وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

قضا و قدر و جبر و اختيار از منظر آیت الله جوادی آملی

حكماى الهى با رهنمود عقل از يك سو و كمك گرفتن از روايات اهلبيت (كه منشاء اساسى و اصلى است) از سوى ديگر فرمودند: «لا جَبْرَ وَ لاتَفْويض بَلْ اَمرٌ بَيْنَ اَمْرَيْن»[174] انسان نه مجبور است كه ابزار كار باشد و هيچ اختيار از خود نداشته باشد و نه مستقل است كه خداوند او را به حال خود رها كرده باشد

قضا و قدر و جبر و اختيار از منظر آیت الله جوادی آملی

حضرت آیت الله جوادی آملی
حضرت آیت الله جوادی آملی

قضا و قدر

 

نظام حاكم بر جهان، قضا و قدر و جبر و اختيار را توضيح دهيد.

 

نظام حاكم بر جهان بر اساس بينش توحيدى آن است كه يك حقيقت نامتناهى كه هستى محض و عين علم و حيات و اراده است و آن خداست، خود به جهان، هستى بخشيده و با نظم و تدبير آنها را اداره نموده است.

قرآن كريم از اين نظم عمومى حاكم بر جهان چنين ياد كرده است: «هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ[۱۶۹]» خدا آن حقيقت نامتناهى است كه بر آسمان ها و زمين حاكم است و باز فرمود: «أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»[۱۷۰] به هر سمت كه رو كنيد آثار وجود خدا را مى يابيد، به هر موجودى كه بنگريد شما را به خدا راهنمايى مى كند.

براى اين كه هر چه را شما بنگريد چه زمينى باشد و چه آسمانى، چه انسانى چه غير انسانى، به خودش قائم نيست، وجودش به وجود خدا وابسته است. بيان نورانى امير المؤمنين (علیه السلام)  كه در نهج البلاغه آمده اشاره به همين موضوع است.

آن حضرت فرمود: «كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُولٌ»[۱۷۱] يعنى هر موجودى كه به غير خود متكى است، معلول است و علت دارد. شما به هر سمتى كه بنگريد چيزى كه به ذات خود قائم باشد نمى بينيد، به دليل اين كه در يك مرحله هست و در مرحله ديگر نيست، در جايى هست و در جاى ديگر نيست. پس هر چه به غير خود متكى است غير خدا است، لذا قرآن كريم فرمود: «أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»[۱۷۲]

اما جريان جبر و قضا و قدر اين است كه خداوند يك سلسه قوانين كلى و جزئى آفريد. آن قوانين كلى به عنوان قضا و موارد جزئى به عنوان قدر است. مثلاً «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ»[۱۷۳] يعنى اينكه هر كسى بايد بميرد و مرگ براى همه است و هيچ كس براى ابد زنده نخواهد بود، اين «قضاى» الهى است.

اين قانون كلى نسبت به اشخاص، متفاوت پياده مى شود يعنى براى هر كس اندازه اى خاص در نظر گرفته مى شود كه آن را «قدر» مى نامند. «قدر» تغيير پذير است ولى «قضا» تغيير پذير نيست. يعنى اين كه همه بايد بميرند (قضا) تغييرناپذير است ولى اين كه چگونه بميرند (قدر) تغييرپذير است. هيچ كس براى ابد نخواهد بود، چون دنيا مسافرخانه و محدوده حركت است، نمى شود حركتِ يك شى ء دائمى باشد و گرنه به هدف نمى رسد. دنيا چون دار كار و حركت است يقيناً بايد به پايان برسد تا انسان به هدف خود نائل شود و جزا يا كيفر اعمال خود را ببنيد.

بنابر اين بودن مرگ براى همه قضاى الهى و تخلف ناپذير است ولى اين كه هر شخصى چگونه بميرد، قدر و تغييرپذير است. اين اجمالى از قضا و قدر.

در مورد جبر و اختيار هم بايد گفت: يك نوع جبر در مسئله علت و معلول مطرح است و يك نوع در مسئله آزادى و فعل انسان. آن جبرى كه در مسئله علت و معلول مطرح است اين است كه مى گويند: «اَلشِّىْ ءُ ما لَمْ يَجِبْ لَمْ يُوجَدْ» يعنى هر چيزى تا وجود او ضرورت صد در صد پيدا نكند يافت نمى شود؛ اين را جبر عِلّى مى نامند.

