وبگاه پاسخگویی به سوالات دینی هدانا

آيا به عقل مى توان اطمينان كرد؟ شايد هر آنچه كه عقل مى گويد اشتباه باشد؟

آيا به عقل مى توان اطمينان كرد؟ شايد هر آنچه كه عقل مى گويد اشتباه باشد؟

آيا به عقل مى توان اطمينان كرد؟ شايد هر آنچه كه عقل مى گويد اشتباه باشد؟

۱ در وجود انسانها اعمّ از افراد عادى، عرفا و انبياء به بطور كلّى شش ابزار ادراكى شناسايى شده است كه عبارتند از: حسّ، خيال، وهم، عقل، قوّه كشف و الهام و قوّه قدسيّه كه دريافت وحى مى كند.

از بين اين قواى ادراكى، قوّه ى قدسيه، كه از گزند هر خطايى مصون مى باشد، مختصّ افراد خاصّى است كه آنها را معصوم مى ناميم لذا غير معصومين از اين قوّه محرومند. بنا بر اين، ادراكات وحيانى، بالذّات تنها براى خود دريافت كننده ى آن حجّت بوده، حجّيّت آن براى غير نبى تنها به تأييد عقل است. يعنى عقل ابتدا وجود خدا و برخى صفات او را اثبات نموده آنگاه از راه صفات خدا بر وجوب بعثت انبياء و ائمه استدلال كرده و از راه برهان معجزه و ديگر براهين، مصداق نبى يا امام را شناسايى مى كند. بعد از اين مرحله است كه سخن نبى يا امام براى افراد عادى حجّيّت پيدا مى كند. لذا بدون عقل وحى نيز حجّت نخواهد بود.

قوّه كشف و الهام نيز، در حدّ ضعيف آن، كما بيش در همگان وجود دارد، لكن حدّ ضعيف آن از ارزش ادراكى چندانى برخوردار نيست مگر اينكه اينگونه حدسيّات به تأييد عقل برسند. درجات قويتر آن نيز اوّلاً در شرائط عادى از اختيار اكثريّت مردم خارج است. ثانياً خود عرفا نيز، كه حدّ قوى اين قوّه را دارا هستند، تسلّط چندانى روى آن ندارند و مكاشفاتشان اكثراً اتّفاقى است. ثالثاً خود اهل مكاشفه اذعان دارند كه اين قوّه ى ادراكى، به تنهايى يقين آور نمى باشد چرا كه ادراكات اين قوّه از گزند نفوذ شياطين و تسويلات نفس در امان نيست. لذا عرفاى حقيقى مكاشفات خود را با دو سنجه ى وحى قطعى و برهان عقلى مى سنجند. اگر اين مكاشفات با برهان عقلى يا وحى قطعى، تأييد شدند اطمينان آور خواهند بود و الّا اطمينانى بر درستى آنها نمى توان داشت. بنا بر اين، مكاشفات نيز يا بايد مستقيماً توسّط عقل به تأييد برسند يا بايد به تأييد وحى قطعى برسند كه حجّيّت خود آن نيز در گرو تأييد عقل است.

ادراكات قوّه خيال و وهم نيز اگرچه در زندگى روزمرّه بسيار سودمند مى باشند و سنگينى بخش بزرگى از هنرها و صنايع و علوم و فنون رايج بشرى را بر دوش خود دارند، ولى از نظر يقين آورى ارزش چندان بالايى نداشته، معرفت يقينى قابل توجّهى در اختيار انسان قرار نمى دهند. بلى اين دو قوّه در فراهم نمودن موادّ اوّليّه ى براهين عقلى نقش بسزايى دارند. يعنى فرضيّه هايى را مطرح ساخته در اختيار عقل قرار مى دهند تا عقل درستى يا نادرستى آنها را بررسى نمايد. لذا ادراكات وهمى و خيالى نيز بدون پشتوانه ى عقلى، به هيچ وجه اطمينان بخش و يقين آور نخواهند بود.

ادراكات حسّى نيز بر خلاف پندار اكثريّت مردم به تنهايى و بدون پشتوانه عقلى قابل اعتماد نيستند. چرا كه اوّلاً موارد زيادى از خطاهاى حسّ شناسايى شده اند كه نشان از خطاپذيرى حسّ دارند. پس با وجود امكان خطا در ادراكات حسّى، چگونه مى توان يقين نمود كه ديگر ادراكات آن نيز خطا نيستند؟ بنا بر اين در تمام ادراكات حسّى احتمال خطا وجود دارد و با وجود احتمال خطا، يقين و اطمينان معنى نخواهد داشت. ثانياً علم يا تصوّر است يا تصديق و يقين مربوط به تصديقات مى شود و كار حسّ تصديق نيست. تصديق كار قلب، عقل، وهم و خيال است. بنا بر اين حسّ كارى با يقين ندارد و شكّ ندارد.

