وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

دلایل اثبات ولایت فقیه چیست؟

دلایل اثبات ولایت فقیه چیست؟

 

پرسش: دلايل اثبات ولي فقيه چيست؟ آيا ولي فقيه هميشه کارها رو درست انجام ميده؟ اگر نداد چه؟

پاسخ(حجت الاسلام ایمانی):

برای اینکه دلائل اثبات ولایت فقیه به درستی و با عمق بیشتری دریافت شود ، لازم است که نظریّه ی حکومتی شیعه ، به اجمال ترسیم گردد ؛ تا جایگاه ولایت فقیه در این منظومه ی فکری به درستی مشخّص شود.

۱ـ در منطق عقل ، فقط کسی حقّ دستور دادن به بشر را دارد که صاحب و مالک تمام وجود انسان باشد ؛ و جز خدا ، هیچ موجود دیگری صاحب و مالک وجود انسان نیست. لذا هیچکس جز خدا حقّ حکم و فرمان به انسان را ندارد ؛ حتّی خود شخص نیز حقّ ندارد درباره ی خودش حکمی کرده ، سر خود برای خود تکلیفی اختراع نماید. چرا که خود انسان نیز مالک وجود خویش نیست ؛ « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ  ــــ ما از آنِ خدایيم؛ و به سوى او باز‏گردنده هستیم» (البقرة:۱۵۶)

منطق قرآن کریم نیز دقیقاً همین یافته ی عقلی را مورد تأیید قرار داده و تصریح می کند که جز خدا کسی حقّ حکم و فرمان ندارد ؛ چه انبیاء و ائمّه (ع) و چه غیر ایشان. نگاهی گذرا به چند آیه ی شریفه این حقیقت را به روشنی اثبات می کند.

الف ـ « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ  ـــ حكم و فرمان نیست مگر برای خدا» (الأنعام:۵۷)

ب ـ « إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ  ـــ حكم و فرمان نیست مگر برای خدا ؛ فرمان داده كه غير از او را نپرستيد! اين است آيين پا برجا ؛ ولى بيشتر مردم نمى‏دانند» (يوسف:۴۰)

قسمت دوم این آیه در حقیقت تفسیر قسمت اوّل آن است. خداوند متعال ، نخست بیان داشت که « حکم و فرمان فقط برای اوست » ؛ آنگاه فرمود: « او فرمان داده كه غير از او را نپرستيد! » ؛ یعنی هر کسی که فرمان می دهد ، یا خداست یا ادّعای خدایی دارد و آن کسی که از دیگری اطاعت می کند ، در حقیقت خود را بنده ی او دانسته و او را عبادت می کند. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواه‏ ــــ آيا ديدى آن كسى را كه هواى نفسش را معبود خود برگزيده است؟!» (الفرقان:۴۳) ؛ یعنی اگر کسی از دستور هوای نفس خود اطاعت کند ، نفس خود را معبود خود قرار داده است. لذا کسی حتّی حقّ ندارد خودش برای خودش تکلیف تعیین کند و الّا مشرک و هوا پرست خواهد بود ؛ و به نحو اولی اطاعت از دیگری نیز شرک می باشد. لذا خداوند متعال فرمود: « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ـــــ (آنها) دانشمندان و راهبان خويش را ربّ و معبودهایی در برابر خدا قرار دادند » (التوبة:۳۱) ؛ « عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ مَا أَجَابُوهُمْ وَ لَكِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَيْهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُون ـــــــــ ابو بصیر گوید از امام صادق (ع) تفسیر آیه ی « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ » را پرسیدم ؛ امام فرمودند: به خدا سوگند يهود و نصارى براى علماء و دانشمندانشان نماز نخوانده و روزه نگرفتند (آنان را عبادت و بندگى رسمی نكردند) و ليكن علمایشان براى ايشان حرام را حلال و حلال را حرام گردانيدند و آنان هم از این راه بندگی علمایشان را کردند بدون اینکه بفهمند.» (بحار الأنوار ، ج‏۲، ص۹۸)

پ ـ « ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لي‏ مِنْ دُونِ اللَّه‏ ـــــ براى هيچ بشرى سزاوار نيست كه خداوند ، كتاب آسمانى و حكم و نبوّت به او دهد ؛ سپس او به مردم بگويد:« غير از خدا ، مرا پرستش كنيد! » (آل‏عمران:۷۹)

همانطور که پیشتر گفته شد ، هر اطاعتی به معنی عبادت است ؛ لذا هیچ پیامبر یا امامی حقّ ندارد مردم را به اطاعت از خویش فرا خواند. عملاً نیز هیچگاه انبیاء و ائمه (ع) کسی را به اطاعت استقلالی از خویش فرا نخوانده اند ؛ بلکه همواره خود را رساننده و بیان کننده ی حکم خدا معرّفی نموده اند. « قالُوا رَبُّنا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ ـ وَ ما عَلَيْنا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينُ  ـــــــــ  (رسولان ما) گفتند: « پروردگار ما آگاه است كه ما قطعاً فرستادگان(او) به سوى شما هستيم ؛ و بر عهده ی ما چيزى جز ابلاغ آشكار نيست.» (یس:۱۶ ،۱۷)

