وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

داستان اصحاب کهف

داستان اصحاب کهف

پرسش : داستان اصحاب کهف در احادیث و روایات اسلامى چگونه بیان شده است؟

پاسخ اجمالی

اصحاب کهف جمعیتى با ایمان و خداپرست بودند که در زمان پادشاهی جبار که مردم را به پرستش بت ها دعوت مى کرد، زندگی می کردند. آنها در اعتراض به این کار از شهر بیرون آمدند و در مسیر راه به چوپانى برخورد کردند و تصمیم گرفتند به همراه او و سگش در غاری استراحت کنند، خداوند خواب طولانی بر آنها چیره کرد. بعد از بیدار شدن از مقدار خوابشان از یکدیگرسوال کردند. آنها یک نفر را برای تهیه غذا به شهر فرستادند و مشخص شد خواب طولانی داشته اند.

پاسخ تفصیلی

درباره «اصحاب کهف» روایات فراوانى در منابع اسلامى دیده مى شود که، بعضاً از نظر اسناد قابل اعتماد نمى باشند و به همین دلیل در میان بعضى از آنها تضاد و اختلاف وجود دارد.
از میان روایات، روایتى که «على بن ابراهیم قمى» در تفسیرش آورده از نظر متن، مضمون و هماهنگى با آیات قرآن بهتر به نظر مى رسد که خلاصه اش چنین است:
امام صادق(علیه السلام) در مورد «اصحاب کهف و رقیم» چنین فرمود:

آنها در زمان پادشاه جبار و گردن کشى بودند که اهل کشور خود را به پرستش بت ها دعوت مى کرد و هر کس دعوت او را اجابت نمى نمود به قتل مى رساند، این گروه (اصحاب کهف) جمعیتى با ایمان بودند که خداوند بزرگ را پرستش مى کردند (ولى ایمانخود را از دستگاه شاه جبار مکتوم مى داشتند).
شاه جبار مامورانى بر دروازه پایتخت گماشته بود که هر کس مى خواست بیرون رود مجبور بود بر بتانى که در آنجا قرار داشت سجده کند.
این گروه با ایمان هر طور بود ـ به عنوان صید کردن ـ از شهر بیرون آمده (تصمیم داشتند به شهر خود ـ که محیط بسیار آلوده اى بود ـ دیگر باز نگردند).
در مسیر خود به چوپانى برخورد کردند، او را دعوت به خداوند یگانه نمودند اما او نپذیرفت، ولى عجیب این که سگ چوپان به دنبال آنها به راه افتاد و به هیچ وجه از آنان جدا نشد.
آنها که از آئین بت پرستى فرار کرده بودند در پایان روز به غارى رسیده تصمیم گرفتند در غار مقدارى استراحت کنند، خداوند خواب را بر آنها چیره کرد، همان گونه که در قرآن مى فرماید: «سال ها آنها را در خواب فرو بردیم».
آنها آن قدر خوابیدند که آن شاه جبار مرد و مردم شهر نیز یکى پس از دیگرى از دنیا رفتند و زمان دیگر و جمعیت دیگرى جاى آنها را گرفتند.
«اصحاب کهف» پس از این خواب طولانى بیدارشدند و از یکدیگر درباره مقدار خواب خود سئوال کردند، نگاهى به خورشید نموده، دیدند بالا آمده، گفتند: یک روز، یا بخشى از یک روز خوابیده ایم!.
پس از آن به یک نفر از خودشان ماموریت داده گفتند: این سکه نقره را بگیر، به صورت ناشناس داخل شهر شو و براى ما غذائى تهیه کن، اما مواظب باش تو را نشناسند؛ زیرا اگر از وضع ما آگاه شوند یا ما را به قتل مى رسانند و یا به آئین خود باز مى گردانند.
آن مرد وارد شهر شد اما منظره شهر را بر خلاف آنچه به خاطر داشت مشاهده کرد، دید جمعیت غیر از آن جمعیتى است که او مى شناخت، اصولاً لغت آنها را درست نمى فهمید، همان گونه که آنها نیز زبان او را درست درک نمى کردند، به او گفتند: تو کیستى؟ و از کجا مى آئى؟!
او سرانجام پرده از روى اسرارش برداشت، پادشاه آن شهر (در آن زمان خداپرست بود) با یارانش همراه آن مرد به سوى غار حرکت کردند، هنگامى که به در غار رسیدند به درون نگاه مى کردند.
بعضى مى گفتند: اینها سه نفر بیشتر نیستند که چهارمین، سگ آنها است.
بعضى مى گفتند: پنج نفرند که ششمین، سگ آنهاست.
و بعضى مى گفتند: هفت نفرند که هشتمین، سگ آنها است.
در این حال، خداوند آنها را در حجابى از رعب قرار داده بود به گونه اى که هیچ یک جرات داخل شدن در غار را جز همان فردى که از آنها بود نداشتند.
هنگامى که رفیقشان وارد غار شد آنها را وحشت زده دید؛ زیرا گمان مى کردند جمعیت حاضر بر در غار یاران «دقیانوس» پادشاه جبار بت پرست هستند، ولى او آنها را از ماجراى خواب طولانیشان آگاه ساخت و به آنها گفت: خداوند آنان را آیتى براى مردم قرار داده است.
آنها خوشحال شدند، اشک شادى فرو ریختند و از خداخواستند که: آنها را به حال سابق بازگرداند.
اما پادشاه آن زمان گفت: سزاوار است ما در اینجا مسجدى بسازیم؛ زیرا آنها گروهى با ایمان بودند.
در اینجا امام(علیه السلام) اضافه فرمود: آنها در هر سال دو بار پهلو به پهلو مى شدند و سگ آنها بر در غار دست خود را بر زمین گسترده (و مراقب) بود».(۱)
در حدیث دیگرى از على(علیه السلام) شرح مبسوطى درباره «اصحاب کهف» مى خوانیم که خلاصه اش چنین است: «آنها در آغاز شش نفر بودند که «دقیانوس» آنان را به عنوان وزراى خود انتخاب کرده بود و هر سال یک روز را براى آنها «عید» مى گرفت.
در یکى از سال ها در حالى که روز «عید» بود، فرماندهان بزرگ لشگر در طرف راست و مشاوران مخصوص در طرف چپ او قرار داشتند، یکى از فرماندهان به او آگاهى داد که: لشگر «ایران» وارد مرزها شده است، او آن چنان از شنیدن این خبرناراحت شد که بر خود لرزید و تاج از سرش فرو افتاد.
یکى از این وزیران که «تملیخا» نام داشت در دل گفت: این مرد گمان مى کند خدااست، اگر چنین است پس چرا این چنین غم زده شد؟ به علاوه او تمام صفات بشرى را دارد!
