وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

آيا شر اخلاقى با شر طبيعى رابطه اى دارد؟

آيا شر اخلاقى با شر طبيعى رابطه اى دارد؟

آيا شر اخلاقى با شر طبيعى رابطه اى دارد؟ توضيح دهيد چرا روحى كه خدا در انسان دميده است مى تواند به پستى كشيده شود؟

اصل شر نقص و عدم و در مقابل، خير يعنى كمال و وجود لذا به هر چيزى كه مستلزم نقض يا واجد نقض باشد، كلمه شر قابل اطلاق است. شرور اخلاقى مثل حسد، دروغ و… در واقع حكايت گر نوعى نقص نفسانى هستند. شر اخلاقى يعنى ميل به طبيعت- كه وجود ناقص است- و روى گردانى از ملكوت- كه وجود كامل است-. و به عبارت ديگر شر يعنى توجه به كثرت ها و روى گردانى از وحدت، يعنى خارج شدن از مسير سير الى الله و برعكس نظام تكوين حركت كردن. به صاحبان اين شرور نيز كلمه شر اطلاق مى شود چون جايگاه اين نقص ها نفس اوست. «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُون قطعا بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى‏اند كه نمى‏انديشند». (انفال، ۲۲) «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابّ عِنْدَ اللّهِ الَّذينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ بى‏ترديد بدترين جنبندگان پيش خدا كسانى‏اند كه كفر ورزيدند و ايمان نمى‏آورند». (انفال، ۵۵) «بكم و صم و لايعقلون و كفر و لايؤمنون» همگى امورى عدمى هستند و حكايت از نقص روحى مى كنند و از همين امور، رذائل اخلاقى ديگر ظهور مى يابد. شرور طبيعى، مثل زلزله، سيل و… به خودى خود امورى وجودى بوده و خيرند و وجود همه آنها در طبيعت و نظام تكوين لازم است، تا تعادل طبيعت محفوظ بماند.

جهان چون خط و خال و چشم و ابروست كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست (گلشن راز، شيخ محمود شبسترى)

اگر يك ذره را بر گيرى از جاى خلل يابد همه عالم سراپاى (گلشن راز، شيخ محمود شبسترى)

اما از آن جهت كه اين امور گاه به انسان آسيب مى رسانند و باعث نقصى در مال يا بدن يا ساير امور متعلق به انسان مى شوند، شر ناميده مى شوند لذا شر بودن اين امور، نسبى است نه واقعى اما شرور اخلاقى حقيقتا شرند چون هيچ گونه امر وجودى در آنها موجود نيست. حسد و غيبت و دروغ و… ظهورات نقايص نفسانى هستند. همان طور كه نبود برق باعث خاموش شدن لامپ مى شود يا نبود چشم باعث مى شود كه انسان دست به عصا راه رود يا نقص پا باعث مى شود كه انسان سوار ويلچر شود. اينها فعلند ولى عامل اين افعال يك نوع نقص است. على عليه السلام مى فرمايد: «حسد رأس عيبها و نقصهاست» و «حسود هميشه بيمار (ناقص) است»، «حسد مرضى است كه شفا ندارد»، «حسود دائم المرض است اگر جسمش سالم باشد». (مستدرك الوسائل، ج ۱۲، ص ۲۱- ۲۳) و فرمود: «غيبت نهايت درجه ى تلاش عاجز است». (نهج البلاغه، قصار ۴۶۱) يعنى منشأ نداشتن قدرت روحى است. و فرمود: «انسان غيور زنا نمى كند». (نهج البلاغه، قصار ۳۰۵) يعنى زنا نتيجه عدم غيرت است.

بنابراين رابطه شر اخلاقى و شر طبيعى اين است كه هر دو مستلزم امر عدمى هستند. همچنين شرور اخلاقى مى توانند منجر به شرور طبيعى شوند. آيات و روايات بسيارى حاكى اين هستند كه بسيارى از بلاياى طبيعى نتيجه فساد اخلاقى و عقيدتى مردم است. «ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِى النّاسِ لِيُذيقَهُمْ بَعْضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ به سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده فساد در خشكى و دريا نمودار شده است تا [سزاى‏] بعضى از آنچه را كه كرده‏اند به آنان بچشاند باشد كه بازگردند». (روم، ۴۱)

روح مراتبى دارد مرتبه پايين آن منشاء رشد و نمو تغذيه است كه هم در گياه است هم در حيوان و انسان و مرتبه دوم آن فقط در حيوان و انسان است و آن باعث حركت و اراده و… است. و مرتبه بالاتر از آن در انسان است كه باعث درك خاص انسانى مى شود و مافوق آن مرتبه اى است كه بواسطه آن انسان به غيب ايمان مى آورد و بالاتر از آن مرتبه اى است كه با آن وحى دريافت مى شود و مقام نبوت و امامت حمل مى شود. انسان ها سه مرتبه اول را به طور طبيعى دارا هستند ولى مراتب بالاتر آن را بايد با اختيار طى كرد. سه مرتبه اول انسان را به سوى طبيعت مى كشانند چرا كه اين سه مرتبه مربوط به بدن و اداره معاشند. اگر كسى در بند اين مرتبه ماند او در حد حيوان است و اگر كسى به دنبال كسب مراتب بالاتر رفت او به مقامات ملكى و الهى راه مى يابد. بنابراين به يك معنا روح به پستى كشيده نمى شود بلكه خود شخص به مراتب پايين و ابتدايى آن قانع مى شود و دنبال مراتب بالاترى كه شرايط و توان و لياقتش را دارد و هدف از خلقت او هم سير تكاملى اختيارى به سوى آن است نمى رود. از طرف ديگر اگر به پستى كشيده شدن را هم بپذيريم اين نتيجه اختيار حركت به دو سو يعنى حركت صعودى و نزولى است.

پرسمان

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.