۲ـ در مطلب پیشین منطق قرآن را ملاحظه فرمودید که حکم را تنها از آنِ خدا دانست و انبیاء (ع) را تنها ابلاغ کننده ی حکم خدا معرّفی نمود. امّا این تنها شأن انبیاء نیست. چون صرف ابلاغ حکم خدا برای جامعه کافی نیست ، بلکه این احکام و قوانین ، اجر کننده ی نیز می خواهند. لذا امیرمومنان (ع) وقتی شنید که خوارج نهروان علیه حکومت ایشان شعار می دهند که « لاحکم الّا لله ــ حکم نیست مگر برای خدا » فرمودند: « كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِر ــــــ سخن حقّی است كه اینها باطلى را با آن می خواهند. آرى حكم ، جز از آنِ خدا نيست ، امّا اينان می گويند: فرمان گزاری (اجرا کننده ی حکمی ) جز خدا نيست. در حالى كه چاره ای جز این نیست که مردم را امیری باشد چه آن امیر نيكو كردار يا تبه‏كار باشد ، تا در حكومت او مرد مؤمن كار خويش كند، و كافر بهره ی خود برد. » (نهج البلاغة ، خطبه ۴۰)

حضرت امیرالمومنین ، در این کلام گهربار می فرمایند: درست است که حکم فقط از آنِ خداست و کسی جز او حقّ ارائه ی قانون و تکلیف ندارد ؛ لکن به حکم عقل ، جامعه نیز امیری می خواهد تا جلوی هرج و مرج را بگیرد و امنیّت جامعه را حفظ نماید تا همگان ـ چه مومن و چه غیر مومن ـ فرصت زندگی داشته باشند. امّا خوارج می گفتند : جامعه حاکم نمی خواهد ؛ بلکه باید مردم را به حال خودشان واگذاشت تا خودشان به دستورات الهی عمل نمایند.

امّا اینان در حقیقت قرآن کریم را نصفه فهمیده بودند. درست که خداوند به کسی حقّ نداده که از پیش خود دستورالعملی ارائه دهد ؛ امّا به انبیاء و ائمه (ع) این حقّ را داده که اوّلاً دستور خدا را به مردم برسانند ؛ و ثانیاً آن دستورات را تفسیر و تبیین نمایند ؛ و ثالثاً با تشکیل حکومت که لازمه ی زندگی اجتماعی است ، احکام خدا را در جامعه اجرا نمایند. امّا خوارج خلط نموده بودند بین حکم دادن و اجرای حکم خدا. اینان خیال می کردند که علی (ع) خودش حکمرانی می کنند ؛ در حالی که او تنها مجری احکام خدا بود ؛ همین و بس.

البته باز متذکّر می شویم که مبارزه ی انبیاء و ائمه (ع) با حکومتهای طاغوتی ، به معنی مبارزه با اصل حکومت نبود ؛ بلکه آنان با محتوای غیر الهی حکومتها مبارزه داشتند. چرا که حکومت لازمه ی زندگی اجتماعی است. لذا حکومت ، حتّی اگر غیر الهی و طاغوتی باشد ، باز بهتر از بی حکومتی و هرج و مرج می باشد.

آیات قرآن کریم نیز مؤیّد همان مطلبی هستند که امیر مومنان (ع) به عنوان تز حکومت اسلامی بیان داشتند ؛که عبارت بود از اینکه: حکم از آنِ خدا و نبی یا امام فقط مجری حکم خداست.

الف ـ « وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبينُ  ــــ اطاعت کنید خدا را و اطاعت كنيد رسول او را! و (از مخالفت فرمان او) بر حذر باشید! پس اگر روى برگردانيد ، بدانيد بر فرستاده ی ما جز ابلاغ آشكار ، چيز ديگرى نيست‏.» (المائدة:۹۲)

در این آیه ی شریفه ، خداوند متعال حکم می کند که از رسول او اطاعت کنیم ، لذا ما از رسول به عنوان اینکه یک بشر است ، اطاعت نمی کنیم ، بلکه از آن جهت اطاعتش می کنیم که حکم خدا را بیان می کند. خداوند متعال نیز در خاتمه ی آیه متذکّر شد که رسول خدا تنها ابلاغ کننده ی حکم حداست و چیزی از خود نمی گوید.

ب ـ « قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبين‏ ــــــ بگو: « خدا را اطاعت كنيد، و از پيامبرش فرمان بريد! و اگر سرپيچى نماييد، پيامبر مسئول اعمال خويش است و شما مسئول اعمال خود ؛ امّا اگر از او اطاعت كنيد، هدايت خواهيد شد؛ و بر فرستاده ی او چيزى جز رساندن آشكار نيست.» (النور:۵۴)

پ ـ « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً ــــــــ  اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر را! و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد(و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين(كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است. » (النساء:۵۹)

