خردمندانى که ايمان آورده ايد! از خدا بترسيد. به راستى که خدا سوى شما تذکارى فروفرستاده است: پيامبرى که آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مى کند، تا کسانى را که ايمان آورده و کارهاى شايسته کرده اند، از تاريکى ها به سوى روشنايى بيرون برد».

اين آيات بيانگر اين حقيقت است که پيامبران آمده اند تا با دستگيرى انسان، او را از تاريکى هايى که به واسطه تنزّلش از موطن اصلى خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوى نور ـ که همان حقيقت انسان و «روح خدا» بودن او است ـ ببرند.

۲. «يا أَيُّهَا النَّبِىُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً. وَ داعِياً إِلَى اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً » [۲۶]؛

«اى پيامبر! ما تو را [به سِمت] گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستاديم؛ و دعوت کننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى تابناک».

اين عبارات نيز به خوبى نشانگر اين حقيقت است که بعثت پيامبران، براى دعوت به سوى حضرت  حق است و آنان همچون چراغى تابناک، روشنگر راه آدمى در رسيدن به مقصود و هدف زندگى اند.

چون رسيد اندر سبا اين نور شرق

 غلغلى افتاد در بلقيس و خلق

روح هاى مرده جمله پر زدند

 مردگان از گور تن سر بر زدند

يکدگر را مژده مى دادند، هان

 نک ندايى مى رسد از آسمان

زان ندا دينها همى گردند گبز

 شاخ و برگ دل همى گردند سبز

از سليمان آن نفس چون نفخ صور

 مردگان را وا رهانيد از قبور [۲۷]

*   *   *

ناگفته نماند که قرآن کريم، ايمان و عمل صالح را دو رکن اساسى و دو  ره توشه مهم، براى رسيدن به هدف حقيقى و اصلى انسان در زندگى، تلقّى کرده است.

۳. «لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ. إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ » [۲۸]؛

«به راستى انسان را در نيکوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست ترين [مراتب] پستى بازگردانيديم؛ مگر کسانى را که ايمان آورده و کارهاى شايسته کرده اند که پاداشى بى منّت خواهند داشت».

۴. «إِنَّ الاْءِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ… » [۲۹]؛

«واقعا انسان دستخوش زيان است؛ مگر کسانى که ايمان آورده و کارهاى شايسته کرده اند…».

 براساس آيات قرآن چند نکته روشن مى شود:

يکم

هدف زندگى خارج از آن و در پايان راه آن قرار دارد، نه در متن آن.

دوّم 

هدف زندگى رسيدن و بازگشت به حقيقت اصلى خود؛ يعنى، «حقيقت انسان» و «روح خدا» است.

سوّم 

 خداوند چگونگى و کيفيت رسيدن به اين هدف را توسّط پيامبران براى ما روشن ساخته است.

چهارم 

 ايمان و عمل صالح، دو رکن اصلى و مهم براى نيل به هدف حقيقى زندگى تلقّى شده است.

براساس اين نتيجه گيرى، روشن مى شود که هدف زندگى براى نوجوان، جوان، دانشجو، کارگر، کارمند، پزشک، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در يک کلمه «انسان»، يکسان است و البتّه هر کس به اندازه ايمان و عمل صالح خود، مى تواند به هدف حقيقى زندگى دست يابد.

معناى اين سخن آن است که عارف بودن يا مذهبى بودن، لزوما از هنرمند بودن، يا جوان بودن يا پزشک و کارگر بودن جدا نيست؛ بلکه صاحبان هر شغل و حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعى، مى توانند با شناخت صحيح هدف زندگى و چگونگى رسيدن به آن و به کار بستن اعمال، عقايد، اوصاف و اخلاق خاصى و در يک کلام «ايمان و عمل صالح»، در سير به سوى خداوند و بازگشت به حقيقت انسانى شرکت جويند.

سوگمندانه بايد گفت: ما در اثر غفلت و مهجور بودن از اينکه در چه مقام و منزلتى بوديم و اکنون چه گشته ايم، رنج نبرده و آسوده خاطريم! امّا اهل معرفت و جان سوختگانى هستند که از اين غربت بسيار، در رنج اند و روحشان در آرزوى بازگشت به عالم بالا، بى آرام و قرار و در انتظار پرواز و خالى کردن قالب بدن است.

اين افسوس بزرگ و غم جانسوز هجران را عبدالرحمان جامى در شرح اين دو بيت از مولانا جلال الدين رومى:

بشنو از نى چون حکايت مى کند

 وزجدايى ها شکايت مى کند

کز نيستان تا مرا ببريده اند

 در نفيرم مرد و زن ناليده اند

اين گونه مى سرايد:

حبّذا روزى که پيش از روز و شب

 فارغ از اندوه و آزاد از طرب

متّحد بوديم با شاه وجود

 حکم غيريّت به کلّى محو بود

بود اعيانِ جهان بى چند و چون

 ز امتياز علمى و عينى مصون

نى به لوح علمشان نقش ثبوت

 نى ز فيض خوان هستى خورده قوت

نى ز حق ممتاز و نى از يکدگر

 غرقه درياى وحدت سربه سر

ناگهان در جنبش آمد بحر جود

 جمله را در خود ز خود بى خود نمود

امتياز علمى آمد در ميان

 بى نشانى را نشان ها شد عيان

واجب و ممکن ز هم ممتاز شد

 رسم و آيين دويى آغاز شد

بعد از آن، يک موج ديگر زد محيط

 سوى ساحل آمد ارواح بسيط

موج ديگر زد پديد آمد از آن

 برزخ جامع ميان جسم و جان

پيش آن کز زمره اهل حق است

 نام آن برزخ مثال مطلق است

موج ديگر نيز در کار آمده

 جسم و جسمانى پديدار آمده

جسم هم گرديد طورا بعد طور

 تا به نوع آخرش افتاده دور

نوع آخر آدم است و آدمى

 گشته محروم از مقام محرمى

بر مراتب سرنگون کرده عبور

 پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور

 گر نگردد باز مسکين زين سفر

 نيست از وى هيچ کس مهجورتر

نى که آغاز حکايت مى کند

 زين جدايى ها شکايت مى کند

*   *   *

اميد آنکه خداوند همه انسان هاى حقيقت جو را در شناخت هدف زندگى و رسيدن به آن، يارى دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند [۳۰].

 

 

[۹]. گفتنى است، اين هدف ـ که گاهى از آن تعبير به غايت نيز مى شود ـ با علت غايى ـ که در فلسفه از آن سخن مى رود ـ متفاوت است. براى آشنايى تفصيلى از تفاوت ها و تشابه هاى علت غايى و غايت نگا: محمدتقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، ج ۲، صص ۸۹ ـ ۱۱۴.
[۱۰]. نگا: تکاپوگر انديشه ها زندگى، آثار و انديشه هاى استاد محمدتقى جعفرى، عبداللّه  نصرى، ص ۲۲۰.
[۱۱]. مؤمنون۲۳، آيه ۱۲، حجر(۱۵)، آيه ۲۶، صافات(۳۷)، آيه ۱۱.
[۱۲]. حجر۱۵، آيه ۲۹؛ ص(۳۸)، آيه ۷۲؛ سجده(۳۲)، آيه ۱۰.

براى آگاهى تفصيلى از اين موضوع نگا: معارف قرآن، محمدتقى مصباح يزدى، ج ۱ـ۳، صص ۴۴۷ ـ ۴۵۰.
[۱۳]. نگا: مقالات، محمد شجاعى، ج ۱، صص ۲۲ ـ ۲۶.
[۱۴]. تين ۹۵، آيه ۴.
[۱۵]. تين۹۵، آيه ۴ و ۵.

[۱۶]. براى آشنايى بيشتر با اين موضوع نگا: مقالات، محمد شجاعى، ج ۱، صص ۳۱ ـ ۴۰.
[۱۷]. مانند سوره هاى بقره ۲، آيه ۳۰؛ انعام (۶)، آيه ۱۶۵؛ اعراف (۷)، آيه ۱۷۲؛ روم(۳۰)، آيه ۳۰، احزاب(۳۳)، آيه ۷۲ و… .
[۱۸]. مانند سوره هاى: حج۲۲، آيه ۶۶؛ فصلت(۴۱)، آيه ۵۱؛ علق(۹۶)، آيايت ۶ و ۷، اسراء(۱۷)، آيه ۱۰۰، يونس(۱۰)، آيه ۱۲ و… .
[۱۹]. مثنوى معنوى، دفتر چهارم، ابيات ۱۰۰۷ ـ ۱۰۱۰ و ۱۰۱۳ و ۱۰۲۴.
[۲۰]. لقمان۳۱، آيه ۲۲.
[۲۱]. حج ۲۲، آيه ۴۱.
[۲۲]. آل عمران ۳، آيه ۱۰۹.
[۲۳]. روم ۳۰، آيه ۱۱.
[۲۴]. بقره۲، آيه ۱۵۶.
[۲۵]. طلاق۶۵، آيات ۱۰ و ۱۱.
[۲۶]. احزاب۳۳، آيات ۴۵ و ۴۶.
[۲۷]. مثنوى معنوى، دفتر چهارم، ابيات ۸۳۹ ـ ۸۴۳.
[۲۸]. تين۹۵، آيات ۴ ـ ۶.
[۲۹]. عصر۱۰۳، آيه ۲ و ۳.
[۳۰]. جهت آگاهى بيشتر ر.ک:

الف. فلسفه و هدف زندگى، محمدتقى جعفرى.

ب. زندگى ايده آل و ايده آل زندگى، محمدتقى جعفرى.

ج. انسان از ديدگاه اسلام، عبداللّه  نصرى.

د. فلسفه و هدف زندگى، زين العابدين قربانى.

ه . هدف زندگى، شهيد مرتضى مطهرى.

و. انسان از آغاز تا انجام، علامه سيدمحمدحسين طباطبايى، ترجمه، تحقيق و تعليقه از صادق لاريجانى الزهراء، تهران.

ز. مقالات، محمد شجاعى (سروش، تهران، ج اول).

منبع: هدانا برگرفته از پرسمان، فرجام شناسی/ مؤلف محمدرضا كاشفى

حتما بخوانيد

ویژه نامه اعتقادات و پاسخ به شبهات

.

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.