ثالثاً دايره ى ادراك حواسّ ظاهرى بسيار محدود بوده منحصر در كيفيّات محسوسه مثل رنگ، مزّه، سفتى و سختى و نرمى و امثال اين امور است. لذا با حواسّ ظاهرى هيچگاه نمى توان درخت و ماه و سنگ و امثال اين امور را مشاهده نمود آنچه از اين امور به چنگ حسّ مى آيد رنگ و مزّه و… آنهاست نه جوهر آنها و اين عقل يا وهم يا خيال است كه با استدلالى نهانى، در پس كيفيّات ادراك شده توسّط حسّ، خود شى‏ء را هم ادراك مى كند.

البته در خود اين هم كه ادراك كيفيّات كار حسّ است، بين صاحب نظران اختلاف نظر جدّى وجود دارد. رابعاً ادراكات حسّ تا زمانى دوام دارند كه اتّصال با شى‏ء ادراك شونده برقرار باشد.

اينكه انسان بعد از درك حسّى امور، مفهوم آنها را در وجود خود نگه مى دارد كار عقل و وهم و خيال است نه كارخود حسّ. لذا اگر عقل و خيال و وهم نبودند تنها چيزى كه از حسّ عائد انسان مى شد تصوّرات آنى بودند كه به محض قطع شدن ارتباط با شى‏ء خارجى زائل مى گشتند مشابه آنچه كه در برخى گياهان حسّاس و برخى حيوانات شبه گياه ديده مى شود. همچنين مفاهيم كلّى به واسطه ى عقل ادراك مى شوند لذا اگر عقل نبود تنها چيزى كه از حسّ، عائد انسان مى شد تصوّرات جزئى خيالى يا وهمى بودند نه مفاهيم. مفهوم، تصوّر نيست بلكه تصوّرِ تصوّر است كه مختصّ موجود مادّى عاقل است آنچه حيوانات فاقد عقل در سايه ى وهم و خيال دارند، خود تصوّر است نه مفهوم كه تصوّر تصوّر است. حتّى تصديقات حيوانات هم در حدّ تصديق وهمى و خيالى است نه تصديق عقلى. تصديق حيوانات فاقد عقل، بسيط است يعنى آنها يقين پيدا مى كنند ولى نمى دانند كه يقين دارند كما اينكه شكّ مى كنند ولى نمى دانند كه شك دارند يعنى علم به علم و جهل خود ندارند ولى تصديق عاقل، تصديق مركّب است، يعنى مى داند، و مى داند كه مى داند كما اينكه گاه نمى داند و مى داند كه نمى داند.

لذا بدون عقل، انسان نمى توانست مفهومى داشته باشد تا از درستى (مطابقت مفهوم با واقع) يا نادرستى (عدم مطابقت مفهوم با واقع) سخن بگويد. پس حسّ نيز به تنهايى يا در پرتو خيال و وهم قادر نيست ايجاد يقين مركّب كند.

بنا بر اين، از بين قواى ادراكى موجود در وجود انسان، تنها قوّه اى كه عموميّت داشته، ذاتاً يقين آور بوده، حجّيّت ذاتى دارد، عقل منطقى است و الّا لازم مى آيد كه راه هر گونه ادراك معنى دار و يقينى بر روى انسان بسته شود. چرا كه حجّيّت و اعتبار تمام ابزارهاى ادراكى جز در انسان معصوم در بقيّه ى انسانها، تابع ادراك عقل است. بدون درك بديهى و نظرى عقل، نه وجود خدا و وحى و نبوّت قابل اثبات است، نه كشف و شهود عرفا ارزش خاصّى خواهد داشت نه ادراكات وهمى و خيالى و حسّى صرف، انسان را به اطمينان ارزشمندى مى رسانند.