در این آیه ی شریفه ، افزون بر اطاعت از خدا و رسول ، بر اطاعت اولوالامر نیز فرمان داده شده است. لذا اطاعت او نیز چیزی جز اطاعت خدا و رسول نیست. آنگاه خداوند متعال امر می کند که اگر در زندگی اجتماعی دچار مشکلی شدید ، حقّ ندارید از پیش خودتان داوری کنید یا از دیگران داوری بخواهید ؛ بلکه باید آن را به حکم خدا ، یعنی قرآن کریم و تبیین کننده ی حکم خدا ، یعنی رسول ارجاع داده ، اختلاف را بر اساس حکم خدا حلّ و فصل نمایید. امّا اینکه خداوند متعال در این بخش متذکّر اولوالامر نشد ، برای این بود که او نیز در این امر ، عین رسول می باشد ؛ لذا در صدر آیه نیز برای رسول و اولوالامر یک فعل « اطیعوا » به کار برد. چرا که اطاعت از خدا بالذّات و اطاعت از رسول و اولوالامر ، بالعرض می باشد.

ت ـ « وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرين‏ ــــــــ و از خدا و رسولش اطاعت نماييد! و نزاع (و كشمكش) نكنيد، تا سست نشويد ، و قدرت(و شوكت) شما از ميان نرود! و صبر و استقامت كنيد كه خداوند با استقامت كنندگان است! » (الأنفال:۴۶)

در این شریفه نیز افزون بر مطالب پیش گفته ، افزوده شد که وجود حاکم و مجری احکام خدا در جامعه الزامی است. چرا که در غیاب حاکم ، جامعه به تنازع و کشمکش سوق پیدا کرده و اساس زندگی اجتماعی سست می شود و عزّت و امنیّت جامعه رنگ می بازد و بوی خوش الفت و وحدت اجتماعی از میان می رود ؛ و طبیعی است که درندگان قدرت و سلطه جویان جهان ، بر چنین جامعه ی مرده ای طمع می کنند.

ث ـ « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ  ـــــ سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‏اند؛ همانها كه نماز را برپا مى‏دارند، و در حال ركوع، زكات مى‏دهند.» (المائدة:۵۵)

در این آیه نیز خداوند متعال ، ولایت رسول خدا و ائمه (ع) را همردیف ولایت خود قرار می دهد ؛ چرا که آن بزرگواران نیز صرفاً جاری کننده ی ولایت خدا در میان امّت می باشند.

۳ـ تا اینجا معلوم شد که حکم فقط و فقط از آنِ خداست و غیر او حقّ حکم و فرمان ندارد ؛ و حکم او همان قرآن کریم است. همچنین روشن شد که رسول خدا و ائمه (ع) صرفاً ابلاغ کننده ی حکم خدا ، مفسّر و تبیین کننده ی قرآن کریم و مجریان احکام خدا هستند. لذا سنّت پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) چیزی جز بسط و تفصیل احکام خدا نیست و پیامبر و امام ، حکمی از پیش خود نداشته اند.

پیامبر خدا و ائمه ی اطهار (ع) هر کدام در عصر خود ، آنچه از حکم خدا برای مردم نیاز بود ، از قرآن کریم استخراج نموده و در اختیار بشر قرار می دادند و این کار تا زمان امام دوازدهم ادامه داشت ؛ و تا آن زمان هر آنچه تا زمان ظهور حضرت مهدی (عج) لازم بود  بیان گشت. البته همه ی این احکام به صورت جزئی نبودند ؛ بلکه برخی از آنها احکامی کلّی بودند که با متدهای خاصّی می توان احکام جزئی را از آنها استنباط نمود. لذا اهل بیت (ع) در زمان خود ، این متدها را هم بیان داشته و به شاگردان خویش آموختند و به این وسیله فنّ اجتهاد را پدید آوردند. برای مثال ، امام صادق (ع) بسیاری اوقات خودشان کناری می نشستند و به شاگردانی چون زراره می فرمودند: شما پاسخ سوال کنندگان را بدهید ؛ و آنان نیز طبق آیات و احادیثی که از امام (ع) گرفته بودند و متدهایی که آموخته بودند ، دست به اجتهاد می زدند. به این صورت اجتهاد در میان شاگردان ائمه (ع) پا گرفت و آن زمان که امام زمان (ع) ، به مصلحتی که خدا عالم است ، در پرده ی غیبت قرار گرفت ، استنباط و ابلاغ و اجرای احکام الهی را از طریق نامه ای که به نائب خاصّ خویش نوشتند به مجتهدین جامع شرائط سپرده و فرمودند: « وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ… ــــ  و امّا در حوادثی که واقع می شود ، مراجعه کنید به راویان احادیث ما که همانا  آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدایم » (وسائل‏الشيعة ،ج ۲۷ ،ص۱۴۰ ). لذا طبق این بیان حضرت حجّت سلام الله علیه و علی آبائه ، حکم فقهای حدیث شناس که حدیث صحیح را از سقیم تشخیص می دهند بر ما حجّت است ؛ چرا که آنان نیز تنها حکم خدا و نبیّ خدا و امام معصوم را بیان می کنند که همگی حکم خداست. البته روشن است که چنین کسی اقزون بر آشنایی با قرآن و سنّت باید ویژگیهای دیگری نیز داشته باشد تا مورد اطمینان مردم قرار گیرد و آن ویژگیها را هم خود اهل بیت (ع) مشخّص نموده اند.

« عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِّ ع فِي قَوْلِهِ تَعَالَى فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ قَالَ هَذِهِ لِقَوْمٍ مِنَ الْيَهُودِ إِلَى أَنْ قَالَ وَ قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ ع إِذَا كَانَ هَؤُلَاءِ الْعَوَامُّ مِنَ الْيَهُودِ لَا يَعْرِفُونَ الْكِتَابَ إِلَّا بِمَا يَسْمَعُونَهُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ فَكَيْفَ ذَمَّهُمْ بِتَقْلِيدِهِمْ وَ الْقَبُولِ مِنْ عُلَمَائِهِمْ وَ هَلْ عَوَامُّ الْيَهُودِ إِلَّا كَعَوَامِّنَا يُقَلِّدُونَ عُلَمَاءَهُمْ إِلَى أَنْ قَالَ فَقَالَ ع بَيْنَ عَوَامِّنَا وَ عَوَامِّ الْيَهُودِ فَرْقٌ مِنْ جِهَةٍ وَ تَسْوِيَةٌ مِنْ جِهَةٍ أَمَّا مِنْ حَيْثُ الِاسْتِوَاءِ فَإِنَّ اللَّهَ ذَمَّ عَوَامَّنَا بِتَقْلِيدِهِمْ عُلَمَاءَهُمْ كَمَا ذَمَّ عَوَامَّهُمْ وَ أَمَّا مِنْ حَيْثُ افْتَرَقُوا فَإِنَّ عَوَامَّ الْيَهُودِ كَانُوا قَدْ عَرَفُوا عُلَمَاءَهُمْ بِالْكَذِبِ الصُّرَاحِ وَ أَكْلِ الْحَرَامِ وَ الرِّشَا وَ تَغْيِيرِ الْأَحْكَامِ وَ اضْطُرُّوا بِقُلُوبِهِمْ إِلَى أَنَّ مَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَهُوَ فَاسِقٌ لَا يَجُوزُ أَنْ يُصَدَّقَ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى الْوَسَائِطِ بَيْنَ الْخَلْقِ وَ بَيْنَ اللَّهِ فَلِذَلِكَ ذَمَّهُمْ وَ كَذَلِكَ عَوَامُّنَا إِذَا عَرَفُوا مِنْ عُلَمَائِهِمُ الْفِسْقَ الظَّاهِرَ وَ الْعَصَبِيَّةَ الشَّدِيدَةَ وَ التَّكَالُبَ عَلَى الدُّنْيَا وَ حَرَامِهَا فَمَنْ قَلَّدَ مِثْلَ هَؤُلَاءِ فَهُوَ مِثْلُ الْيَهُودِ الَّذِينَ ذَمَّهُمُ اللَّهُ بِالتَّقْلِيدِ لِفَسَقَةِ عُلَمَائِهِمْ فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ وَ ذَلِكَ لَا يَكُونُ إِلَّا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّيعَةِ لَا كُلَّهُمْ فَإِنَّ مَنْ رَكِبَ مِنَ الْقَبَائِحِ وَ الْفَوَاحِشِ مَرَاكِبَ عُلَمَاءِ الْعَامَّةِ فَلَا تَقْبَلُوا مِنْهُمْ عَنَّا شَيْئاً وَ لَا كَرَامَةَ وَ إِنَّمَا كَثُرَ التَّخْلِيطُ فِيمَا يُتَحَمَّلُ عَنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ لِذَلِكَ لِأَنَّ الْفَسَقَةَ يَتَحَمَّلُونَ عَنَّا فَيُحَرِّفُونَهُ بِأَسْرِهِ لِجَهْلِهِمْ وَ يَضَعُونَ الْأَشْيَاءَ عَلَى غَيْرِ وَجْهِهَا لِقِلَّةِ مَعْرِفَتِهِمْ وَ آخَرُونَ يَتَعَمَّدُونَ الْكَذِبَ عَلَيْنَا الْحَدِيثَ … ــــــــــ  امام حسن عسکری در تفسیر آیه «پس واى بر آنان كه كتاب را به دست خود مى‏نويسند، آنگاه مى‏گويند اين از جانب خداست تا با آن بهايى اندك بستانند، پس واى بر آنان از آنچه با دست خويش نوشتند و واى بر آنان از آنچه به دست مى‏آورند » (بقره: ۷۹) فرمودند: اينان قوم يهود بودند، تا آنجا که فرمودند: مردى به امام صادق عليه السّلام عرض كرد: اگر اين مردم يهودى از تورات فقط همان كه از علماى خود مى‏شنوند نمى‏دانند بنا بر اين راهى جز همان برايشان باقى نمى‏ماند، پس چطور خداوند ايشان را به تقليد كردن و قبول از علماى خود سرزنش نموده ، و مگر نه اين است كه عوام يهود همچون عوام ما تقليد علماى خود مى‏كنند؟