معلول، مجبور علت و علت، جابر معلول است يعنى اگر علت به حد صد در صد نرسد هرگز معلول پديد نمى آيد و اگر به نصاب صد در صد رسيد تحقق معلول ضرورى و حتمى خواهد بود. اين جبر عِلّى است. جبر علّى در بحث جبر و اختيار و تفويض راه ندارد.

و اما آن جبرى كه در مسئله آزادى و فعل انسان مطرح است اين است كه برخى بر آنند كه انسان در كارها مجبور است، يعنى ديگرى فاعل فعل است و انسان ابزار و غلام فرمان او است. در مقابل عده اى ديگر مى گويند چون انبيا آمده اند جزا و پاداش و كيفر حق است، بهشت و جهنم حق است، مدح و ذمّ حق است پس معلوم مى شود انسان آزاد است.

آنها كه قدرت بيكران خدا را ديدند گفتند: انسان مجبور است، آنها كه جزاى خدا و بهشت و جهنم را ديدند انسان را آزاد و مفّوض دانستند، يعنى آزادى انسان به معناى تفويض است و خدا تمام كار انسان را به خود انسان واگذار كرده است و هيچ كارى با او ندارد؛ فقط در قيامت او را به محاكمه دعوت مى كند. اين معنى با توضيح كوتاهى به معتزله و آن معناى اول به اشاعره اسناد داده شده است.

اما حكماى الهى با رهنمود عقل از يك سو و كمك گرفتن از روايات اهلبيت (كه منشاء اساسى و اصلى است) از سوى ديگر فرمودند: «لا جَبْرَ وَ لاتَفْويض بَلْ اَمرٌ بَيْنَ اَمْرَيْن»[۱۷۴] انسان نه مجبور است كه ابزار كار باشد و هيچ اختيار از خود نداشته باشد و نه مستقل است كه خداوند او را به حال خود رها كرده باشد؛ زيرا انسان در مشهد عقل و در محضر نقل و قرآن كريم يك موجود ضعيف است، يك موجود نيازمند فقير است كه نمى تواند روى پاى خود بايستد. خداوند وقتى از انسان ياد مى كند مى فرمايد: «يا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللّهِ»[۱۷۵] همه شما در مقابل خدا فقير هستيد.

«فقير» به معنى ندار نيست، فقير به كسى نمى گويند كه مال ندارد، آن كه مال ندارد فاقد مال است. بلكه فقير به كسى مى گويند كه ستون فقراتش شكسته است و قدرت قيام ندارد. معنى اصلى فقير اين است كه انسان در پيشگاه ذات اقدس اله مهره هاى كمرش شكسته است، اگر كسى نباشد دست او را بگيرد، هرگز او قدرت قيام ندارد.

اين كه ما در نماز مى گوييم بِحَوْلِ اللّه تَعالى وَ قُوَّتِهِ اَقُومُ وَ اَقْعُدُ اين يك اصل اعتقادى است كه در نماز به صورت ذكر بر زبان مى آوريم ولى فقط مخصوص نماز نيست بلكه در تمام شئون زندگى ما جارى است.

در نماز نمى گوييم إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ يعنى از تو كمك مى گيرم فقط در خصوص نماز، بلكه إِيّاكَ نَعْبُدُ در همه امور و إِيّاكَ نَسْتَعِينُ در همه امور. ساير جملات نماز هم همين طور است، نماز براى تنطيم برنامه هاى حياتى ما در تمام شئون زندگى است.

اين كه هنگام برخاستن مى گوييم: بِحَوْلِ اللّه تَعالى وَ قُوَّتِهِ اَقُومُ وَ اَقْعُدُ معنايش اين است كه من در تمام امور، در نماز و در غير نماز، نشست و برخاستم به حول و قوه خدا است. آن جانبازى كه در جبهه هاى جنگ قطع نخاع شده يا ستون فقراتش شكسته است، اگر كسى دستش را نگيرد كه نمى تواند برخيزد. انسان خود را در پيشگاه ذات اقدس اله اين چنين مى بيند. مى گويد خدايا! نه تنها برخاستن من به حول و قوه توست، حتى نشستن من هم به حول و قوه تو است.