بدون پشتوانه ى عقلى، تمام ادراكات ارزنده ى، انسانى اعتبار خود را از دست داده، تنها ته مانده اى از ادراكات و تصوّرات حيوانى براى انسان باقى خواهد ماند، كه آنها را هم علم به معناى علم مفهومى نمى توان دانست اگر چه در معناى عامّى از علم داخلند. لذا بدون عقل، انسان به معنى واقعى كلمه، از علم تهى گشته، تنها بر اساس آگاهى غريزى و تصوّرات جزئى زندگى خواهد نمود.

۲ عقل معصوم از خطا و حجّت ذاتى.

بر اساس آنچه پيشتر گفته شد حكماى اسلامى و اخلاف آنها در امّتهاى سابق، عقل را حجّت باطنى خدا در وجود بشر شمرده آن را مثل انبياء و ائمه (ع) كه حجج بيرونى خدا هستند، معصوم از خطا و سهو و اشتباه دانسته اند.

اينان گفته اند: بايد بين عقل، انسان و استدلال تفاوت قائل شد. انسان موجودى است كه افزون بر عقل، داراى حسّ، وهم، خيال و حدس قلبى نيز مى باشد، لذا هر آنچه انسان گفت لزوماً درست نخواهد بود چون سخن او لزوماً ناشى از عقل نيست، بلكه ممكن است ناشى از وهم و خيال باشد لذا انسان عادى معصوم از خطاى عمدى و سهوى نيست. همچنين تنها قوّه ى استدلال كننده عقل نيست تا از وقوع خطا در استدلال، پى به خطاى عقل برده شود برخى از استدلالها و بلكه اكثر آنها كار وهم و خيال است. پس خطاى در استدلال به معنى خطاى عقل نيست بلكه به معنى خطاى وهم و خيال است و خطاى انسان استدلال كننده است. امّا اگر استدلالى به طور قطع كار عقل باشد محال است خطا در آن راه يابد. چرا كه فرض خطاپذيرى و عدم عصمت عقل، يا فرضى فاقد دليل است يا منجر به سفسطه و تناقض مى شود.

دلائل عصمت عقل از خطا

دليل اوّل:

اين ادّعا كه عقل خطاپذير است، يا ادّعايى بى دليل است يا با دليل اگر بى دليل است كه جهل بوده ارزشى ندارد. و اگر با دليل است، يا دليل آن عقلى است يا غير عقلى. اگر دليلش عقلى است طبق خود ادّعا احتمال خطا در آن راه دارد. و دليلى كه احتمال خطا در آن راه دارد يقين آور نبوده علم نيست. و دليلى كه يقين آور و علم نيست ارزش نداشته حجّت نيست. و اگر دليلش غير عقلى است، بايد ابتدا حجيّت ذاتى آن دليل غير عقلى را اثبات نمود. در حالى كه نه تنها هيچ دليلى براى اثبات حجّيّت ذاتى غير عقل وجود ندارد بلكه دلائل فراوانى براى حجّيّت ذاتى نداشتن آنها نيز موجود است. بنا بر اين، فرض خطاپذيرى عقل فرضى است بى دليل و غير قابل اثبات.

دليل دوم:

اين ادّعا كه «عقل خطاپذير است»، يا درست است يا نادرست. اگر نادرست باشد عصمت عقل ثابت است. و اگر درست باشد دليل آن يا عقل است يا غير عقل. حجّيّت تمام دلائل غير عقلى متّكى به دليل عقل است لذا اگر دليل درستى آن، دليل غير عقلى باشد دور لازم مى آيد كه باطل است. و اگر دليل درستى آن عقلى است، طبق ادّعا، احتمال خطا در آن دليل نيز راه دارد. پس فرض ادّعا از حدّ احتمال فراتر نرفته به اثبات نمى رسد.

دليل سوم:

كسى كه مدّعى است: «عقل خطاپذير است» اين قضيّه را يقينى مى داند. حال اين قضيّه يا حكم عقل است يا حكم غير عقل. حجّيّت حكم غير عقل متّكى بر حكم عقل است. لذا از فرض دوم دور باطل لازم مى آيد. پس اين ادّعا كه «عقل خطاپذير است» حكم عقل مى باشد. در اين صورت طبق خود ادّعا، احتمال خطا بودن اين ادّعا نيز وجود دارد. و اين خلاف فرض بوده تناقض است. چون احتمال خطا داشتن، يعنى غير يقينى بودن. و «غيريقينى بودن» نقيض «يقينى بودن» است.