حضرت صادق (ع) فرمود: ميان عوام و علماى ما و عوام و علماى يهود از يك جهت فرق و تفاوت است و از جهتى برابرى.امّا از جهتى كه آن دو با هم برابرند اين است كه خداوند؛ عوام ما را به تقليد از علماى خود همان طور مذمّت كرده كه عوام و علماى يهود را سرزنش نمود ، و امّا از جهت افتراق ، به تحقيق عوام يهود صريحاً از كذب علماى خود و خوردن حرام و رشوه و تغيير احكام از واجبات آن با شفاعت و عنايت و تملّق و چاپلوسى با خبر بودند و با تعصّب شديدى كه آنان را از دينشان جدا كرده بود ايشان را شناخته بودند و اينكه‏آنان هر گاه تعصّب به خرج دهند حقوق همانها كه بر ايشان متعصّب مى‏شوند زايل مى‏سازند، و اموال را به ناروا دهند، و به خاطر همانها بديشان ظلم كردند، و نيك دانسته بودند كه علماى ايشان دست به حرام مى‏برند، و به ناچار با معارفِ قلوبِ خود به اين نكته پى برده بودند كسى كه رفتارش مانند علماى ايشان باشد فاسق است و جايز نيست به خاطر خدا تصديق شود و نه به عنوان واسطه ميان خلق و خدا. پس به خاطر اينكه تقليد كسانى را نمودند كه آنان را شناخته بودند و افرادى كه دانسته بودند؛ قبول خبرشان، و تصديق حكايتشان، و عمل به مطالبى كه به ايشان مى‏رسد از افرادى كه نديده‏اند جايز و روا نيست، و واجب است كه به خودشان فرو رفته و در باره ی امر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نيك بينديشند، چرا كه دلائل آن حضرت آشكارتر از آن است كه مخفى بماند، و مشهورتر از آن است كه برايشان آشكار نگردد. و اين چنين است عوام امّت ما؛ هر گاه از علماى خود فسق ظاهر، و تعصّب شديد و هجوم بر حطام دنيا و حرام آن را دريافتند، و نيز ديدند آنان به جاى اصلاح طرفداران خود؛ كمر به نابودى ايشان بسته‏اند، و با اينكه به خوارى و اهانت شايسته‏ترند مورد احسان و نيكوكارى طرفداران خود واقع مى‏شوند، در يك چنين اوضاعى هر كدام از عوام ما از چنان فقهايى تقليد كند درست همانند يهودى خواهند بود كه مشمول ذمّ خداوند به واسطه ی تقليد از فقيهان فاسق خود شدند. پس هر فقيهى كه مراقب نفسش بوده و حافظ دين خود است و با نفس خود مخالف است و مطيع امر مولای خود مى‏باشد، بر عوام واجب است كه از چنين فقيهى تقليد كنند، و اين شرائط تنها مشمول برخى از فقهاى شيعى مى‏گردد نه تمامشان ؛ زيرا از هر كه مرتكب عملى قبيح و فاحش همچون فقهاى فاسق عامّه گردد؛ مطلبى كه از ما مى‏گويند را قبول نكنيد، و حرمتشان را نگه نداريد، و هر آينه بسيارى از مطالب منقول از ما دستخوش تخليط شده ، زيرا فاسقان گوش به كلام ما مى‏دهند و از سر جهل تمام آن را تحريف مى‏كنند، و از کمی معرفتی كه دارند مطالب را بر غير آن مى‏نهند، و جماعت ديگرى نيز از سر عمد بر ما دروغ بندند … » (وسائل‏الشيعة،ج۲۷ ،ص۱۳۱)

در این حدیث به روشنی بیان شده که در غیاب امام معصوم ، ابلاغ و تبیین و اجرای حکم خدا با فقیهی است که مراقب نفسش بوده و حافظ دين خود است و با نفس خود مخالف نموده و مطيع امر مولای خود مى‏باشد. به تعبیر دیگر ، در زمان غیبت ، حکم خدا را باید از کسی گرفت که فقیه (ژرف اندیش در دین ) ، عادل ، دینمدار ، زاهد و دنیاگریز و مطیع خدا و رسول و امام معصوم باشد. چنین کسی است که می تواند حکم خدا را بدون اختلاط با حکم نفسش استنباط نموده به مردم برساند و خود نیز اجرا نماید. و حاکم جامعه نیز باید از بین چنین کسانی انتخاب شود ؛ و البته انتخاب کننده ی او نیز باید فقهایی با همین شرائط باشند تا عادلانه و فقیهانه انتخاب نمایند و نفسانیّات خود را در انتخابشان دخالت ندهند.

بنا بر آنچه گفته شد ، معلوم می شود که حتّی ولیّ فقیه نیز هیچ حکمی از جانب خود ندارد ؛ بلکه این احکام فقه است که حکومت می کند و احکام فقه همان حکم خدا و رسول و امام معصوم می باشد که همگی حکم خداست  ؛ و شخص فقیه ، صرفاً استنباط کننده ی حکم و بیان کننده و مجری حکم می باشد. و اجرای حکم یعنی تطبیق دادن احکام کلّی بر امور جزئی. حتّی مصوّبات مجلس شورای اسلامی نیز باید توسّط شش نفر فقیه عادل که در شورای نگهبان حضور دارند و از سوی ولیّ فقیه انتخاب می شوند ، مورد بررسی قرار گیرند تا مخالف حکم خدا نباشند. حتّی قانون اساسی کشور جمهوری اسلامی ایران نیز توسّط فقها و با همفکری آنان نوشته شده تا مخالفتی با احکام الهی نداشته باشد.