وقتى انسان خود را فقير دانست يعنى در مقابل خدا ستون فقراتش را شكسته ديد و بر ذكر شريف لا حول و لا قوةِ الا باللّه مداومت داشت (به معنى حقيقى) آن وقت دست از طغيان بر مى دارد. مى گويد خدايا! نه تنها برخاستن و نشستن من، بلكه خوابيدن و خوردن و پوشيدن و قلم به دست گرفتن و همه چيز من به كمك تو است. ما در نمازاين ذكر را مى گوييم كه خارج از نماز هم با اين ذكر زندگى كنيم.

بنابراين تفويض (آزاد گذاشتن انسان، به خود واگذاشتن انسان) محال است به دو دليل: يكى اين كه قدرت خدا نامحدود است و در همه كارهاى انسان حضور و ظهور دارد؛ دوم اين كه انسان فقير است و نمى شود كار او را به خودش واگذار كرد. آيا مى توان به يك معلول قطع نخاع گفت من كار شما را به شما واگذار مى كنم؟ او قدرت قيام ندارد. تا كسى چرخى به او ندهد كه نمى تواند بنشيند، پس تفويض به اين معنى محال است.

اما چرا جبر محال است؟ در اين مورد دلايل زيادى ذكر شده است. از يك سو همه انبيا آمدند و گفتند: اگر كسى وارسته بود بهشت مال او است، تبهكار بود دوزخ مال او است، اين پاداش و كيفر با عدل خدا سازگار است. اگر پرهيزكار در پرهيزش و بزهكار در بزهكاريش مجبور است، چرا يكى را دوزخ و ديگرى را بهشت ببرند. ديگر بهشت و جهنم معنى ندارد. بهشت و جهنم وقتى معنى دارد كه اختيار و انتخاب در كار باشد.

خداى سبحان كه عادل محض است در قرآن كريم فرمود: «وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً»[۱۷۶] خداى تو به احدى ظلم نمى كند و باز فرمود: هر كسى هر كارى انجام دهد اگر به اندازه ذره اى بسيار كوچك هم باشد از حساب ما پنهان نيست و ما به اندازه سر سوزنى هم به كسى ستم نمى كنيم. به هر حال بررسى دوزخ و بهشت بهترين راه است براى اثبات اين كه انسان مجبور نيست.

دليل ديگر اين كه اگر ما به خودمان مراجعه كنيم مى بينيم براى انجام يك كار مهم مدت ها فكر مى كنيم، مشورت مى كنيم، بررسى مى كنيم كه آيا اين كارخوب است يا بد، انجام دهيم يانه؛ دلايلى بر انجام و شواهدى بر ترك مى آوريم تا جمع بندى نهايى كنيم كه آيا اين كار را انجام دهيم يا نه. اگر خوب درآمد، خود را مى ستاييم و ديگران هم ما را مى ستايند و اگر بد درآمد پشيمان مى شويم و مورد سرزنش ديگران هم واقع مى شويم.

ندامت ما و تقبيح ديگران نشان دهنده اين است كه ما مختاريم. همه اين مقدمات يعنى فكر كردن، مشورت، ارزيابى و دو طرف را معادل هم قرار دادن نشانه آن است كه ما آزاديم و از خود اختيار داريم.

يكى از شبهاتى كه جبرى ها دارند اين است كه مى گويند آيا خداوند در ازل مى دانست، كه فلان شخص دست به فلان تباهى مى زند يا نه، فلان شخص در فلان مقطع از زمان دست به فلان گناه دراز مى كند يا نه. اگر مى دانست پس آن شخص حتماً بايد آن گناه را انجام دهد و گر نه علم خدا جهل مى شود.

مِى خوردن من حق ز ازل مى دانست

گر مِى نخورم علم خدا جهل بود

پاسخى كه حكما (مخصوصاً محقق طوسى) به اين شبهه داده اند اين است كه:

۱. خدا در ازل به تمام اشياء، عالم است چون علمش نامتناهى است؛

۲. به تمام آثار و افعال آن اشياء هم عالِم است؛

۳. به تمام مبادى و مبانى و علل دور و نزديك فعل آن اشياء هم عالم است.

مثلاً حق ز ازل مى دانست كه فلان رگه هاى خاك در دامنه فلان كوه بعد از چند قرن «لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن» اين را خدا مى دانست، حتى چگونگى معدن شدن اين ها را هم خدا مى دانست كه اين خاك ها در اثر جاذبه هاى خاص و استعدادهاى ويژه، بعد از گذشت قرن ها و ديدن تابش ها و بارش ها «لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن» اين مربوط به جمادات.