دليل چهارم:

اگر عقل، خطاپذير است پس هيچ دليل عقلى قابل اعتماد نيست. از طرفى ادراكات غير عقلى نيز حجّيّت ذاتى ندارند مگر علم حضورى انسان به ذات و آثار ذات خود. بنا بر اين، تنها چيزى كه انسان به آن يقين دارد خود و آثار درونى خود است. و اين يعنى جهل به وجود عالم خارج از خود كه مساوى است با سفسطه.

۳ عوامل وقوع خطا در روند استدلال

گفته شد كه هر استدلالى، كار عقل نيست، لذا امكان خطا در استدلال وجود دارد. به عبارت ديگر، اين احتمال وجود دارد كه انسان مغالطه ى وهم و خيال را استدلال عقلى بپندارد. لذا حكما و شاگردان انبياء و اوصياء در طول تاريخ كوشيده اند تا با تدوين و تكميل علم منطق، قواعدى ارائه دهند كه انسان بتواند در پرتو آنها استدلال عقلى را از مغالطات ناشى از وهم و خيال تشخيص دهد. همچنين انبياء و اولياء و شاگردانشان همواره كوشيده اند تا با تعليم قواعد اخلاقى به انسان و تزكيه ى او، وى را از شرّ عوامل نفسانى كه موجب انحراف از صراط مستقيم عقل مى شوند برهانند. در سطور زير به پاره اى از آفات اخلاقى و منطقى كه موجب انحراف انسان از جادّه ى عقل مى شوند اشاره مى شود.

الف: برخى از آفات نفسانى و اخلاقى استدلال

۱ هواها و شهوات نفسانى على (ع) فرمودند: «چه بسيار عقلها كه تحت اسارت هواى نفس اند.»

۲ عُجب و خود بينى على (ع) فرمودند: «عجب شخص به خودش يكى از حسدورزان عقل اوست.»

۳ طمع على (ع) فرمودند: «بيشترين شكست عقلها در زير درخشندگى طمعهاست.»

۴ ترس كه موجب تقويت وهم و خيال شده باعث مى شود انسان همواره جنبه هاى منفى امور را ببيند. لذا در روايات تأكيد شده كه با شخص ترسو مشورت نكنيد.

۵ تعصّب كه باعث مى شود انسان به جاى تبعيّت از دليل، دليل را تابع باورهاى خود كرده، مغرضانه استدلال كند.

۶ بى سوادى و بى اطّلاعى و نداشتن مطالعه ى كافى كه موجب مى شود شخص با دست خالى و بدون مصالح لازم اقدام به چيدن مقدّمات استدلال نمايد كه نتيجه اش سستى ساختمان استدلال خواهد بود.

۷ حقّ پندارى اكثريّت برخى چنين مى پندارند كه هرچه طرفداران استدلالى زيادتر باشد حقّانيّت آن نيز قويتر است در حالى كه حكم عقل چنين نيست. خداوند متعال مى فرمايد: «وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِى الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُون. و اگر از بيشتر مردم روى زمين پيروى كنى، تو را از راه خدا گمراه مى‏كنند، آنها صرفاً از وهم و گمان پيروى مى‏كنند و جز اين نيست كه به گزاف و حدس سخن مى‏گويند.» (الانعام: ۱۱۶)

۸ تحت تأثير قضاوت ديگران بودن امام كاظم (ع) فرمودند: «… اى هشام اگر در دست تو گردوئى بود و مردم گفتند: مرواريد است، به تو نفع و سودى نمى رساند در حالى كه مى دانى آن گردو است، و اگر در دستت مرواريد بود و مردم گفتند: آن گردو است، ضرر و زيانى به تو نمى دهد در حالى كه مى دانى آن مرواريد است… اى هشام خدا را بر مردم دو حجّت و دليل است: حجّت آشكار، و حجّت نهان، حجّت آشكار فرستاده‏شدگان و پيغمبران و ائمه مى باشند، و حجّت نهان عقلها هستند.» (بحار الأنوار، ج ۱، ص: ۱۳۷)

۹ سنّت پرستى و درست پنداشتن سنّتهاى گذشته به جاى تبعيّت از دليل خداوند متعال مى فرمايد: «وَ إِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ. و هنگامى كه به آنها گفته شود: «از آنچه خدا نازل كرده است، پيروى كنيد» مى‏گويند: «نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم، پيروى مى‏نماييم.» آيا اگر پدران آنها، چيزى نمى‏فهميدند و هدايت نيافتند؟» (البقره: ۱۷۰)

۱۰ تجدد پرستى و درست پنداشتن امور نوظهور برخى نيز برخلاف گروه سابق چنين مى پندارند كه هر نظريّه و سخنى كه جديد باشد درست و هر چه قديمى است نادرست است.