بنا بر این ، اطاعت از ولیّ فقیه ، اطاعت از یک شخص نیست بلکه اطاعت از حکم فقه اهل البیت (ع) است که آن نیز مبیّن حکم خداست. البته شکّی نیست که در مورد فقیه ، احتمال خطا در استنباط یا تطبیق نیز وجود دارد ؛ لکن چنین احتمالی اوّلاً بسیار اندک می باشد ؛ و ثانیاً در غیبت معصوم راهی بهتر از تقلید از فقیه وجود ندارد. ثالثاً آنچه مهمّ است این است که ما نزد خدا عذر موجّه داشته باشیم و با تقلید و اطاعت از فقیه جامع الشّرائط چنین عذری حاصل می شود.

 

۴ـ آنچه تا کنون گفته شد ، بیشتر حالت روشنگری نسبت به اصل حکومت در اسلام داشت ، اگر چه لبّ لباب آن استدلال عقلی بر اثبات ولایت فقیه نیز می باشد. لکن مناسب است که استدلال عقلی بر اثبات ولایت فقیه را به نحو خلاصه نیز تقدیم حضور کنیم تا ان شاء الله بهره کامل گردد.

دو دلیل عقلی:

 

دليل نخست:

اصل تنزل تدريجى

اين دليل از مقدمات ذيل تشكيل شده است:

۱ـ براى تأمين نيازمندى‏هاى اجتماعى و جلوگيرى از هرج و مرج، فساد و اختلال نظام، وجود حكومت در جامعه، امرى ضرورى است.

۲ـ اجراى احكام اجتماعى اسلام ضرورى است و اين امر به زمان حضور پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) اختصاص ندارد؛ يعنى احكام اسلام جاودان است و بايد در همه ی زمان‏ها و مكان‏ها اجرا گردد.

۳ـ حكومتِ مطلوب در اسلام، حكومتى است كه معصوم(ع) در رأس آن باشد.

۴ـ هنگامى كه فراهم آوردن مصلحت لازم در حدّ مطلوب ميسر نشد، بايد نزديك‏ترين مرتبه به حدّ مطلوب را تأمين كرد. هنگامى كه مردم از مصالح حكومت معصوم(ع)، محروم باشند، بايد به دنبال نزديك‏ترين و شبيه‏ترين حكومت به حكومت امام معصوم(ع) باشيم. نزديكى يك حكومت به امام معصوم(ع) در سه امر متبلور مى‏شود: نخست، علم به احكام كلى اسلام (فقاهت)؛ دوم، شايستگى روحى و اخلاقى، به گونه‏اى كه تحت تأثير هواهاى نفسانى و تهديد و تطميع‏ها قرار نگيرد (تقوا) ؛ سوم، كارايى در مقام مديريت جامعه كه به خصلت‏هاى فرعى از قبيل درك سياسى، اجتماعى، آگاهى از مسائل بين المللى، شجاعت در برخورد با دشمنان و تبهكاران ، تشخيص اولويت‏ها و اهميت‏ها.

با توجه به اين مقدمات نتيجه مى‏گيريم كسى كه بيش از ساير مردم، واجد اين شرايط باشد ؛ یعنی فقيه ، عادل، زمان‏شناس و قادر به مديريت كلان اجتماعى باشد بايد رهبرى جامعه را عهده‏دار شود و اركان حكومت را به سوى كمال مطلوب سوق دهد.

تشخيص چنين كسى طبعا بر عهده خبرگان (اهل تخصّص) خواهد بود چنان كه در ساير شئون زندگى اجتماعى نيز چنين است.

دليل دوم:

ولايت‏ فقيه يا حاكميت اصلح در عصر غيبت

۱ـ ولايت بر اموال و اعراض و نفوس مردم، از شؤون ربوبيت الهى است و فقط با نصب و اذن خداى متعال، مشروعيت مى‏يابد.

۲ـ خداوند اين حق قانونى را به پيامبر اكرم(ص و امامان معصوم(ع) داده است.

۳ـ در زمانى كه مردم از وجود رهبر معصوم محرومند، يا بايد خداى متعال از اجراى احكام اجتماعى صرفنظر كرده باشد، يا اجازه ی اجراى آن را به كسى كه اصلح از ديگران است، داده باشد تا ترجيح مرجوح و نقض غرض و خلاف حكمت لازم نيايد ؛ و با توجه به باطل بودن فرض اوّل (تعطیلی احکام) ، فرض دوم ثابت مى‏شود؛ يعنى ما از راه عقل كشف مى‏كنيم كه چنين اذن و اجازه‏اى از طرف خداى متعال و اولياى معصوم(ع) صادر شده است؛ حتى اگر بيان نقلى روشنى در اين خصوص به ما نرسيده باشد.

۴ـ فقيه جامع‏الشرايط، همان فرد اصلحى است كه هم احكام اسلام را بهتر از ديگران مى‏شناسد، هم ضمانت بيشترى براى اجراى آن دارد و هم در مقام تأمين مصالح جامعه و تدبير امور مردم كارآمدتر است.