در مورد گياهان هم به اين شرح: حق ز ازل مى دانست كه چندين قرن بعد در فلان قسمت قناتى ايجاد مى شود يا چشمه اى مى جوشد و فلان بذر در آنجا كاشته مى شود و فلان گياه مى رويد و آن درخت ثمر مى دهد و ديگرى بى ثمر مى شود. ميوه فلان درخت شيرين و ديگرى تلخ مى شود، همه اين ها را حق از ازل مى دانست.

يا در مورد حيوانات: خداوند از ازل مى دانست كه فلان حيوان در دامنه كوه فلان متولد مى شود، فلان غذاها را مى خورد، فلان شكار را مى كند و سرانجام خودش هم شكار فلان صياد مى شود. همه اين امور را خدا مى دانست.

بخش چهارم، انسان ها هستند، حق ز ازل مى دانست كه در فلان عصر چه جمعيتى زندگى مى كنند، انسان هايى به دنيا مى آيند يكى تبهكار مى شود يكى پرهيزكار. در يك خانواده دو برادر يكى در اثر حُسن انتخاب، راه خير را مى رود و ديگرى با سوء انتخاب راه بد را، در حالى كه هم خوب مى توانست بد شود هم بالعكس.

خدا از ازل مى داند فلان شخص با ميل و اراده نماز مى خواندو فلانى گناه مى كند و فلان تبهكار خودش مى تواند پرهيزكار شود ولى با اراده خودش نمى شود و بالعكس. خدا افعال و مبادى آن ها و اين كه قابل تغيير و تبديل است ولى شخص عوض نكرد را هم مى دانست، مى توانست عوض بكند را هم مى دانست.

اين چنين نيست كه خداوند آن وقتى كه شخصى جام مِى را سر مى كشد بداند اما آن مبادى قبلى را نداند. در بيانات ائمه اين مضمون آمده است كه فرمودند: «وَ اعْلَمُوا عِبادَ اللّه اَنَّ عَلَيْكُمْ رَصَداً مِنْ اَنْفُسِكُم وَ عُيوناً مِنْ جَوارِحِكُم»[۱۷۷] بدانيد شما يك سلسله رصد و نگهبانى از خودتان داريد و جوارح شما سربازان الهى اند.

آن چه كه در نهان و نهاد شما است براى خدا معلوم است «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فِي أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ»[۱۷۸] بدانيد هر خاطره اى كه درون فكر شما مى گذرد خدا مى داند، آنجا كه شخص تصميم مى گيرد كار بد انجام دهد ولى دوستى به او تذكر مى دهد كه پيامد اين كار سقوط است، نرو و او بر مى گردد اين را هم خدا مى داند.

تمام مبادى را كه منتهى مى شود به مِى گسارى انسان تبهكار، يا غم گسارى انسان وارسته هر دو را خدا مى داند. خلاصه حق از ازل مى داند كه فلان شخص مِى مى خورد، فلان شخص مى تواند مِى نخورد ولى با ميل و اراده خود مِى مى خورد، برادر و دوست و همكار او كه لب به مِى نزده است او هم مى توانست مِى گسار بشود ولى نشد، خدا همه اين ها را مى دانست. اينكه تصميم خود را هم عوض مى كنند مى دانست. علم به انجام كار، آن را جبرى نمى كند و دليل عدم اختيار نيست.

 

[۱۶۹]. سوره زخرف ۴۳: آيه، ۸۴.

[۱۷۰]. سوره بقره ۲: آيه ۱۱۵.

[۱۷۱]. نهج البلاغه، خطبه ۱۸۶.

[۱۷۲]. سوره آل عمران ۳: آيه ۱۸۵.

 

[۱۷۳]. سوره عنكبوت۲۹: آيه ۵۷.

[۱۷۴]. الاصول الكافى، ج ۱، ص ۱۶۰.

[۱۷۵]. سوره فاطر۳۵: آيه، ۱۵.

[۱۷۶]. سوره كهف ۱۸: آيه، ۴۹.

[۱۷۷]. بحارالانوار، ج ۵، ص ۲۳۴.

[۱۷۸]. سوره بقره ۲: آيه، ۲۳۵.

 

منبع: هدانا برگرفته از  «توصیه ها،پرسش ها و پاسخ ها حضرت آیت الله جوادی آملی»


 

 

 

🔗 لینک کوتاه
:کلیک کنید

نظر شما درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.