وزراى شش گانه او هر روز در منزل یکى جمع مى شدند و آن روز نوبت «تملیخا» بود .
او غذاى خوبى براى دوستان تهیه دیده بود ولى با این حال پریشان به نظر مى رسید (و دست به سوى غذا دراز نمى کرد، دوستان از او جویاى حال شدند) گفت: مطلبى در دل من افتاده که مرا از غذا و آب و خواب انداخته است، از ماجرا سئوال کردند.
گفت: من در این آسمان بلند پایه که بدون ستون برپا است و کسى که خورشید و ماه را به صورت دو نشانه روشن در آن به حرکت واداشته و آن کس که صفحه آن را با ستارگان زینت بخشیده، بسیار اندیشه و مطالعه کردم، سپس به این زمین نگاه کرده با خود گفتم: چه کسى آن را از آب بیرون آورد و گسترده ساخت؟
و چه کسى اضطراب آن را با کوه ها آرامش بخشید؟
سپس در حال خودم به اندیشه فرو رفتم و با خود گفتم: چه کسى مرا از حالت جنینى به بیرون رحم مادر فرستاد؟
چه کسى به من از پستان مادر شیر گوارا بخشید و تغذیه نمود؟
و بالاخره چه کسى مرا پرورش داد؟.
از مجموع این مسائل فهمیدم: همه اینها سازنده، آفریدگار و مدبّرى دارد که: او حتماً غیر از «دقیانوس» است، هم او مالک الملوک است و حاکمبر آسمان ها.
هنگامى که این سخنان را با صراحت و خلوص ادا کرد، آنچه از دلش برخاسته بود بر دل یاران نشست، ناگهان همگى بر پاى او افتادند، بوسه زده گفتند: اللّه به وسیله تو ما را از ضلالت به هدایت دعوت کرده، اکنون بگو چه کنیم ؟!.
«تملیخا» برخاست، مقدارى خرما از باغستانى که داشت به سه هزار درهم فروخت، پول ها را برداشت، بر اسب ها سوار شدند و از شهر بیرون راندند.
هنگامى که سه میل راه رفتند «تملیخا» به آنها گفت:
برادران! پادشاهى و وزارت گذشت، راه خدارا با این اسب هاى گران قیمت نمى توان پیمود، پیاده شوید تا پیاده این راه را طى کنیم، شاید خداوند گشایشى در کار فرو بسته ما کند.
اسب ها را رها کردند و پیاده به راه افتادند، هفت فرسخدر آن روز با سرعت راه رفتند، اما پاهاى آنها مجروح شد آن چنان که خون از آن مى چکید!.
چوپانى به استقبال آنان آمد، گفتند: اى چوپان آیا جرعه شیر یا آب دارى ما را میهمان کنى؟
چوپان گفت: آنچه دوست دارید دارم، ولى من چهره هاى شما را چهره شاهان مى بینم! اینجا چرا؟ من فکر مى کنم شما از «دقیانوس» پادشاه فرار کرده اید.
گفتند: اى چوپان! حقیقت این است که ما نمى توانیم دروغبگوئیم، ولى اگر راست بگوئیم درد سرى براى ما نمى آفرینى؟ سپس سرگذشت خود را شرح دادند.
چوپان خود را بر دست و پاى آنها افکند و بوسید، گفت: برادران! آنچه در دل شما افتاده در دل من هم افتاده است اما اجازه دهید گوسفندان را به صاحبانش برسانم و به شما ملحق شوم، آنها قدرى توقف کردند تا او گوسفندان را رسانیده بازگشت، در حالى که سگ او همراهش بود…
این جوانان نگاه به سگ کردند، بعضى گفتند: ترس این هست که او با سر و صداى خود راز ما را فاش کند، اما هر قدر خواستند او را از خود دور کنند حاضر نشد، گوئى مى گفت: بگذارید من شما را از دشمنان محافظت کنم، (من هم رهرو این راهم!…).
این هفت نفر به راه خود ادامه دادند در حالى که سگ به دنبال آنها روان بود، تا از کوهى بالا رفتند و در کنار غارى قرار گرفتند، بر در غار چشمه ها و درختان میوه اى یافتند، از آن خوردند و سیراب شدند، تاریکى شب که فرا رسید به غار پناه بردند و سگ بر در غار دست هاى خود را گشود و مراقب بود، در این حال خداوند به فرشته مرگ دستور قبض ارواح آنها را داد» (و خواب عمیقى شبیه مرگ بر آنها مسلط شد).(۲)
در مورد «دقیانوس» بعضى از مفسران چنین مى گویند: او امپراطور روم بود و از سال ۴۹ تا ۲۵۱ میلادى حکومت کرد، سخت دشمن مسیحیان بود و ایشان را آزار و شکنجه مى داد، پیش از این که دولت روم دین «عیسى(علیه السلام)» را بپذیرد.(۳)

پی نوشت:

(۱). تفسير «نور الثقلين»، جلد ۳، صفحات ۲۴۷ و ۲۴۸.
(۲). «سفينة البحار»، جلد ۲، صفحه ۳۸۲(ماده فكر).
(۳). گرد آوري از کتاب: تفسیر نمونه، آيت الله العظمي مکارم شيرازي، دار الکتب الإسلامیه، چاپ بیست و ششم، ج ۱۲، ص ۴۳۳.

[به این نوشته امتیاز بدهید]
[total: 0 امتیاز: ۰]
🔗 لینک کوتاه
:کلیک کنید

نظر شما درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.