۵ ـ دلائل نقلی اثبات ولایت فقیه

تا اینجا آنچه مطرح شد ، بیشتر از بُعد عقلی بود. لکن روایات اهل بیت (ع) نیز همین حکم عقلی را تأیید می نماید. ذیلاً به بعضی مستندات نظریّه ولایت فقیه نیز اشاره می شود.

الف ـ مرحوم كلينى به سند از عمر بن حنظله روايت مى‏كند كه: « از امام صادق(ع) پرسيدم: درباره دو نفر از ما (شيعيان) كه در باب «دين» و «ميراث» نزاعى دارند، آن گاه به نزد سلطان يا قاضيان (قضات حكومت‏هاى جور)جهت حل آن مى‏روند. آيا اين عمل جايز است؟ حضرت فرمودند: هر كس در موارد حق يا باطل به آن‏ها مراجعه كند، در واقع به سوى طاغت رفته و از طاغوت مطالبه ی قضاوت كرده است؛ از اين رو آنچه بر اساس حكم او (كه خود فاقد مشروعيت است) دريافت مى‏دارد، به باطل اخذ نموده است؛ هر چند در واقع حق ثابت او باشد. زيرا آن را بر اساس حكم طاغوت گرفته است، در حالى كه خداوند امر فرموده است: كه بايد به طاغوت كافر باشند (و آن را به رسميت نشناسند). خداوند متعال مى‏فرمايد: يريدون ان يتحاكموا الى الطّاغوت و قد امروا ان يكفروا به . آنگاه عمر بن حنظله مى‏پرسد: پس در اين صورت بايد چه كنند؟ امام(ع) فرمود: بايد به كسانى از شما (شيعيان) كه حديث و سخنان ما را روايت مى‏كنند و در حلال و حرام ما به دقت مى‏نگرند و احكام ما را به خوبى باز مى‏شناسند (عالم عادل) مراجعه كنند و او را به عنوان حاكم بپذيرند. من چنين كسى را بر شما حاكم قرار دادم. پس هرگاه به حكم ما حكم كند و از او پذيرفته نشود، حكم خدا كوچك شمرده شده و مارد شده، و ما را رد كرده و آن كه ما را رد كند، خدا را رد كرده است و چنين چيزى در حد شرك به خداونداست.» (اصول كافى، ج ۱، ص ۶۷؛ وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۹۸)

ب ـ روایات دیگری نیز وجود دارند که با وضوح کمتری ولایت فقیه را اثبات می کنند. لکن این گونه روایات ، عملیّات اجتهادی بیشتری را می طلبند.

امام موسى بن جعفر(ع) فرمودند: .. لأنّ المؤمنين الفقهاء حصون الاسلام كحِصنِ سورِ المدينة لها ــــ … چرا که فقهای مومن ، دیوارهای اسلام می باشند ، مانند دیوار محیط شهر نسبت به آن »(اصول كافى، ج ۱، ص ۳۸، بابفقدد العلماء)

پيامبر اكرم(ص) فرمودند: « الفقهاء اُمناء الرُسُل… ــ فقها امینان رسولان هستند. » (اصول كافى، ج ۱، ص ۴۶)

توقيع مبارك حضرت ولى عصر(عج( : « و امّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانّهم حجتى عليكم و انا حجة اللّه‏»، (وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۱۰۱، ح ۸).

فرمايش اميرالمؤمنين (ع) به شريح قاضی: « قد جلستَ مجلساً لايجلسه الاّ نبىّ او وصىّ نبىّ او شقىّ»(وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۶، ح ۲)

امام صادق(ع) فرمودند : « اتقوا الحكومة فانّ الحكومة انّما هى للامام… ــ از حکومت بپرهیزید که حکومت برای امام است» (وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۷، ح ۳)

یعنی حکومت دیگری نیز باید به امضای امام باشد. چون شکّی نیست که جامعه باید حکومت داشته باشد ؛ و الّا هرج و مرج می شود. جریان حضرت طالوت نیز گواه است که مردم حقّ تعیین حاکم را ندارند ؛ و حاکم به صورت عامّ یا خاصّ باید از سوی خدا یا رسول خدا یا امام معصوم معیّن شود ؛ که البته تعیین رسول و امام نیز به اذن خداست. خداوند متعال جریان طالوت را چنین نقل فرمود: « آيا مشاهده نكردى جمعى از بنى اسرائيل را بعد از موسى، كه به پيامبر خود گفتند: «زمامداری براى ما انتخاب كن! تا(زير فرمان او) در راه خدا پيكار كنيم. پيامبر آنها گفت: «شايد اگر دستور پيكار به شما داده شود، (سرپيچى كنيد، و) در راه خدا، جهاد و پيكار نكنيد». گفتند: «چگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم، در حالى كه از خانه‏ها و فرزندانمان رانده شده‏ايم، ؟!» اما هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد، جز عدّه ی كمى از آنان، همه سرپيچى كردند. و خداوند از ستمكاران، آگاه است.  ـــ و پيامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگیخته  است.» گفتند: «چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايسته‏تريم، و او ثروت زيادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و جسم، وسعت بخشيده است. خداوند، ملكش را به هر كس بخواهد، مى‏بخشد؛ و خداوند، وسعت دهنده و علیم است» (بقره: ۲۴۶ و ۲۴۷)