۱۱ لجاجت، خشم و غضب، كينه و برخى ديگر از رذائل اخلاقى كه موجب انحراف انسان از طريق درست استدلال مى شوند.

ب: برخى از آفات منطقى استدلال

اين آفات فراوان و بسيار متنوّع اند لذا شمارش همه ى آنها در اينجا مقدور نيست. لذا در اينجا به چند مورد از اهمّ اين امور اشاره و مطالعه ما بقى حواله مى شود به بخش مغالطات كتب منطقى.

۱ استفاده از الفاظ چند معنايى (مشترك لفظى) در استدلال. مثلاً:

سعادت، غايت زندگى دنيوى انسان است. و از طرفى غايت زندگى دنيوى انسان، مرگ است. پس سعادت همان مرگ است.

در اين استدلال غايت داراى دو معنا است.

۲ استفاده از جملات چند معنايى (ابهام ساختارى) در استدلال.

۳ استفاده از سورهاى كلّى نما يا عدم ذكر سور قضيّه در مقدّمات استدلال. سور قضيّه واژه اى است كه كلّيّت يا جزئيّت قضيّه را نشان مى دهد مثل هر، همه، بعضى، هيچ و… مثلاً: خوش قيافه ها متكبّرند. و هر متكبّر اهل جهنّم است. پس خوش قيافه ها جهنّم مى روند. در حالى كه بايد مى گفت: بعضى خوش قيافه ها متكبّرند. و هر متكبّر اهل جهنّم است. پس بعضى خوش قيافه ها جهنّم مى روند.

۴ علّت انگاشتن آنچه كه حقيقتاً علّت نيست. مثلاً گفته شده: اكثر ثروتمندان بزرگ، غير ديندارند. پس بى دينى يكى از علل ثروتمندى است.

۵ بديهى فرض نمودن قضاياى مشهوره يا موهومه مثل قضيّه ى «هر موجودى علّتى دارد.» در حالى كه درست قضيّه اين است كه «هر موجود ممكن الوجودى علّتى دارد.»

۶ خلط بين ذات و صفت. يعنى صفت مهمّ يا دائمى يك چيز، ذات يا ذاتى آن فرض شود. مثل «اى برادر تو همان انديشه اى….. ما بقى خود استخوان و ريشه اى.» درست است كه انديشمند و عاقل بودن از صفات بارز انسان است ولى انسان مساوى با عقل و انديشه نيست.

۷ عدم تكرار حدّ وسط در استدلال، همراه با توهّم تكرار آن. مثلاً: سعادت غايت زندگى دنيوى انسان است. و از طرفى غايت زندگى دنيوى انسان مرگ است. پس سعادت همان مرگ است.

در اين استدلال «غايت زندگى دنيوى انسان» حدّ وسط است كه ظاهراً تكرار شده است ولى چون غايت در صغرى و كبرى دو معناى متفاوت دارند لذا در حقيقت حدّ وسط تكرار نشده.

۸ خلط حقّانيّت منطقى با مفيد بودن در مقام عمل. مثلاً گفته مى شود: با استفاده از نظريّه ى جاذبه ى نيوتن به راحتى مى توان فضاپيمايى را بر روى كره ى ماه نشاند. پس معلوم مى شود كه اين نظريّه كاملاً درست است. در حالى كه بايد چنين نتيجه مى گرفت: پس معلوم مى شود كه اين نظريّه داراى كاركرد مفيد است. اگر بنا شود كه از كاركرد، حقّانيّت و درستى نتيجه شود مى توان گفت: با استفاده از مدل زمين مركزى بطلميوس مى توان كسوف و خسوف را با دقّت پيش بينى كرد. پس معلوم مى شود كه اين نظريّه درست بوده و زمين مركز عالم است.

براى مطالعه بيشتر به منابع زير مراجعه فرماييد.

منطق كاربردى، سيد على اصغر خندان، بخش چهارم

مغالطات، سيد على اصغر خندان

معرفت شناسى از ديدگاه فلاسفه ى اسلامى و غربى، سيد حسين ابراهيميان /پرسمان

🔗 لینک کوتاه

نظر مخاطبان درباره این مطلب:

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط سایت هدانا منتشر خواهد شد.

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.