روايت ابى خديجه از امام صادق(ع): «… واياكم ان يخاصم بعضكم بعضا الى السلطان الجائر»، (وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۱۰۰، ح ۶)

رسول اللّه‏(ص) فرمودند : «انّ العلماء ورثة الأنبياء»، (اصول كافى، ج ۱، ص ۳۴)

امام رضا (ع) فرمودند: « مَنْزِلَةُ الْفَقِيهِ فِي هَذَا الْوَقْتِ كَمَنْزِلَةِ الْأَنْبِيَاءِ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ ــــ منزلت فقیه در این زمان ، همچون منزلت انبیای بنی اسرائیل می باشد.» (بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۴۶)

امیر مومنان فرمودند: « الْعُلَمَاءُ حُكَّامٌ عَلَى النَّاسِ » (مستدرك‏الوسائل،ج ۱۷ ،ص۳۲۱)

و فرمودند: «مَجارى الامور و الاحكام على اَيدى العلماء باللّه‏ الأُمناء على حلاله و حرامه» (مستدرك وسائل الشيعه، باب ۱۱ از ابواب صفات قاضى، ح ۱۶)

غیر از این موارد یاد شده ، روایات فراوان دیگری نیز وجود دارند که فقها از طریق آنها بر نظریّه ی ولایت فقیه استدلال نموده اند. البته روشن است كه هر يك از اين روايات توضيحات اجتهادی فراوانى را می طلبند كه آن را مى‏توانيد كتاب‏هاى مفصل ، از جمله كتاب «شؤون و اختيارات ولى فقيه» ترجمه مبحث ولايت فقيه از كتاب البيع امام خمينى(ره) مراجعه كنيد و کتاب « ولایت فقیه » تالیف آیة الله جوادی آملی ، ملاحظه فرمایید.

۶ـ مطلب آخر اینکه یقیناً ولیّ فقیه در استنباط احکام و قوانین الهی و تطبیق آنها بر مصادیق خارجی ، معصوم نیست. لکن شکّی نیست که احتمال خطای او در این موارد بسیار کمتر از افراد غیر فقیه می باشد. لذا در غیاب معصوم ـ که گزینه ی برتر است ـ نوبت به یک مرتبه پایینتر از او می رسد که فقیه عادل و مدبّر باشد.

وقتی راه برای حکومت معصوم مسدود می باشد ، ما بین گزینه های زیر قرار داریم ؛ لذا از بین آنها باید یکی را برگزینیم.

۱ـ حکومت فقیه عادل و مدبّر

۲ـ حکومت فقیه غیر عادل و مدبّر

۳ـ حکومت فقیه عادل و غیر مدبّر

۴ـ حومت فقیه غیر عادل و غیر مدبّر

۵ـ حکومت غیر فقیه عادل و مدبّر

۶ـ حکومت غیر فقیهِ غیر عادل و مدبّر

۷ـ حکومت غیر فقیهِ عادل و غیر مدبّر

۸ـ حکومت غیر فقیهِ غیر عادل و غیر مدبّر

اگر در این گزینه دقّت کنیم ، می بینیم که عقل سلیم گزینه ی نخست را بر تمام گزینه ها ترجیح می دهد. چرا که گزینه ی اوّل (حکومت فقیه عادل و مدبّر ) ، بعد از حکومت معصوم ، از بالاترین استاندارد حکومتی برخوردار می باشد. پس ما در زمان غیبت ، عقلاً چاره ای جز پذیرش حکومت ولیّ فقیه نداریم ؛ چون کمترین احتمال خطا و انحراف از مسیر الهی ، تنها در همین گزینه می باشد.

البته باید توجّه داشت که ولیّ فقیه تا زمانی ولایت دارد که شرائط آن را داشته باشد ، لذا اگر دچار اختلال حافظه شده فقه خود را از دست بدهد یا حتّی صدور یک گناه کبیره از او ثابت شود یا قدرت تدبیرش را از دست بدهد ، خود به خود از ولایت عزل می شود. امّا تشخیص وجود یا عدم این شرائط در شخص ولیّ فقیه ، با خبرگان و اهل تخصّص می باشد که در نظام جمهوری اسلامی ، در مجلس خبرگان جمع شده اند.

همچنین باید توجّه داشت که ولیّ فقیه کارها را صرفاً بر اساس توان شخصی خود انجام نمی دهد ؛ بلکه او به حکم آیه ی « وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه‏ ــــــ و در كارها ، با آنان مشورت كن! امّا هنگامى كه تصميم گرفتی بر خدا توكل كن » (آل‏عمران:۱۵۹) ، وظیفه دارد که از اهل تخصّصهای گوناگون به عنوان مشاور استفاده نموده و بعد از بررسی نظرات اهل نظر ، در سایه ی فقاهت ، عدالت و تدبیر خود ، تصمیم نهایی را اتّخاذ نماید.

🔗 لینک کوتاه

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.